شمارش معکوس..........

امروز ۵شنبه است . با فرض اينکه تصور من صد در صد مثبته ... ولی شروع شمارش معکوس...ممکن به صفر برسيم يا شايد هم روی يک عددی توقف کنيم .........ساعت ۸ صبح روز ۵ شنبه ......(تعداد اعداد=۱۶۸ )   اعداد مثبت با قرمز مشخص می شن....در پايان تعداد اعداد رنگی تحليل می شن.....قيافه من الان اينجوريه........

۱۶۷(۹ * ) ۱۶۶ (۱۰ * ) ۱۶۵( ۱ ۱* ) ۱۶۴ (*،*۱۲) ۱۶۳ (      ) ۱۶۲ (     ) ۱۶۱‌(     ) ۱۶۰ (     ) ۱۵۹ (      ) ۱۵۸ (*  ) ۱۵۷ (     ) ۱۵۶ (      )۱۵۵ ( *** ) ۱۵۴ (    ) ۱۵۳ (     ) ۱۵۲ (    ) ۱۵۱ (     ) ۱۵۰ (    )۱۴۹ (      ) ۱۴۸ (   )۱۴۷(       )۱۴۸ (         ) ۱۴۷ (       ) ۱۴۶ (      )+

۱۴۵ (      ) ۱۴۴ (      ) ۱۴۳ (* ،** )۱۴۲ (     )۱۴۱ (     )۱۴۰ (     )۱۳۹ (     )۱۳۸ (     )۱۳۷ (    )۱۳۶ (    ) ۱۳۵( *،* )۱۳۴ (    )۱۳۳ (     )۱۳۲( *** )۱۳۱(  **   )۱۳۰(      )۱۲۹(     )۱۲۸(      )۱۲۷( *   )۱۲۷(     )۱۲۶(     )۱۲۵(     )۱۲۴(     )۱۲۳(      )+

۱۲۲(     )۱۲۱(***  ) ۱۲۰( *  )۱۱۹(   )۱۱۸(   )۱۱۷(     )۱۱۶(     )۱۱۵(     )۱۱۴(     )۱۱۳(    )۱۱۲(       )۱۱۱(      )۱۱۰(  * )۱۰۹(      )۱۰۸(     )۱۰۷(     )۱۰۶(      )۱۰۵(     )۱۰۴(     )۱۰۳(     )۱۰۲(     )۱۰۱(      )۱۰۰(    )۹۹(     )-

۹۸(     )۹۷(  *** )۹۶(  * )۹۵(  *  )۹۴(     )۹۳(     )۹۲(     )۹۱(     )۹۰(     )۸۹(     )۸۸(     )۸۷(     )۸۶(  *   )۸۵( ** )۸۴(     )۸۳(  * )۸۲(     )۸۱(     )۸۰(     )۷۹(     )۷۰(     )۶۹(     )۶۸(     )۶۷(     )+

۶۶(     )۶۵( *،*  )۶۴(    )۶۳( **  )۶۲(   * ،*   )۶۱(     )۶۰(     )۵۹(   )۵۸(     )۵۷(    )۵۶(  )۵۵(   )۵۴(*   )۵۳(     )۵۲( **)۵۱( * )۵۰(     )۴۹(     )۴۸(     )۴۷(     )۴۶(     )۴۵(     )۴۴(     )۴۳(     )+

۴۲(     )۴۱( *** )۴۰(     )۳۹( ** )۳۸(     )۳۷(     )۳۶(     )۳۵(     )۳۴(     )۳۳(     )۳۲(     )۳۱(     )۳۰( * )۲۹(     )۲۸(     )۲۷( * )۲۶(     )۲۵(     )۲۴(     )۲۳(     )۲۲(     )۲۱(     )۲۰( *  )۱۹(     )-

۱۸(     )۱۷( ** )۱۶(     )۱۵(     )۱۴(     )۱۳(     )۱۲(     )۱۱(     )۱۰(     )۹(     )۸(     )۷(     )۶(     )۵(     )۴(     )۳(     )۲(     )۱(     )

 *=پ۱    **=چ۲   ***=ت۳   

**           ****      ***    = هدفگذاری

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥

آخر عشق دو تا خط موازی همينه.....

