تو چه آيتی خدا را؟؟؟........

بارون علی رغم  شديد بودنش لطافتی زيبا داشت ، راننده که مسيرو خوب نمی دونست چند بار پرسيد از پل ولايت برم ؟ نمی دونستم اين پل کجاست بهش گفتم برو مسيرو نشونت می دم .از همون پل رد شديم گفت خوب از ولايت اومديم که .گفتم اسم اين پلو نمی دونستم . گفت مه شما با ولايت قهريد که نمی شناسين؟ نگاه تندی بهش کردم و گفتم ولايتو با علی شناختم .راستی علی کيست؟ من از او چقدر می دانم ؟ به چه دليل دوستش دارم ؟ چرا هر وقت می خواهم قدمی بر دارم ميگويم يا علی؟

علی ای همای رحمت تو چه آيتی خدا را؟                 شيده ام شبهای سوت و کور کوله باری اذوقه بر دوش به درب خانه فقرا می رفته علی دستگير ستمديد گان بوده و امام شيعيان و به همين خاطر روز تولد حضرت علی را روز مددکار می نامند   ياد محلات پايين شهر ياد روزای اشنايی با فقر ....مدتی بود از کار دانشگاه خسته شده بودم دلم می خواست توی حرفه خودم کار کنم کارم را در منطقه جنوب شهر تهران شروع کردم .يه روز گرم يه روز افتابی بايد می رفتم خونه ليلا خانم مددجوی سازمان .کوچه های باريک و تنگ شوش اون مدلی نيست که بشه ماشين برد و عبور مرور کرد . بايد پای پياده محله به محله رو طی می کردم هوای گرم با گردو خاک خيابونهای کنده شده از طرف شهرداری قاطی شده بود احساس خفه شده گی می کردم . همينطو که می رفتم نگاهم به خيابون، بچه های قدو نيم قدی که تو کوچه ها با پاهای برهنه می دويدن . از وسط کوچه يک جوی اب که احتمالا مجرايی برای فاضلاب خانه ها بود پر از اشغال و زباله، کف و کثافت می گذشت . يه کودک ۴ ۵  ساله با پاهای برهنه توی جوب دنبال توپ پلاستيکی کوچولوش می دويد و يکی جلوتر منتظر بود که اب زودتر توپو برسونه تا اون با يه شيرجه جانانه توپو از جوب بقاپه و مال خودش کنه .... کنار کوچه مردی معتاد جمباتمه زده و در خودش به خواب رفته، بوی مشمئز کننده تنش يه لحظه به مشامم رسيد ...خدای من اينجا تهرانه ؟؟!!!!!..... توی بهت و اندوه در حاليکه کاغذ آدرسمو توی دستم مچاله کرده بودم می رفتم که ناگهان يه سطل اب ريخت روی سرم ... اين از کجا اومد؟؟ سرم رو بلند کردم ديدم يکی داره روی پشت بوم خونش فرش می شوره و چون خونه ناودون نداره ابهای فرش شسته رو با سطل می ريزند توی خيابون . با عصبانيت گفتم اهای اين چه کاريه؟ خانمی سرش را اورد بالا و گفت چته؟ گفتم خانم با اين کارتون تمام هيکل منو به گند کشيدين . نگاه بی تفاوتی انداخت و گفت خوب از اينجا رد نشو . کفری شده بودم گفتم به بهداشت شکايت می کنم ..... خنده مضحکی تحويلم داد و با دستش به اشاره اينکه برو کشکتو بساب بی تفاوت رفت ..........به سراپا خودم يه نگاه انداختم و تو دلم به جمله ام خنديدم( می رم به بهداشت شکايت می کنم .....)همون موقع کوچولوی نازی با دستای کثيفش داشت از جوب  مشت مشت اب می خورد......... 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٤

تو را من چشم در راهم شباهنگام

تو را من چشم در راهم شباهنگام

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٤

بسيار مشتاقم گلويم سوتکی باشد.....

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسيار مشتاقم گلويم سوتکی باشد يه دست کودکی .........

ايا شريعتی هرگز می دانست آرزويش به حقيقت خواهد پيوست و گلويش سوتی شد به دست کودکانی مشتاق و چموش ؟؟؟

چه مشتاقانه نوای او را سر می دهند و چه کودکانه دست از بازی شعرگون او می کشند . کودکی که فرياد او را هر دم سر می دهد اما در مقابل بيدادهای ان فريادانگشت به دندان می هراسد و صدا باز در گلويی ديگر خاموش می ماند .

