دورم از تو.....

دورم از تو اما با تو لحظه ها رو زنده هستم

بازم از تو پرم از تو واثه تو روياي خستم

خوبه ديروز با تو هر روز از تو با خدا مي خونم

تو خيالت  توي حالت   باز توي كما مي مونم

تا وقتي كنارمي  مي دونم تا وقتي بهارم مي تونم

 ديگه طاقت دوريتو ندارم ديگه نمي تونم ديگه نمي تونم  ديگه نمي تونم

غربت لحظه خسته راه خنده هامو بسته

كمر گيتار عشقه زير بار غم شكسته

شب يلدام ساكت و سرد  حسرت شب خالي از درد

تا كه دل نكنده رويا   تو رو جون لحظه برگرد

برگرد برگرد برگرد

نرو تو هم مثل من نمي توني دوام بياري

تو هم مثل من تو غصه كم مي ياري نرو

توكه مي دوني من بي تو تو بي من يعني حسرت

تو كه مي دوني بي جواب مي مونه عشق و عادت

تو كه مي دوني كم مي شم  توكه مي دوني كم مي شم  نرو نرو

تو كه مي دوني هم آغوش غم مي شم نرو

 

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦

 

کاشکی تاريکی می رفت فردا می شد ..صبح می شد چشمون تو پيدا می شد ...

لبای ناز تو با قصه عشق ، مثل گلهای بهاری وا می شد ...تا دلم شکوه رو آغاز می کنه ...ديگه اشکم واثه من ناز می کنه.... 

يادته قول دادی پيشم می مونی ...قصه عشق زير گوشم می خونی ...نمی دونست دل وا مونده من ...که تو رسم بی وفايی می دونی ...

تا دلم شکوه رو آغاز می کنه ...ديگ اشکم واثه من ناز می کنه....

هنوز از مهر تو لبريز تنم ...عاشق چشمون ناز تو منم ..نمی دونم چرا منم مثل تو نمی تونم زير قولم بزنم ...

تا دلم .............ديگه اشکم...........

توی گسترده رويا ...ای سوار اسب ابلق....دنبال کدوم مسيری ...توی تاريکيه مطلق ...ای به رويا سر سپرده ...با توام ای همه خوبی....راهی کدوم دياری؟  آخه با اين اسب چوبی ....

با توام ای که تو فکرت ...با هر عشقو با هر اسمی...رهسپار فتح قلب ماه پيشونيه طلسمی...توی دستای نجيبت عکس ماه پيشونی داری.... واثه پيدا کردن جاش دنيا رو نشونی داری ....

ماه پيشونيه تو قصه فکر بيداری تو خوابه ...خورشيد هفت آسمون نيست ...عکس خورشيد توی آبه ...از خواب قصه بلند شو ...اسب چوبيتو رها کن .....ماه پيشونی مال قصه است ...مرد من منو صدا کن ...

اگه از افسانه دورم... اگه ماه پيشونی نيستم ...اگه با زمين غريبه... اگه آسمونی نيستم ...واثه خواب خستگيهات مثل يه قصه لطيفم ....به صداقت تو مومن ، مثل قلب تو شريفم.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦

اين التماس آخره....

اين آخرين تلاشمه واثه به دست آوردنت ...باور کن اين قلبو نرو ...اين التماس آخر......

نرو نزار که بعد از اين دنيا به عشق شک بکنه ..هر کی دلش جای ديگه است عشق و بخواد ترک بکنه...نفس زدم از ته دل معصومه اين قلب بخدا...نزار بشه محال واثش باورش عشق آدما...

مرگ دلم پای تو اگه ازش گذر کنی.....لب تر کنی ..........لب تر کنی......

برگرد باز زير گوشم قصه عشق بگو ..بيا باز سرمای تنم را گرمی محبت ببخش ...بيا به انتظارم پايان ده.....انتظار ، شيرين و گواراست غم عشق تو، مثل خنجری که سينه بغض گرفته ام را می شکافد ...بشکاف  ، بگذار اندوه دوريت از تارو پود قلبم بيرون بجهد ،با هرجهش اين خون اندوه الود نفسی تازه می گيرم ،بشکاف سينه ام را  اما تنهام نزار، ترکم نکن......دلم پر از شکايته اما صدام در نمی ياد ..می ترسم از دستم بری کاری ازم برنمی ياد.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦

ای خدا قسم به اسمت .....

