گفتی از عشقم حذر کن....

از اون روزا چند سالی می گذره ...کمتر کسانی سالهای دانشجويی روو مثل ما طی کردن ..شايد بشه گفت حال و هوای دوران ما يه چيزی شبيه بچه های انقلابی دوران مبارزه سالهای اول انقلاب بود....شايد بخاطر شرايط دانشکده ،دوران خاص دوم خرداد ،يه دنيا ارزوهای دستيافتنی که می خواست برامون ديگه حقيقت باشه .....هنوز با ياداوری اون روزا تمام تنم يخ می کنه .....قيام کوی دانشگاه ...از نظر من قيام بود ....از نظر من اون فريادها نهضت بود که زود در گلو خفه شد ....چون بازی بود ..و ماآدمکهای دست  ادمک چرخونها .... راستی حالا که ما بعد از چند سال می خواهيم دور هم جمع بشيم چه حرفهايی خواهيم داشت ...چه خاطراتی زنده می شه؟؟؟؟......عضوه روزنامه صبح امروز ......عضو تحکيم وحدت .......از اعضای هيات دولت .......نيروی وزارت کشور......روزنامه نگار ازاد....... من بواسطه اينکه اون زمان توی دانشگاه ... کار می کردم بيشتر در جريان مبارزات سياسی بودم ....راستی اون زمونا کسی حرفی از عشق نمی زد عشق فقط ازادی بود ...چه کلمه شيرينی ..از شيرينی دلمونو زد...همشون بعد از خاموشی هيجانات ازدواج کردن ..انگار بازی تموم شده حالا گل خورده يا زده بايد می رفتند خونه هاشون ....و رفتن  رفتنو ازدواج کردن بعضی کارای نون و اب دار پيدا کردن ...بعضی منزوی شدن.....من هم منزوی شدم .....من هم رها شدم از تمام اون ارزوها ، و خود را به دست سرنوشت سپردم ....وقتی آواره شدم که باورم شد بازيچه ام ....باورم شد قلم من گلوی من،  فرياد ازادی من ،تاوان مالدوستی و شهرت عده ای جاه طلبه....چپ راست چپ راست و باز چپ راست چپ راست چپ راست و تا بی نهايت چپ راست ....آه .. بيزارم ..از همه ايدولوژيهای مسخره آزادی ...بيزارم از اين گذشته لعنتی ...يار دبستانی من ...........چوب الف بر سر ما................................بيزارم بيزارم من از همه انچه جوانيم را تباه کرد بیزارم .....حالا منو تو ..منو اون شب شوم..منو اون لحظه های بيقراری ... من و اون فرارهای مداوم از ترس چوب اجنبی ....منو آرزوی آزادی... .منو اون قلم شکسته .....منو تو می خواهيم چه چيز را با هم زنده کنيم..؟؟؟؟ .....من آن موجم که آرامش ندارم ...به آسانی سر سازش ندارم...هميشه در گريزو در گذارم ..نمی مانم به يک جا بيقرارم....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