..................................................................................................................

.................................................................................................................

.................................................................................................................

...............................................................................................................

................................................................................................................

.................................................................................................................

...........................................................................................................

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٥

خلوتی صادقانه با دل......

بنظر می رسه آروم شدی ..خوب ۲ شب گذشته ... طبيعيه که عصبانيتم خوابيده باشه.... بيا با هم صادق باشيم ... تو گفتی می خوای فراموشش کنی ..گفتی ديگه نمی خوامت ... و اون گفت حتی اگه تو نخوای من می يام ... خوب چی داری بگی؟ ... خوب چيزی که گفتم واقعيت نداره ... من دوستش دارم ... و تمام بحثها و اختلافاتمون هم سر همينه که چرا اون نيست ... اگه برام مهم نبود يا نمی خواستمش ديگه بحثی معنی نداشت.... اما تو عملا اونو از خودت طرد کردی.. نه ... نه ... من طردش نکردم .. شايد تحريمش کردم....قبلا هم حربه های زيادی بکار بردی اما نتيجه نگرفتی .... پس تحريم هم می تونه بی فايده باشه .... آره خوب .. اينو می دونم ... اما بالاخره يک سره می شه....تا کی ادامه داره؟... تا هر وقت که يه تکونی به خودش بده.... تا زمانی که ببينم دوست داشتنش فراتر از حرفه ... دوستش داری؟ خيلی .. خيلی .. لحظه ای بدون فکرش نمی تونم زندگی کنم .... اين دو شب چه جوری گذشت ؟ مثل يه معتاد در حال ترک ... می خوای بگی بهش عادت کردی ؟.... به چت کردن باهاش عادت کردم ... انگار يه چيزی گم کرده باشم ..کلافه بودم... خوب چت تنها وسيله ای که می تونم باور کنم هست...چت که نباشه احساس ميکنم ندارمش ... چت کردن باعث شده که هر دوی ما باور کنيم که همديگرو داريم در حالی که نداريم ... دوست ندارم آرزوی بوسيدن و در آغوش گرفتنش رو با اين صورتکها نمايش بدم .... دلم می خواد لمسش کنم ...گرمی وجودشو حس کنم ....چت به ظاهر دلمونو خوش کرده ...شايد اگه چت نبود اون الان اينجا پيش من بود .. اما چت خيال اونو راحت کرده ....اگه نياد ؟  می ميرم .... پس چرا اينقدر اذيتش ميکنی؟ وای از دستش عصبانيم .... شانس آورده  دم دستم نيست وگرنه خفش کرده بودم...... بی فکر .. بی مسئو ليت ....واقعا بی مسئوليته؟ نه برای همه .... فقط به خواسته های من بی توجهی ميکنه... بی انصاف نباش برات خيلی وقت گذاشته.....واثه همينه نمی خوام ديگه با چت وقتی بزاره ... شايد اينجوری بفهمه من چی ميخوام .....اين چت کردن مستمر براش کافيه ... در حالی که برای من اصلا کافی نيست ، من خودشو می خوام ....نمی خوام که سرم گرم بشه که..... ريسک بزرگی کردی ممکنه فراموشت کنه..... آره خوب اگه اينطور بشه هم شايد قسمته ... قسمت ؟ اما تو داری اين قسمت و باعث می شی؟   ديگه متهمم نکن ..... حداقلش اينه که می فهمم دوستم داره يا نه.... و حداکثرش اينه که از اين بلا تکليفی در ميام.........اما اگه بره؟ ديگه همه چيز تموم می شه....فراموشش می کنی؟ نه..هرگز....هيچ وقت خواستی بدونی که تو چقدر به خواسته هاش بی توجه بودی؟  راستش نه ....هيچ وقت نگفته.... يه بار گفت درکم نمی کنی.... ديشب هم گفت نيشدار حرف می زنی...خوب چرا درکش نمی کنی؟  چون بيشتر مشکلاتش مال خودش نيست ...هروقت  مال من شد درکش می کنم ... صادق باشيم .. جوابت  از روی لجبازی بود... آره ..کفرم ميگيره وقتی می بينم از درسش می زنه واثه کار بقيه ... اگه نمی خواد بخونه چرا مونده ؟... اگه کارش يا درسش مهم نيست خوب چرا برای من نه؟.... من اينجا انتظار نمی کشم که اون بخواد مشکلات اطرافيانشو حل کنه.... خيلی بی رحمانه حرف می زنی..... خيلی خودخواهی... آره من هم خودخواهم  ...هم منفی گرا.... دست از سرم بردار .... خسته ام کردی...

