هديه خدا...

دلم برات تنگ شده جونم ..می خوام ببينمت نمی تونم....

امشب من حال و هوای ديگه ای دارم ..امشب من عاشق تر از هميشه چشم به آسمون دوختم ..آسمون برای من ره آورد عشق داره ...چون تورو از لابه لای ابرای با شکوهش به من هديه خواهد کرد....تو رو از فرسنگها فاصله ...تو رو از ميان تمام کوهها و دشتها و درياها به من هديه خواهد داد....و چه وجدی دارد هديه خدا!

با تو اين تنه شکسته داره کم کم جون ميگيره ...با تو انگار تو بهشتم ..با تو پر سعادتم من...

به من بگو اشتياق ديدنت را چگونه توی نگاهم پنهان کنم؟ ..که می دانم همه از نگاهم ره آورده عشق تو را خواهند ديد....به من بگو لحظه با شکوه ديدن قامت تو چگونه بغض انتظار را فرو بدهم؟....به من بگو دستان لرزانم تو را از ميان انبوه احساسات گرمم چگونه دريابد؟....به من بگو عزيزم....قلبم در سينه ام بی وقفه می کوبد و صدای ناله سينه تمام رگهايم را می لرزاند...تو می آيی و چه خوش است آمدنت....بگذار تنها لحظه ای به قدمهايت چشم بدوزم شايد اين ديده باور کند که انتظار به پايان رسيده.....خداوندا تو را سپاس و شکرگذارم .....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