کاش پيغمبری می امد سوتک را بر دهان می نهاد و يک ريز و پی در پی گلويش را سخت می فشرد و خواب خفتگان خفته را بيدار ميگرداند. پيغمبری که چون محمد ازبيداد زمان هراس نداشت . نه از تهمت بی ايمانی و نه از بزرگان قريش .که او ازاده بود .کاش پيغمبری می امد..........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٤

تعصب يا حسادت.........

نه ديگه مشکل فرهنگه . مشکل اختلاف درکه . طبيعيه وقتی دو تا ادم با دو تا دنيای متفاوت بزرگ شده باشند از همه بدتر در دو نسل مختلف به دو زبان متفاوت .دو عرف و مذهب متفاوت . خوب  حالا اگه يک کم هم بتونن همديگرو بفهمن انصافا کولاک کردن .

اما نه قضيه امروز اين چيزا نيست . پس موضوع چيه ؟ تعصب . عصبيت .

ابن خلدون از عصبيت خيلی گفته . عصبيت به فرهنگ قومی ، به ريشه های عرفی ادمها بر مبگردد. عصبيت عصبيت است حالا چه از منظر ابن خلدون چه از ديدگاه من . انسانها نسبت به انچه از ان خود می دانند عصبيت دارند (اين عصبيت با عصبانيت فرق داره ،منظور تعصب است) مثل کشاورز به زمين .مثل ماهيگير به دريا، مثل جنگلبان به افتاب ، مثل کوه نورد به کوه ، مثل مجنون به ليلی مثل من به.... اما همه انهايی که گرفتار عصبيت هستند اگر لحظه ای به خود برگردند می بينند که احساسات تعصب الودشان ممکن است منطقی نباشد .چراکه  اصولا عصبيت بحثی نيست که در منطق جا بگيرد. پس زمانيکه کسی درگير عصبيت شد پرسيدن  سوال چرا و به چه علت مسلما بی پاسخ خواهد بود .

نکته ديگر اينکه تفکيک  بين عصبيت با حسادت مشکل است . چون درک احساسات مکنون و واقعی عکس العملها دشوار است و حتی خود شخص هم گاهی نمی تواند ريشه عکس العمل خود را در ک کند.

مثال بزنيم : وقتی ادم کسی را که دوست داره توی بغل کسی می بينه عکس العمل خاص و قابل پيش بينی انجام می ده .اما اينکه اين عکس العمل ازحسادته يا تعصب باز جای بحث داره . حالا ممکنه يکی بگه خوب معلومه تعصبه .... اما نه انسان در ضمير نا خود اگاهش گاها به چيزهايی که نداره حسادت ميکنه . شايد من از اينکه نمی تونم او را به اون راحتی در کنار خودو ببينم حسادت کردم ،شايد هم تعصب بود . اما اگه او هم فرهنگ من بود هم مذهب من و عاداتی شبيه عرفهای ما داشت قطعا اعتراض ميکردم . و اگه اعتراض نکردم فقط به اين دليل بود که نسبت به نوع ارتباطات اونها اطلاعاتی ندارم.

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

قربونت برم خدا.......

برف اونقدر شديد بود که می شه گفت چشم چشمو نمی ديد . عين پنبه  . می باريد و بی وقفه می باريد . قربونت برم خدا چه طبيعت زيبايی داری اخه امشب هم وقت باريدن بود . ترافيک بيداد می کرد . انگار ملت توی اين برف يادشون افتاده بيان خيابون . چمرانو ميگی از اول تا تهش مثل حمله لاک پشتها جای سوزن انداختن نبود . حالا هزار تا دلهره که تا برسم چی می شه . اصلا به موقع می رسم يا نه تو همين اضطرابا بوم يکی تق تق زد به شيشه ماشين . انقدر مه بود که چشمم نمی ديد پليسه يا نه. شيشه رو دادم پايين . تورو خدا کمک کنيد گشنه ام ...... اه بر پدرتان لعنت توی اين سرما اومدی گدايی ..؟؟؟ بابا ای ول ... حالا بيا پول در بيار . کيفم هم توی جيب شلوارو اونقدر هم پوشيدم مگه به جيب شلوار می رسم ...........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

باتو انگار تو بهشتم ....

ادمها چقدر عجيبن .انسان چه راحت دل ميبازه .هر بار عاشق شدی حس ميكنی اين اخرين باره اين عشق اول و اخره بعد می بينی نه تازه اول راهی .بعد هم كه اون عشق به ناكا می می رسه ميگی ديگه نمی خوام. اما باز يه روزه ديگه . يه نگاه ديگه. و باز دلت يهو می ريزه

 شايد يك سالی می شد كه به هم تو چت حرف می زديم از همه چيزو همه كس اما چقدر داشتنشو دور از دسترس می ديدم. انچه بود حس گنگ دوست داشتن بود كه به قلبم ديكته می شد و من هر بار و هر روز به خودم نهيب می زدم اهای كجايی با اين خيال خام خودتو نابود نكن . اما مگه می شد هر شب به عشق لحظه اي ديدنش اونهم پشت صفحه بی روح وب كم .كافی بود تصويرش را روی صفحه مانيتورم ببينم قلبم چنان به تپش می افتاد كه انگار در مقابلم ايستاده . مثل لحظه گرم  نزديك شدن نفسهای يك معشوق . انگار ارام بر من ديكته می شد . هر روز و هر شب .اما او خشك و بی روح سرد و خشن انگار ذه ای از احساسم رو درك نمی كرد .