شب آخر هم رسيد ..اما من هنوز توی نا باوری دقايق را پشت سر می زاشتم بدون اينکه بتونم حتی يک لحظه تصور دوريش را تحمل کنم ...بغض تنگی توی گلوم حلقه زده بود ..خوابم نمی اومد اما از بغض خميازه می کشيدم ...چيزی نمی گفتم فقط فرصت نگاه کردنش را نمی خواستم از دست بدم ... گاهی توی چشمام نگاه می کرد با شيطنت زير لب می گفت دوستت دارم منم می گفتم می دونم ...هزار بار توی دلم قربون صدقه قدو بالاش رفتم هميشه به قامتش که نگاه می کردم توی دلم می گفتم الهی فدات بشم....اما ايندفعه می دونستم که از فردا اين چشمها، اين قامت ، اين صدا رو ندارم ..دلم می خواست تنگ توی آغوش بگيرمش عطر تنش رو با ولع بچشم و ببوسمش . بارها و بارها، اونقدر که از بوسه های بی وقفه من به تنگ بياد ..اما نمی شد .اونجا کسی از احساس منو تو خبر نداشت ...نمی شد ....ولی باز من مسخ بودم منگ و گيج ...باورم نمی شد که قدمهايت را از روی چشمام برداری سوار بر بال پرواز از من دور بشی ...بخودم می گفتم عين فيلمهای هندی در ثانيه آخر پشيمون می شی ...بر می گردی و من غرق اشتياقت واثه هميشه تو رو کنارم خواهم داشت ...اما تو رفتی ....ديدم که توی چشمات اشک حلقه زده ..می دونستم که دل تو هم بی تابه ...می دونستم پاهات تاب رفتن نداره ....می ديدم که با نگات بهم می گفتی غصه خور .....اما عزيزم وقتی رفتی وقتی ديگه بر نگشتی دلم تازه کنده شد ..تازه بغضم شکست ..نمی دونستم جلوی بقيه چه جوری اشک نريزم ..اما اشکهای من خسته از تنگی ديدگانم خودشونو رها کرده بودن ....دلم می خواست داد بکشم بگم خدا اخه چرا..... يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد ....عمری دويديم و به مقصد نرسيديم .......خدا اين فراق و دوری تا کی ادامه داره؟ خدا روز وصل ما کی می رسه؟ خدا طاقت بده ....خدا صبر ايوب بده....خدا خدا خدا

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦

عشق خسرو...عشق شيرين.....

می نويسم می نويسم از تو ..تا تن کاغذ من جا دارد.....با تو از فاصله ها خواهم گفت ..بين اين گريه اگر بغض دارم .....

حالا تو داری می ری و همه قشنگيها با تو پر می کشند و می رن .حالا تو داری می ری و من همه دوست داشتنيهای زندگيمونو با تو به رويا می سپارم ...حالا تو داری می ری اما دل من انگار نمی خواد باور کنه ....آره تو داری می ری ... تمام چهار ماه گذشته که مثل برق گذشت و من تمام اين مدت را در يک شب يلدا خواب ديدم .حالا وقت بيدار شدنه ...بيدار شم و باز جای خالی تو رو کنارم ببينم ....سخته ...دل من چه دردی تحمل می کنه ...واثه تو هم سخته عزيزم می دونم.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦

هديه خدا...

دلم برات تنگ شده جونم ..می خوام ببينمت نمی تونم....

امشب من حال و هوای ديگه ای دارم ..امشب من عاشق تر از هميشه چشم به آسمون دوختم ..آسمون برای من ره آورد عشق داره ...چون تورو از لابه لای ابرای با شکوهش به من هديه خواهد کرد....تو رو از فرسنگها فاصله ...تو رو از ميان تمام کوهها و دشتها و درياها به من هديه خواهد داد....و چه وجدی دارد هديه خدا!

با تو اين تنه شکسته داره کم کم جون ميگيره ...با تو انگار تو بهشتم ..با تو پر سعادتم من...

