فرصت اکسير ندرت است.....

بايد شکست تصويرهای کهنه را .... فرصت اکسير ندرت است و خفاش مرگ روزو شب نمی پايد...و رستگاری ميتواندپلی باشداز....

.چند وقتی می شه متارکه کردم  ۳۵ سالمه ميدونی مشکل از زنم بود ما مردها يه انرژی داريم  که خوب برامون سخته  چطور بگم اگه متاهل بودی می فهميدی .. اون سرد بود ...يه مرد دوست داره جنس مخالفشو بگيره  ووو  ...... حالا خوب من خيلی خوش تیپم .. قدم .... هيکلم.... شغلم... * * بله اينا رو ميگی که مثلا من خوشم بياد ازت؟** نه می حوام بگم که ... ** اهان اينا رو ميگی که يعنی زن واثه تو کم نيست ؟  **اره ديگه ** تو تا حالا عاشق شدی؟** اره همون يه بار که به طلاق کشيد ** لابد يه روز به خودت اومدی ديدی ديگه نمی تونی تحملش کنی و ديگه نمی خوای باهاش باشی ؟؟ ** نه گفتم که مشکل من اين بود که اون سرد بود ..**حالا که طلاق دادی مشکلت حل شده؟ ** نه خوب الان ديگه می گم ندارم باز هم همون وضعه ........خوب تو چرا ازدواج نکردی ؟** بهش فکر نکردم يا شايد وقت نکردم اما الان می بينم اشتباه نکردم چون امثال تو هم کم نيستن از کجا معلوم من هم يکيشون نبودم ........

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

يک جمع نکوشيده رسيدن به مقصد.......

سفر نکن خورشيدکم ترک نکن منو نرو نبودنت مرگ منه راهی اين سفر نشو نزار که عشق منو تو اينجا به اخز برسه  بری توو مرگ من از رفتن تو سر برسه

ديگه روزا کم کم داره تاريک و تاريک تر می شه .اره خوب زمستون تموم شده اما نه برای دل من  راحت بگم بريدم  اينجا برام ته خطه چطوری بگم چطوری به تصوير بکشم ثانيه های تلخ فلبمو ........... به کی بگم وقتی صدام تو هق هق گنگ غريبيم می لرزه .. امشب با خدا بحث کردم .. امشب باز به خداييش گله کردم  اما انگار اون هم به ناله های من عادت کرده ... انگار ديگه دلش برام نمی سوزه انگار دوست نداره ثانيه ای خوشی روی پيشونيه من نقش ببنده ... اره ديگه بريدم ..........ديگه به اخر خط رسيدم ......... اخه ترک قلبم ديگه به شکاف رسيده ..حالا ديگه هر وقت درد می گيره از لای درز شکافش قطره قطره خون گريه ميکنه ... همينو به خدا گفتم ..گفتم انصاف نيست : يک جمع نکوشيده رسيدن به مقصد     عمری دويديمو به مقصد نرسيديم ...

می گن چوب خدا صدا نداره اما من هر چی فکر ميکنم کاری نکردم که لايق اينهمه بی محبتيش باشم ...ديگه بايد کم کم خورجينمو بردارم ..باز توش پر از خاطرات اندوه .. راهيه جاده بی انتهای زندگی ...اره اين کلبه هم کلبه من نبود ..مدت زمانی برام ارامش بود اما واقعيت اينه که اين کلبه هم سرای قلب من نيست  .. هر چقدر بيشتر به رنگو بوی محبتش دل ببندم رفتن برام سختتر می شه .. کلبه عشقه من نمی فهمه درد اين سينه از کجاست ...نمی دونه حرارت اين تن از بيماريه .. نمی دونه قطره های اشک چکه های خونه .. اون ثانيه های تنهاييه يه مسافرو نمی شناسه ... اون نمی دونه پيرو خميده عشق ديگه کمرش طاقت بار اندوهو نداره  .. اونقدر جوونوسرشار از ارزو و محبته که نمی تونم نمی دونم چطور می تونم وضع بی سامان روحمو براش شرح بدم چطور بگم قلبه پاره پاره، تحمل رنج نداره .. چطور بگم اينده ای که اون تو روياهاش می بينه برای من الانه .. چطور بگم زمان برای مرگه ...

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