مثل ابرای زمستون دلم از گريه پره..............شيشه نازک دل منتظر تلنگره ................

به خيالم که تودنيا واثه تو عزيزترينم ..... آسمونها زير پامه اگه با تو رو زمينم........

به خيالم که تو با من يه هميشه آشنايی ..... به خيالم که تو با من ديگه از همه جدايی.....

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی.... اين ديگه يه التماسه من می خوام بيايی بمونی...

 

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥

..........................

حماقت انتقام نفرت مرگ   دو دلی  سکوت فرياد   جيغ   داد بيدادانتظار غم بخشش هرگز کينه و باز کينه کينه از زمين و زمان  از دورنگيها  از دروغ از خيانت آری خيانت گناه بخشش هرگز دروغ انتظاردرد  تمسخر  مرگ آری مرگ تا بی نهايت مرگديگه نمی خوام برو برو برای هميشه برو

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥

خسته از شور و شر زندگی ام ........

اما بريم سر وضعيت فعلی شرکت ...شايعات زيادی پخش شده ...بعضی می گن حدود ده هزار نفر قراره تعديل نيرو بشن ....بعضی می گن قراره دو شيفته کار کنيم و از همه مهمتر ظاهرا اداره کل ما روی هواست و قراره منحل بشه.... خوب اين شنيده ها يعنی اينکه به سختی می شه روی آينده شغلی ام حسابی باز کنم ... خوب نتيجه کنکور هم ثمر بخش نبود .... حالا با اين همه قرض و قوله ،بايد يه تصميم صريح بگيرم .... چند تا راه دارم...... ۱) تا زمان انحلال و تعديل نيرو به درسم بچسبم مجدد بخونم ....که خوب حتی اگه قبول بشم هم چاره ای برای وضعيت کارم نيست ..... منتقلی بگيرم به يکی از شهرستانها برم اونجا کار کنم که امنيت شغلی بالاتری داره.....يا برم کارخونه توی کار خودم کار کنم ،که خوب هم امنيت شغلی داره ..هم به قرضام می رسم و هم می تونم درس بخونم ....اما خوب راهش دوره ديگه ..... اون موقع مجبورم برم کرج خونه بگيرم ..... بهر حال همه اين تصميمات تا مرداد ماه قابل اجرا نيست .... بستگی داره به جواب درخواستم ... اگه قبول کنند ديگه نمی مونم .... حس عجيبی دارم مثل آدمی که توی آسمان رها باشه و يه تخته لغزان زير پاهاش تنها امنيت زندگيشه.... هر لحظه ممکنه از يک سو پرتاب شه ..... همه اينها مثل يه چنگک  فلزی قلبمو  در خودش فشار می ده ... درد عجيبی توی سينه ام دارم ....کاش شدت پيدا کنه ...کاش يک دفعه بايسته ..... کاش همه چيز تموم شه .... ديگه برای بودن ، برای ادامه دادن انگيزه ای ندارم..... کاش می شد مثل اصحاب کهف سالها خوابيد ... نه حتی دلم نمی خواد اين خواب بيداری داشته باشه ...کاش می شد برای هميشه بخوابم........... راستی هيچ وقت به خودکشی فکر کردی؟ آره تنها باری که فکر کردم ۱۰ سال پيش بود ..... اما جرات نکردم .... می شه خيلی آرومو بی درد اينکارو کرد .. فقط کمی جرات می خواد... جرات؟ چرا جراتشو نداشته باشی.... مگه وضع ازاينی که هست بدتر هم می شه..