چقدر سخته وقتی از عشق ترانه سر می دی بهت بگن اوضاع هوا چطوره؟سرده يا گرم؟ و باز من خمود از احساس گرمم در پيله تاريكم فرو می رفتم مثله ققنوس در خاكستر خويش هر بار ترديد از نيامدنش ...... هر بار ترديد از نديدنش .........هر بار ترديد در خواستنش......

 

اين هم که لطف امروز ايشون : بيا تا تارو پوده تنم را با تارو پودت ببافم. يك چيز باشيم كه فقظ من باشم وتو  يه قلب كه هم با من بتپه هم باتو اصلا يه قلب می زاريم وسطمون ............گفت می شيم لاله و لادن؟ انصافا ضد حال می زنه

(انتقال از ۱ بهمن ۸۴)

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

مرا با خودم اشتی بده...

 خيلی وقته نيومدم به خودم سر بزنم خيلی وقته خودم رو يادم رفته . نه يادم نرفته .خودم رو پس زدم .از خودم يکی ديگه ساختم تا در ميان همه انچه پيرامونم بود غرق بشم . راستی نکنه از خودم فرار کردم و اگه فرار کرده ام امروز اين بازگشت برای چيست؟

ديگه از خودم بدم می يومد بارها ديدن و خواستن و شنيدن . ديگه انگار توی لجنزار احساسات پوچ و دری وری اين ادمهای جنون اور بودن برام جذابيت نداشت . هر هفته بساط عيش و نوش با افرادی که نه تو رو می شناسن و نه شناختن تو براشون مهمه اونا فقط دنبال لحظه بودن دنبال جا بودن جايی که فرصت فريادها و رقصهای اونا رو فراهم کنه . و من اين فرصت بودم . افسردگی و بيهودگی من دليل اين فرصت بود . من ، من از همه جا فراری و بيزار ،من تنها توی خيل گرگهای پر توقع باج می دادم. نفرتم را با عيش و نوششان می اميختم و بر گلوی تشنشون سرازير ميکردم . اره رقص و شادمانی ای که بساط زندگيشونو به قهقرا ميکشيد چيزی نبود جز نفرت من . و چه ساده لوحانه در ميان شادابی دروغيشان غرق می شدند .

من کجا بودم ؟ ذهنم فکرم ارزوهام  اينها هيچکدام اونی نبودن که ثانيه ای لايق خلوتم باشند ، پس من در ميان انها چه ميکردم؟

دلم هوای خودمو کرده بود هوای اون همه بيتابی و عشق که می رفت سر به اسمون بگذاره و من هميشه دلواپس اين بودم نکنه قلبم جای اون همه رو نداشته باشه . اما امروز ديگه هيچی نمونده . از اونهمه بی تابی ديگه هيچی نموده.من سنگ شدم . ديگه امروز با ديدن طفلی گرسنه اشکی بر گونه نمی ريزه  ديگه امروز برای پير زن نحيف قلبم تير نمی کشه .ديگه مدتهاست نرفتم شوش و خراسون . مدتهاست نفسم با هوای مرده جنوب شهر غريبه است.

خدايا مرا با خودم اشتی بده . مرا با عشق اشتی بده . اگه ذره ای دوستم داری مرا برگردان تا در سبيل عشق و ايمان همان قدمی را بردارم که عهد بسته بودم.

(انتقال از ۱بهمن ۸۴)

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

دخترافتاب

شايد رسيدن به افتاب فقط يك خيال باشد . شايد گرفتن دستهای افتاب يك ارزو توی يك خواب باشد .اما ديدن دختر افتاب برای من خيال نبود.از خودم می پرسم :ايا چشمان من تپشهای قلبم را كتمان كرد ؟ يعنی او نديد ؟ نفهميد؟  يا نخواست؟

ای كاش با تو می ماندم ای كاش از تو ميخواندم  ای كاش لحظه هام بوی تورو داشت ای كاش ای كاش

چشمات چشمه نورند چشمات پاك مغرورند ای كاش ،اون نگات تنهام نمی زاشت ای كاش ای كاش

حالا برای رهايی از خيال دردناك نداشتنت به سينه های نفرين شده ای پناه برده ام. راستی هيچ می داني؟ اگر ميدانستی چه تپشی در انتظار امد نت دارم اينچنين بی پروا نگاهت را از من نمی گرفتی .