به من بگو اشتياق ديدنت را چگونه توی نگاهم پنهان کنم؟ ..که می دانم همه از نگاهم ره آورده عشق تو را خواهند ديد....به من بگو لحظه با شکوه ديدن قامت تو چگونه بغض انتظار را فرو بدهم؟....به من بگو دستان لرزانم تو را از ميان انبوه احساسات گرمم چگونه دريابد؟....به من بگو عزيزم....قلبم در سينه ام بی وقفه می کوبد و صدای ناله سينه تمام رگهايم را می لرزاند...تو می آيی و چه خوش است آمدنت....بگذار تنها لحظه ای به قدمهايت چشم بدوزم شايد اين ديده باور کند که انتظار به پايان رسيده.....خداوندا تو را سپاس و شکرگذارم .....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥

 

دستهای مهربانت در گرمی دستهای من آيا نشان صداقت را از چشمانم می خوانی ؟ آيا تابوی نداشتنت را در لای لای نگاهم می بينی ؟ دلم زير پاهايت ، دل من فقط برای تو می تپد.

لحظه ديدار نزديک است ..خدای را مددی ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٥

 

مقابل ديدگانم امروز تصوير تو جانی تازه گرفته عزيزم ...توی چشمای قشنگت يه لبخند زيبا می بينم....توی نگاه قشنگت دل من هزار بار می تپه.....برای هميشه داشتنت به خدايی خدا قسم می خوام قلبم را به دنيا ببخشم....عزيز دل که دل اينگونه بی تو بی تابم می کنه ....آرزوی لحظهای را دارم که بين من وتو ذات لايزال دعای وصال بخونه.....من امروز دستانم را به دست تو می سپارم و با عهدی تازه تر از هميشه دل به خواست خدا می دهم.....نمی دونی دريای طوفانی دلم چگونه آرام شده.....نمی دونی چقدر احساس نفس کشيدن براين لذت بخشه ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ،۱۳۸٥

فال قهوه.....

پی اسم تو می گشتم ته يک فنجون خالی....

دنبال يه طرح تازه يه تبسم خيالی.....

فنجــــــــونای لب پريده قهــــــوه های نيمـــــه خـــــــــورده....

من و عشقی که واثه هميشه مرده ...دل به عشق تو سپرده.......

فال تو رنگ فريب و گريه های عاشقونست...فال من طنين آخرين ترانست....

رنگ قهوهای چشمات رنگ خوابه ...که تا شهر بی نهايت منو برده.....

اونجا که آخره عشقه.... اونجا که  مرز سرابه ...

يه مسافر .... دو تا حلقه ....يه دريا دوری .... يه اميد خيالی..... يه آرزوی خدايی.....من و تو ......من و اسم تو....تويی که شايد بمونی شايد نمونی.... منی که چه  با تو چه  بی تو خوشبختم..... منی که جاده آينده ام روشنه ...تو...تويی که اوج می گيری چه با من چه بی من......منی که بالاخره به رهايی می رسم ..... منی که رهايی در دستامه اما به خدا پشت کردم.... و خدا ...خدای خيالی من و افسانه های من..... من و آشتی با خدا...منو تجارت شوم دنيوی.... تجارت با خدای خيالی ....عرفان و دعا برای کسب دنيای مادی ...هرگز........منو مهربونی اما زخمی ازخيانت ....منو آرزوهای دنيويم...منو آرزوی بزرگ قلبيم....منو خدا....منو خدا ...منو خدا..... و من وقتی من هستم که تکليفم رو با خدای خود مشخص کنم.....من يک پيامبر می خواهم....من کسی را می خوام که حقيقت خدا را نشانم بده....آيا می توانم پيامبر خودم باشم.....و راستی منو تو....تويی که خدا را اونقدر نزديک می بينی که می تونی در اون غرق بشی ...منی که با خدايم يه دنيا دورم.....تو و عرفان ...منو ايمان....کدامين حقيقت است.....

امشبم ميون اين خاطره های سردم ..می رم دنبال اون حادثه ای می گردم ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٥

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥

پاشو پاشو گلدونو بيار....

پاشو پاشو پاشو گلدون و بيار...وقتشه سنبل بکاريم.......