 

به سختی قدم بر می داشت ... مثل روح ...شايد هم می خواست قبل از مرگش روح بودنو تجربه کنه ... ديگه نزديک شده بود همونجايی که ۱۰ سال پيش ايستاده بود..... زير پاهاشو نگاه کرد ... ارتفاءزيادی نيست اما ماشينها با سرعت عبور می کنند  ... می دونه حتی اگه از افتادن نمیره ، به سرعت برق با يکی از همين خودروها تصادف ميکنه و انقدر اين اتفاق سريع می افته که ديگه درد هم نداره..... درد؟ از درد می ترسی .... تمام اين مدت قلبت به درد اومده نترسيدی ... حالا از دردی که شايد به ثانيه نکشه می ترسی .... تصوير نويد هنوز توی ذهنمه ... هيچ کس فکر نمی کرد که اون روز روز آخر زندگيش باشه ...يعنی نويد از تو شجاعتر بود .....خوب نويد حشيش کشيد بعد اينکارو کرد..... آره خوب يه داروی توهم زا ........ اصلا الکل .... آره الکل .... مثل اون شب ... با الکل می تونی سنگ کوب کنی .... همه چيز تموم می شه توی مستی و بی خبری ...........چيه می ترسی ؟ چرا دستات می لرزه ؟.... نه ترس نيست هيجانه ...  مثل هيجان يه راننده که با تمام وجودش پدالو فشار می ده و اصلا به مانع فکر نميکنه.........................ببين می دونی حرف مفت چيه؟ همين شرو ورايی که می زنی... هنوز ته دلت چند تا آرزو داری که بخاطرش حاضری بميری ... تکليف اونا چی می شه.... نه ديگه آرزويی ندارم ..... هيچی توی قلبم نيست ..هيچی توی سرم نيست .....بحران .... استاد باز توضيح می داد دوران ما دوران گذر است ... ما در بحران عصر سنتی و مدرنيته گير کرديم و در حال گر از سنت به مدرنيته تاوان زيادی خواهيم پرداخت ..همانطور که قبل از ما پرداختن .....استاد من از اين پايان نامه خسته شدم ببينيد چند می شه بدين بره ديگه ...  پايان نامه برای خيلی ها معضله دانشجو داريم که سر پايان نامه خودکشی کرده ... استاد می خوام هیپنوتيزم ياد بگيرم ... دستمو تو دستش گرفت و گفت می دونی اعتماد به نفس نداشتن يه معضله ...آره ....خوب حالا بدون اعتماد به نفس زيادی داشتن از اون بدتره .... اينقدر روی خودت حساب باز نکن   ... اگه يه وقت شکست بخوری تحملش برات سخت می شه ..... بابا من نمره کاروزيم الف من شرايط بورس شدنو دارم .... هيج جا مملکت خودمون نمی شه .... تو هيچ جا نمی ری.... آيندم برات مهم نيست من می خوام ادامه تحصيل بدم ...همين جا بده.... اينجا با اينهمه شهيدو جانباز با اينهمه حق کشی .... همين که گفتم نفر اول بشو ...... اصلا يه نفر می خوان تو نفر اول بشو ..... باشه می شم ..... اعتماد به نفس زيادی داشتن هم خوب نيست ...اگه بشکنی.... بيخيال درس بابا تو چرا زندگی نمی کنی ...چه جوری .. اينهمه کار می نی واثه چی حالشو ببر ... با رفيقات ... وای نمی دونی چه دخترای نازی ... من ؟ خوب به من چه؟   تو بگو اوکی بقيش با من.... باشه اونم تجربه می کنم .... همه بچه ها دوستت دارن تو خيلی لارجی.....منو نمی خوان پولمو می خوان ... بده سرت گرمه ديگه ... و زمان می گذشت ....و گذشت و گذشت   .. از رفيق بازی خسته ام ... دلم عشق می خواد .. يه معبود يه معشوق ... دلم فقط اونو می خواد .... اوه عمری اگه بتونی  ..تحويلتم نمی گيره ... اما من می خوام و بدست می يارمش ...و باز گذشت ۱ سال  ... نه بگو يه عمر .... .و حالا........... ديدی مال تو نبود ...........وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی خداااااااااااااااااااا خسته ام ِ داغونم ،