چند لحظه با افكار پيچيده

شما بايد اول در هر فعاليتی approach طرحتونو مشخص كنيد . طرح اگر بدون رويكرد باشه يعنی ازمون و خطايی جلو رفتين .شما بعد......سخنران هر جمله را چند با رتكرار ميكرد و من هر بار او را توی ذهنم مرور ميكنم خب الان ساعت به وقت اونا چنده ؟ يعنی الان توی راهه؟ نرسيده؟ اگه رسيده باشه حتما برام off می زاره  ... نكنه اومده اونوقت من اينجا گيرم ....خب اگه اومده باشه هم اونقدر خسته است كه بهتره من نباشم و بتونه بخوابه ....چه توجيه مسخره ای دلم براش پر می كشه .....موبايلم زنگ ميخوره .خانم.... حسينی هستم از كاووش .... اهسته ميگم الان می يام پايين ...فرصت كمی دارم كه هم پول پيك رو بپردازم هم بخوام يه سری به چت بزنم ...نه بهتر كارمو تموم كنم سری برگردم توی جلسه ....خدای من می خوامش می خوامش ميخوامش ...يه لحظه اين جمله از ذكر من جدا نمی شه و من هر بار بارها به خدا تاكيد كردم كه می خوامش ديشب تمام مدت توی ذهنم بودنش را مرور ميكردم  ...  بسته ديگه... بحث معيار ۶ نتايج مشتری ....اهان اين قسمت هم مهمه ...اما يعنی اومده تا حالا ؟ممكنه الان ديگه خوابيده باشه.....اگه اجازه بديد و سوالی نباشه اختتام جلسه را اعلام كنيم تا فردا....پشت ميزم نشستم و با هيجان تمام off كه برام گذاشته ميخونم ...جملات اون هميشه قلبمو از توی سينم ميكنه ...وای خدای من اين تپشهای دائم واثه قلبم خوب نيست ...اما هر كلمه كه دستای او برام مينويسه حس قشنگ هميشه بودنشه كه بهم گرمی زندگی ميده ....گرسنم نيست اما خب بهترين كار اينه كه برم ناها ر بخورم ..منتظرم كه غذام اماده بشه رژيم داری بهتر فقط سوپ بخوری ...  برگشتم به همه خانمهايی كه نشستن و مشغول خوردن هستن نگاه كردم ...آداب غذا خوردن ....ببين هر كس يه مدلی غذا ميخوره ...هر كس هم يه شكلی داره ...چقدر از قيافه اون دختره بدم می ياد ..خدا موقع آفرينشش end سليقه بخرج داده ....بس كن دختر ...ممكنه يكی هم در مورد تو اينا رو بگه ....اون يكی چقدر دهاتيه .....اون يكي چه ژستی گرفته چه نازه.... نگاه كن ترو خشكو كه با هم جمعند ...همه تصوير دست نقاشن ....خدايا چه افريدي...ته دلم احساس قشنگی دارم ..چه خوب كه بچه های شهرستانی هم تونستن توی اين شركت استخدام بشن ..لابد الان كلی كمك خرج خانوادهاشونن ..كلی به اقتصاد خانواده هاشون كمك می شه ..در ضمن فرصت ازدواجهای خوب را هم دارند ....الهی شكرت ..حسن ديگش اينه كه از نظر فرهنگی هم تعديل می شن ...  اوه بقول استاد فرهادي : ما بی فرهنگ نداريم هر كس فرهنگ خودشو داره اونی كه بی فرهنگ ميدونيم هم فرهنگی خاص خودشو داره .....اداب غذا خوردن ...تا حالا به غذا خوردن مردم دقت كردي؟؟؟اون يكی چه هول می زنه اون چرا با دست ميخورهاون يكی چرا قاشقو اينجوری گرفته ...وای ماست اون يكی هم ريخت ...بابا دوره دهنتو پاك كن ...اينو باش انگار با ملكه اليزابت هم غذاست چه افه ای دنيا صحنه نمايشه و ادمها را اونجوری كه هستن بايد پذيرفت ... راستی نگاه او به اين مسائل چه جوريه؟؟ اصلاآدمه حساسی هست؟ اصلا شده از كسی بدش بياد ؟ چه موقع ؟ برای چي؟ مهم نيست مهم اينه كه من دوستش دارم ...اما دوست داشتن كافی نيست بايد ببينی چقدر با تو متفاوته ...هر چقدر هم متفاوت اگه همديگرو دوست داشته باشيم ميتونيم با هم كنار بياييم ...ادمها در هر زمانی قابليت يادگيری را دارند پس قابل تغييرند ...می تونيم تغيير كنيم طبق معيارهای هم .....اما اگر اينجوره چرا خيلی ها علی رغم علاقشون تغيير نمی كنند و روابطشون به اختلاف ميكشه؟؟؟؟ ايا همديگرو دوست ندارند؟ نكنه انتخاب از روی ناچاری كردن ؟ يا بعدا سليقشون عوض شده ؟...پس راز عشق و جدايی چيه؟؟ روی چه حسابی همديگرو دوست داريم و چی ميشه كه همون اندازه عشق منتفی ميشه و به جدايی می كشه؟؟ نكنه ادمها از هم بت ميسازند و بعد كه بهم می رسند می بينند كه بتی وجود نداره يكی مثل خودشون شايد كمتر از خودشونو پيدا كردند؟ نكنه ادمها يادشون می ره از طرف مقابل همون انتظاراتي را داشته باشند كه از خودشون دارند؟ بهر حال من به پايان هيچ عشقی رويايی فكر نميكنم ....دوست دارم واقع بين باشم تا كمتر آسيب ببينم ////////

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