اگه نوروزم نياد........  با يه غزل عيد می ياريم......

نگو فروردين ما چند سالی مونده تا بياد.....عيد عاشق هر شبه تقويم و ساعت نمی خواد....

بی بهارم می شه گاهی خواب نرگس ببينيم.....وقت و بی وقت تو خونه سفره هفت سين بچينيم....

پاشو پاشو پاشو گلدون و بيار...وقتشه سنبل بکاريم.......

اگه نوروزم نياد....با يه غزل عيد می ياريم......

سيني سبز سرود گوشه انباره هنوز...رو سر انگشتای تو سوز خوش تاره هنوز...

يه سبد سلامتی هنوز تو گنجه تنت...يه کتاب خورشيد هنوز تو باغچه دل من...

من ديگه منتظر هيچکسی نيستم که بياد... دل من از آسمون معجزه اصلا نمی خواد....

چشم به راه چه کسی نشستی پای پنجره....دست بی منت تو پر از بهار منتظره......

پاشو پاشو پاشو گلدون و بيار...وقتشه سنبل بکاريم.......

اگه نوروزم نياد.... با يه غزل عيد می ياريم......

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥

...........

امروز فقط نوشتم فقط نوشتم و فقط ترانه های درد گوش کردم ...نه ديونه نيستم ..زود قضاوت نمی کنم....من داغونم...داغون... اين سوال دائم توی سرم دور می زنه : ايا من اشتباه کردم؟ ايا فريب خوردم؟....يعنی اون همه حرف تخيل بود ايا من خواب بودم.....ايا روزی به مرحله انتخاب ميرسه و من انتخاب او نخواهم بود؟....من منی که می گفت همه زندگيشم ايا امروز بين من و زندگيش انتخاب خواهم شد؟....خدای من امروز بعد از مدتها دارم صدايت ميزنم....التماس نمی کنم ...نمی خوام اونجوری عنايت کنی که من شاد بشم ...ازت هيچی نمی خوام ....فقط منو از خودت دورتر نکن ....که اتش نفرت اگر بر سينه ام بنشيند شيطان را در وجودم پرورش خواهم دادو هرگز هرگز نامی از تو نخواهم برد.....منو تو با هم عهد کرديم ....من تمام اين مدت به عهد تو دل بستم و وارد اين وادی شدم ....بخدائيت قسم اگر مسيری که مرا در اون کشاندی سراب باشه دين و جسم و زندگيم را به باد ميدم.........طهارت عشق را به لجن می کشم .. من فقط منتظر پاسخ تو هستم .انچه می گذرد اراده تو بر عهدت با من است.....من امروز فقط به اراده تو چشم دوخته ام....هيچ تلاشی نخواهم کرد.....هيچ اصراری نخواهم داشت ...من فقط نظاره گر اين بذرم که تو در وجودم کاشتی.....من و تو و سکوت ما شاهد خواهيم بود.......

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

 

مثل ابرای زمستون دلم از گريه پره.....

شيشه نازک دل منتظر تلنگره..........

وقتی که هق هق عشق زجه احتياجه...

سر جنون سلامت که بهترين علاجه....

از دست عزيزان چه بگويم گله ای نيست ...گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نيست...

سر گرم بخود زخم زدن در همه عمرم...هر لحظه جز اين دست مرا مشغله ای نيست..

ديريست که از خانه خرابان جهانم.....بر سقف فرو ريخته ام چلچله ای نيست......

در حسرت ديدار تو آواره ترينم.....هر چند که تا منزل تو فاصله ای نيست.....

روبه روی تو کی ام من ...يه اسير سر سپرده...چهره تکيده ای که تو غبار ايينه مرده....

من برای تو چی هستم ....کوه تنهای تحمل .... بين ما پل عذابه من خسته پايه پل.....

ای که نزديکی به من، به من اما خيلی دوری ..خوب نگام کن تا ببينی ...چهره دردو صبوری.

تو سراپا بيخيالی ... من همه تحمل درد....تو نفهميدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد.... 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

چه بد کردم نکردم...........

مهم نيست بازهم مهم نيست و بارها با تکرار مهم نيست ....................کوير کوه دشت دريا باد نفس ادامه دارد......مهم نيست ....مهم نيست مهم نيست مهم نيست .................