خسته از شورو شر زندگی ام ... يک دم آسوده ز غمها بگذاريد مرا.... من در افتاده ام از پای ...دگران همسفران ... ببريد از منو تنها بگذاريد مرا.... عاقلان راه سلامت به شما ارزانی ... من که مجنونم  ، رسوا بگذاريد مرا....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥

سنگ خارا....

 

جای ان دارد که چندی همره صحرا بگيرم .....سنگ خارا را گواه اين شيدا بگيرم .......

مو به مو دارم سخنها ...نکته ها از انجمنها ... بشنو ای سنگ بيابان ... بشنويد ای بادو باران ... با شما دمسازم اکنون ... با شما همرازم اکنون....

يک چنين آتش به جان ...مصلحت باشد همان .. با عشق خود تنها شوم ...تنها بسوزم...

شمع خود سوزی چو من .. در ميان انجمن ... گاهی اگر آهی کشد ... تنها بسوزد ....

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٥

جاده ادامه دارد......

يک شب گذشت با تمام کابوسهای دردناکش ... با همه نگرانی و ترس از دست دادنش ..... با علم به  شکستن همه آرزوها و روياها..... دل به عقل ميگه: راستی اگر همه اون خيالها نقش بر آب بشه چی؟..... عقل ميگه: مگه خيالهای تو حقيقت داشت که از نقش بر آب شدنش ميترسی..... دل باز خاموش  سکوت ميکنه...... عقل ميگه: می فهمم   ... سخته .. اما تحمل کن .... فقط يک هفته ....توی  اين هفت روز، هفت چشمه آب از قلبت عبور می کنه .... و پايان هفته ، قلب تو مثل روز اول صاف صاف ..آروم بی دغدغه..... دل که ديگه خجالت ميکشه گريه کنه به سختی بغضشو غورت ميده.... عقل مادرانه با او همدردی ميکنه .... ميگه :می تونی سرتو روی سينه من بزاری گريه کنی.... دل ميگه: مدتهاست ارزوی گرمی آغوشش رو داشتم.... عقل ميگه: آرزوهاتو فراموش کن .... تو مجبوری با واقعيات زندگی سر کنی.... رويايی شدی .... يادت رفته داری زندگی ميکنی ...انگار همش توی خوابی .... بيا بيرون از اين کابوس ...چشما تو باز کن ... دل می گه : می دونم دوستم داره.... عقل می گه: تا چيزی رو نديدی باور نکن ..... به اندازه کافی صبر کردی .... دل ميگه: آخه تو که نميدونی شرايط .....عقل نيش خند می زنه....تو هم که داری حرفای اونو تکرار ميکنی..... کدوم شرايط ... زندگی هميشه مشکلات خودشو داره و اين شرايط هرگز تمامی نداره..... هر روز يه مساله ای واثه حل کردن هست.... آيا اين شرايط با زندگی تو آميخته است ؟؟.... دل می گه : نه ...مشکلات خودشن..... عقل ميگه : باش تا مشکلاتش تمام بشه ....... دل ميگه: آخه ....... عقل ميگه : ..........  عجب احساس می کنم بين احساسم با عقلم توافق ايجاد شده.....   آره يه شب گذشت ..........