(انتقال از ۸ ارديبهشت ۸۳)

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

اون عشق من را نخواست

هنوزم در انتظارت پشت پنجره می نشينم

تا كه شايد، شايد تو روزی در خم كوچه ببينم

چشم من اسير خواب سرد اين پنجره ها شد

دنبال اونی كه رفت و تو غبار جاده گم شد

اسمون داره می باره رو سياه پشت شيشه

در كمين نشسته خورشيد چادر ابر وا نمی شه

كاش می شد صدای پاهات توی كوچه ها بپيچه

بگه اومدی كه باشی بمونی با من هميشه 

(انتقال از ۶ ارديبهشت ۸۳)

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

و عشق راميتوان ابراز کرد

البته خيلی سخت بود گفتن احساس مکنونات قلبيم .من هميشهاحساساتم را خيلی راخت بيان ميکردم. اما اين بار برای گفتن دوستت دارم خيلی دست دست کردم. نه اينکه مطمين نباشم نه . من اينبار واقعا حس قشنگی در خودم داشتم.حس غريب عشق، حس شيرين عشق ، و حس خواستن ، برای هميشه خواستن

اره من برای هميشه ميخوامش . برای اينکه قلبمو تو دستش بزارم . من ارزوی نگاه گرمشو دارم.ارزوی اغوشش را.ارزوی لبهای گرمش. و می دانم ديری نخواهد پاييد که عشق دراغوشم جای خواهد گرفت .

(انتقال از ۳ ارديبهشت ۸۳)

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

عزم برای ادامه تحصيل

اره خوب از امروز تصميمم جدی شده  رفتم انقلاب بخشی از کتابها را هم تهيه کردم و از همين امروز شروع کردم. نتيجه را ۲ ماه ديگه خواهم داشت. فعلا قضاوتی در مورد اراده خودم نمی کنم     ( تا ببينيم)

(انتقال از ۲۶ فروردين ۸۳)

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

تولدت مبارک عزيزم(خانه را برايت مزين ميکنکم)

امسال جشن ۱۸ سالگيت را با حضور دوستان توی يک جمع اشناو صميمی گرفتيم .به عقبتر که برمی گردم  ميبينم ۵ سال گذشته و من همچنان در انتظار بهاری که بهار تو را به خانه من بياره .تموم دلخوشيم اينه که می دونی، ميدونی واثه داشتنت چقدر تلاش کردم.وحالاتموم شاد يمون اينه که بعد از يک ماه ساعتـی راکـنار هـم گـپ می زنيم.عزيز دلم يواش يواش داره روزهای انتظار به سر ميرسه.چيزی به طلوع شاديها نمونده .

ياد داری که ز من خنده کنان پرسيدی          چه ره اورد سفر داری از اين راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گويد            نم اشکی که فرو خفته به چشمان نيـاز

چه ره اورد سفر دارم من ای مايه ناز؟        سينــه سوختــه درحسرت  يـک داغ دراز

امسال عزيزم با ورودت خانه ام را گلباران ميکنم جشن بهارايت را با پرچين ستارگان می ارايم .خانيمان از چه باشد؟ نور؟ رازقی؟ بنفشه؟ عناب سرخ؟ هر چه تو بگويی،  هر چه تو بخواهی،

(انتقال از ۲۵ فروردين ۸۳)

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

چه درديست در ميان جمع بودن ولی ...

نمی خواستم اينطوری بشه . يگدفعه پيش امد . قرار گذاشتيم،ديدمش و به دلم نشست . يک بار ديگه هم ديدمش اما اون گفت به کس ديگه ای دل بسته . گفت عاشقه و نمی تونه منو دوست داشته باشه .

(انتقال از ۱۲ ابان ۸۲)

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

برای رسيدن به .........

يک نويسنده ممکن است سالها در تب افکارش از زندگی و انچه همه دوست دارند جداشود .يک محقق ممکن است همه چيز خود را فدای پژوهش و تحقيقات خود کند .

پس چرا از من انتظار دارند نهالی را که بيش از سه سال است مراقبت ميکنم رها کنم ؟

من برای داشتن او برای به ثمر رساندن او از خانواده از دوستان واشنايان خواهم گذشت .من باور دارم که ميتوانم از او انسانی کامل وبا قابليت بسازم .من به استعدادهای بالقوه او ايمان دارم .

در زمانه ای که من را بواسطه افکار وبينشم توبيخ ميکنند من از اين توبيخها می گريزم .

(انتقال از ۳۱ شهريور ۸۲ بوده)

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