آخه تنهام

نمی تونم نمی تونم خنده کنم   دلم رو از خوشيها آکنده کنم     آخه تنهام      آخه تنهام

يه آشنا سنگ صبور   يه کس می خوام  ديگه دارم خفه می شم   نفس می خوام  آخه تنهام  آ خه تنهام

اره ديگه دونستم که تو کس نيستی  نفس نيستی  هوس نيستی   همه جا هستی و اينجا نيستی

رمز اميدی  صبح سپيدی عشق و نويدی   خدا جون  زندونيه دردم     فقط تويی تو کليد قفل اين زندون

نمی تونم  نمی تونم ........................... آخه تنهام  ... آخه تنهام

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤

منو اين لحظه های انتظار

منو پنجره ، منو کنجشک لب ايوون ، منو عقربه های ساعت خشک شده روی ديوار ، منو اين لحظه های انتظار در خواهش ديدن او ... چطور باز کنم شرح بيقراريه دلم رو .. چطور با لبهای خندون راه  قطره های تلخ انتظارو در گلو ببندم؟ کسی چه می دونه هر صبح با ذکر نام خدا در ايينه می بينمش ..کسی چه می شناسه بوسه عشق چيست و من در التهاب بوسيدنش چه حسرتی به سينه دارم ..

تو اگه پرنده باشی   چشمای من اسمونه   راز پر کشيدنت رو کسی جز من نمی دونه    واثه من سخته که بی تو بنويسم مشق پرواز  با صدای ساز خسته  تر کنم گلوی اواز    منو تو گر چه اسيريم    حيفه از غصه بميريم      بشينيمو پر نگيريم .........

سرخ گل انار من ..  سبز درخت باغ من ..هنوز لحظه ای را که قدم بر خلوت خانه ام گذاشتی به خاطر دارم ..هنوز گرمی دستات توی دستای  يخ زده ام تازگی بهاره... اين دستای خسته هر دم برای داشتن تو بيقرارن ... ای وای که  گرمی اغوشت توی صفحه ذهن بارها بارها تصوير بودنتو هر دم به من ديکته ميکنه ... ای وای که  در ارزوی داشتنت ، خواهش ديدنت ، تمنای وجودت ، حسرت اغوشت،  ديده دريا کرده ام صبر به صحرا فکنده ام

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