من آن موجم که ارامش ندارم ...به آسانی سر سازش ندارم .......

من از تبار دريام از نسل چشمه سارم.....رها تر از رهايی حصار بی حصارم....

ساحل حصار من نيست ...پايان کار من نيست ..هم دردو يار من نيست .......

مهم نيست مهم نيست مهم نيست ....هر پايانی شروعی تازه است ....مهم نيست مهم نيست مهم نيست ....

می خوام ديگه پرواز کنم ....مهم نيست که ثانيه ها را به چی باختم..... از کسی گلايه ای نيست ..اگه باختم به تو باختم.....برخيز با صدای صلابت ايمان ...برخيز با يک شوک ذهنی ...می خوام با يک شوک همه چيز را پاک کنی.....سر نوشت من نبوده سرنوشتی که رقم زد ......روز اول گفته بودی ولی از تو نشنيدم...توی ايينه ديروز کاشکه فردا رو می ديدم ... گفتی ازعشقم حذر کن ...چه بد کردم نکردم.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

تو بزن تبر بزن..............

فرياد..............فرياد فرياد فرياد فرياد فرياد فرياد فرياد از بيداد زمانه ..........درونم فرياديست از خشم از حسرت از نا مردمی........اه فرياد..........

چه پرنده ها که تو جاده کوچ مهمون سفره سبز او شد ..چه مسافرا که زير چتر اون به تن خستگيشون تبر زدن

تا يه روز تو اومدی بی خستگی ..با يه خورجين قديمی قشنگ...با تو نه سبزه نه آينه بود نه آب ...يه تبر بود با تو با اهرم سنگ...

اون درخت سربلند پر غرور که سرش داره به خورشيد می رسه منم منم

اون درخت تن سپرده به تبر که واثه پرنده ها دلواپسه منم منم....

من صدای سبز خاک سربيم .. صدايی که خنجرش رو به خداست ...صدايی که توی بهت شب دشت نعره ای نيست ولی اوج يک صداست.........

رقص  دست نرمت ای تبر به دست ... با هجوم تبر گشنه و سخت ...آخرين تصوير تلخ بودن ..توی ذهن سبز اخرين درخت

حالا تو شمارش ثا نيه ها ..کوبه های بی امون تبره ..تبره که دشمنه هميشه اين درخت محکم و تناوره....

من بفکر خستگيهای پر پرنده هام تو بزن تبر بزن ...من بفکر غربت مسافرام ...آخرين ضربه رو محکمتر بزن........................................................................................................................

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

 

دويدن و دويدن و دويدن .دويدن تا به سرانجام رسيدن ....

هميشه از نگاه تو با او عبور می کنم ..از اينکه عاشق تو ام حس غرور می کنم ...دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم .. با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم ....با تو ستاره می شوم....با تو ستاره می شوم......

مقصد تويی.. انتها تويی ..خواهش دل تويی....سرانجام تويی .... اما دستهای من خاليست ...خالی از انتها ...خالی از تو....

نشـــــــد يک لحظـــــه ا ز يـــــادت جدا دل .......

زهی دل.... آفرين دل ...مرحبا دل...مرحبا دل....

 

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

ميخوام ترکت کنم........

از چه می گريزی عزيز دل؟... با که بيگانه ای مرهم دل؟....از چه اينگونه بی تابی کودک قلبم؟... با که اينگونه غمگينی گلکم؟......غمگينی؟...اندوه بر دلت سايه انداخته؟.... از بی کسی ميگريزی کودکم؟.....محبت می طلبی عزيزکم؟.....اشک می ريزی؟....چرا اشک می ريزی؟.....نيفشان اين دردانه ها را  بر گونه... که جانم در آتش می گدازد.....بيا اين دستهای من ..اين آرزوی من...اين زندگی من.... اين ثـــانيــــه های من..... از چه اينــگونه بی تابی؟.... باش باش تا هق هق گنگم با دردانه های چشمــــانت بياميـــزد.....باش تا نفـــس در سينـــه تو را می جويد....پاک کن اشکهايت را با  بوسه های من ..... پاک کن گذشته تلخ بی من بودن را.....رها کن داستانهای شيرين و فرهاد را.....با ز کن چشمان عسلگون زيبايت را.....پس بزن خاطره های غم انگيز را از چهره ....رها کن انتظار تلخ عبث را...باز کن آغوش مهربانی را.....نفس بکش ....نفس بکش از عطر بارانی نسيم.....زنده کن جانت را که فرصتی نمانده برای زندگی کردن....به من نگاه کن عزيز دل، با من حرف بزن، با من حرف بزن...............................................................................................ميخوام ترکت کنم.......ميخوام ديگه دوستت نداشته باشم....می خوام رها بشم از بندهای اسارت تو..........................بزار با درد خودم بميرم .............

