دلمون خوشه ها

دلمون خوشه ها .... يه روز كه ادم ميخواد بره وسط شهر بايد از ساعت ۶ صبح شالو كلاه كنه .. بابا چه خبره اخه .؟ صبح تا شب سر كاريم نمی دونيم دنيا دست كيه ... ماشاءاله صف تاكسی سيد خندانو باش ..نخير تا عصری هم نوبت به ما نمی رسه .. برگردم خونه ماشينو بردارم ؟ نه بابا نمی ارزه لابد كلی هم ترافيكه كی اعصاب داره ..ای ول حالا كه ديرمون می شه امروز كه از كار افتادم ديگه پس به ياده دوران دانشكده با مينی بوسا برم حداقل خاطرات رفقا زنده ميشه ..خلوت هم هست زودتر ميرسم  .. دقيقا ۵/۱ ساعت تو راه تا به ادرس مورد نظر برسم ... احساس ميكردم نفسم بالا نمی ياد بوی دود هوای سنگين .. اقا، ساختمان بيمه اكو كجاست ؟   نمی دونم ...بوق بوق بوق .. بله ؟   خانم كجا ؟؟برسونيمتون .... بيجا ميكنيد حالا مونده تو منو برسونی .... مرتيكه مزخرف مگه ول كنه ...يه تاكسی گرفتم ... اسمش تاكسيه خدا به دادم برسه داره می ره تو جدول اول صبحی چه نشعه است اين بابا....خانوم كوژا تشريف ميبردين ؟؟؟ تقاطع بهار طالقانی .. ای بابا حالا كوژا هست ؟؟؟ گفتم والا شما راننده تاكسی هستين ....مرسی همين سر طالقانی پياده می شم خودم پيداش ميكنم ...پياده كه شدم رفتم توی مغازه خوب اينا كه اينجا مغازه دارند بهتر می شناسند ... اقا بيمه اكو كجاست ؟  اهان ببينيد ...كاغذو خودكارشو دراورد حالا كوروكی ميكشه .... چه غلطی كردم سوال كردما ... اينجا ما هستيم اينجا چهارراهه حالا می ريد چهارراه بعدی اين بانكه اين هم ساختمون اكو متوجه شديد؟ همش ۲۰۰ قدمه  البته .....................خيابون يه طرفه حالا بايد پياده برم .... با خودم قدمهامو می شمرم ۱ ۲ ۳  ۴   ۵۰۲  ۵۰۳   ۵۰۴  مردمو نگاه ميكردم كه همه انگار توی دنيای درونی خود غرق تفكر ..راستی به چی فكر ميكنند ... مردی ژنده پوش توی پياده رو با پاهای عليلش با چوب زير بغل .. يا ابوالفضل ..كمك كنيد ... بی اختيار دستم به طرف جيبم می ره .... استاد توی كلاس بلند داد می زنه ( تكدی گری ... گدايی و تكدی گری علاوه بر مخدوش كردن چهره شهر يك معضل اجتماعی است ..... ما مددكاران با تكدی گری مخالفيم) چشمم به پاهاش می افته كاملا نا توانه ... باشه مخالفيم اما وقتی يه چيزو حذف ميكنيم بايد يه چيزی جاش بزاريم تكدی گری نكنه   كی خرجشو می ده؟ شكمشو چه جوری سير كنه ؟؟؟   توی همين افكار پسركی به موهای بلند كنار كيوسك تلفن عمومی  ....رو به يه دختر بچه ..حالا شماره بده با هم بيشر اشنا می شيم ... دختره :  ادرس مدرسمونو بلدی ... ظهر بيا اونجا... از اونا هم ميگذرم اخ پام.... رفت توی يه چاله  مچ پام پيچ خورد ..اخه اين چيه ديگه وسط پياده رو .. ديگه داره شورش در می ياد .. اين پياده رو را كی بايد درست كنه ......درد داشت امونمو می بريد كه يه دفعه صدای بوق ماشينا نگاهمو به طرف خيابون برگردوند ...چی شده ؟؟اوه خدای من داشت تصادف می شد ..اقا مسافر كشه بخاطر يه مسافر وسط خيابون زده رو ترمز ..پشت سرش دو سه تا ماشين دير جنبيده بودن تصادف ميكردند .. خدا رو شكر كه چيزی نشد وگر نه اين خيابون تا عصر بسته بود راننده ها هم تا ظهر الاف مرحمت پليس .....................

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

و جاده ادامه دارد........

خوب اين روزا جو اجتماعی به تاثير از جو سياسی متشنج شده هر روز هر جا صحبت از انرژی هسته ای و تحريم و احتمال جنگ . مردم به ظاهر دارن به زندگيشون می رسند در حاليکه صحبتهای مداوم . پراکنده اونا بوی ترس می ده . خوب اين بحثا برای ما تازگی نداره وقتی دو تا کشور همسايه جلوی چشم خودمون به خاک و خون کشيده شدن حالا ديگه فايده نداره سرتو بالا بگيری و واثه خودت سوت بزنی . فوقش سوت هم بزنی باز انگار نوای حماسی سر دادی .  انرژی هسته ای حق مسلم ماست ..... اين شعار توی اين چند روز راهپيمايی ديگه تو دهن بچه کوچولو ها هم افتاده . ....تلويزيون و باز می کنم :(امريکا چی خيال کرده ،ايران يه اتم دو اتم نداره که ۶۰ميليون اتم داره .....انرژی انرژی حق ماست ...) ياد گذشته ياد روزای انقلاب . اون زمونا من فقط دو سالم بود اما شعارهايی که ورد زبونمون بود بدون هيچ شناختی تکرار می کرديم . يادمه توی مدرسه جلوی درب ورودی پرچم امريکا نقاشی شده بود تا موقع عبور از روی اون رد شيم و به اصطلاح لگد مالش کنيم ... اما در همان دوره که پرچم امريکا زير پاهای ميليونها محصل ما لگد مال می شد امريکا داشت نقشه تسهيلات هسته ای ايران را برای چنين روزی طرح می کرد . راستی چقدر از موج تنفکر گرايی اون زمان در من رخنه کرده ..؟؟ همه اين مردمی که شعارهای گرمشون خيابونو به لرزه می انداخت اگر فقط يک پيشنهاد از تحصيل توی يکی از اون دانشگاهای امريکا رو داشته باشند همه چيز يادشون می ره   البته اين نظر منه . اون چيزی که مسلمه هيچ کس هيچی نمی دونه ...

 بوی خون می ياد ... بوی اوارگی ... بوی تهديد.. بوی مصيبت ... ای ادمها يک نفراز دور دست می ايد ... پدر نيست ... محبت نيست... انسانيت نيست ....اسارت است ... قفلهای بندگی به خاک است که جوانيم را زير انبوه سنگينش له ميکند ...چشمهای مادر از که از امواج ترس ميگريد. کودکی خردسال است که برپهنه دشت بی وقفه می پوسد .... کمی دورتر من هستم که همه چيز را در خورجين زورو اجبار فرو کرده ام وراهی شده ام . به کجا ؟ نمی دانم ... شايد به سرای دل ... و او می رود و با هر قدم که برميدارد  بر ميگردد .. پشت سر را .. راه پيموده را نگاهی گز می افکند ...چيزی نمانده جز دود و اندود ... و جاده ادامه دارد.................... 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