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥

 

کاشکی تاريکی ميرفت فردا می شد ...صبح می شد چشمای تو پيدا می شد......

لبای ناز تو با قصه عشق ...مثل گلهای بهاری وا می شد....

 تا دلم شکوه رو آغاز می کنه ...ديگه اشکم واثه من ناز می کنه...

يادته قول دادی پيشم می مونی ...قصه عشق زير گوشم ميخونی ...

نمی دونست دل وا مونده من ...که تو رسم بی وفايی ميدونی...

تا دلم شکوه رو آغاز می کنه ...ديگه اشکم واثه من ناز می کنه...

هنوز از اسم  تو لبريز تو تنم.....عاشق چشمونه ناز تو منم .....

نمی دونم چرا منم مثل تو .....نمی تونم زير قولم بزنم..........

تا دلم شکوه رو آغاز می کنه ...ديگه اشکم واثه من ناز می کنه...

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥

گفتم شتاب رفتنم از برای توست.....

گفتی شتاب رفتنم از برای توست...... آهسته تر برو که دلم زير پای توست 

تمام مسير رسيدن به کارخانه فرصتی بود که توی خلوت راه ، کمی با خودم فکر کنم ....هی عجله چی داری؟... چه خبرته؟...مگه قراره به چی برسيم ؟...مگه کسی دنبالمون کرده؟... جاده را نگاه کن ....اين همان مسير زندگی توست .... اين لاين  يا لاين کناری فرقی نداره همه در موازات هم داريم جلو می ريم ....کسی به برنده جايزه نمی ده ...سرعت در پيمودن راه هدف را عوض نمی کنه ...چه با گاری برسی چه با جت ، بالاخره می رسی .... يه فرقی داره ...با گاری کيفش بيشتره ....همه جا رو می بينی ....زيباييهای اطراف جاده ...رفت و آمد مردم ...رنگ و وارنگيهای ز ندگی .... تو چرا عجله داری ..گيريم مرگ فرصت رسيدن به هدف را نده ....به جهنم که نداد ...مگه هدف چی هست ؟..از کجا آمده ام.... آمدنم بهر چه بود ...به کجا می روم.... آخر ننمايی وطنم.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥

يکی از اونور ابرا می رسه.....

گاهی  آدم در ميان جمع با خود خلوت می کند ديشب بين جمع خانوادگی ، س می گفت نگاش کن اصلا پير نشده ، راست ميگفت ، هروقت توی صورتش نگاه ميکنم در حال تبسم است .گفتم : يعنی خوشبخته؟ گفت : آره  گفتم : خوب چر که نه ، زن خوب ، بچه شاداب و سالم ، خونه با محبت و زندگی شيرين چه غمی داره؟.... لبخندی زد و گفت تو خوشبخت نيستی؟..گفتم : من از اون موفق ترم ، اما حتی يه ذره از خوشبختی  اونو ندارم......

يه شب از همين شبا ...يه شب سرد و سياه ... يکی از اونور ابرا می رسه ....غصه های منو  باور ميکنـــه ...گل تنهـــاييـــمو پر پر ميکنه ......واثه من قصه بودن می خــــونه ........می مـــونه همــــيشه با من می مونه ........می نويسم اسمشو روی همه پنجره ها ...چه عزيزه واثه من مثل هوا مثل خدا .....يه شب از همين شبا يکی می ياد ...با صدای مهربونش توی باد ...شب من رنگ ستاره ميگيره ....می ميره فصل جدايی ميميره.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥

← صفحه بعد