قدمهايش را استوار  می کنه ..... چشم به دور دست انداخته ...و جاده زندگی را در جريانی مبهم نگاه ميکنه...... انتهای راه کجاست ؟ ديگه مهم نيست ... اين نيز بگذرد .... پس جاده ادامه دارد و اين انتهای زندگی نيست .....

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٥

زچشمات گله دارم ....آخه گريه هامو نمی بينه

وای خدا داغونم .......هيچ چی انگار توی سرم نيست ...هيچی انگار توی مخم نمی ره...........دلم می خواد داد بکشم ............دلم می خواد جيغ بکشم ....دلم ميخواد ذره ذره احساسو از تارو پودم بيرون بريزم ..............آه خدايا از من آهن بساز ...از سينه ام سنگ بساز ...........لحظه هايم بی شباهت به لحظه های ترک يک معتاد نيست .......بافتهای وجودم متبلور شده ...........فکر نبودن فکر نبودن فکر نداشتنش فکر خواستنش ........خدايا کمکم کن تا اين روزها به سرعت بگذره.............خدايا خوابم کن تا نبودنش را نفهمم .......خدايا کابوس روزهای شوم زندگيم را هر دم با تو مرور ميکنم پس کمکم کن .........به زجه هايم اعتنا نکن ...به خواهشها و التماسهای قلبم بی توجه باش .....سخته اما چاره ای ندارم .......... باش تا هق هق من بند بياد ...باش تا بهترو بهتر باشم....باش تا هق هق من بند بياد............................

خوش بحالت تکه سنگ که نداری دل تنگ ......حسوديم می شه به تو بی صدای و يه رنگ ......

دل عاشق نداری پيش کسی جا بزاری ....   تا با غمگين کردنش از چشمات خون بباری.....

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

مسافر .......

صدای خشن درب چوبی کلبه توی تاريکی شبهای چنگل اونقدر وهم انگيز بود که حتی حيوانات وحشی جنگل جرات نزديک شدن به اون کلبه شوم رو نداشتند ...بعضی ميگفتند اين کلبه کلبه شيطانه ....بعضی ميگفتن روح پير زنی آنجا می چرخد و دنبال گمشده اش می گردد....واثه همين هم هيچ کس نمی خواست نزديکش بشه....کمی دورتر از جنگل توی يه ده سر سبز مردم حرفهای عجيبی در مورد کلبه می زدند...

سالها پيش دختره جوونی از ده ، عاشق مسافری خسته شد ....مسافر چند صباحی بيشتر در ده نبود ..رهگذری بود که با دستای گرمش دست به دل دخترک برده قلبشو تسخير کرده بود....اما يه شب توی تمام التهاب و آرزوی دخترک کوله بار سفر بست و رفت ....اما از اونجا که از عشق جز رنگ و بوی زندگی نمی شه ديد ...دخترک از ده بيرون زد تا توی جنگل به دور از حرف مردم کلبه ای بسازه و با ياد و خاطر معشوق سرکنه ...اطراف کلبه پر از گلهای رز ...آخه دخترک عاشق گل سرخ بود ....روزها بوی عطر غـذ ا فضای جنگل را رويايی ميکرد ....و شبها هر شب و هر شب بيرون کلبه صدای سوختن تلی از هيزم به گوش می رسيد ...ميگن دخترک روزا هيزم جمع ميکرد و شبا اونا رو آتيش می زد تا نور اتيش همه جا رو روشن کنه تا اگه يه شب ناغافل مسافرش رسيد ، همه جا روشن و گرم باشه ....اما روزها و سالها ميگذشت و جاده خبری از قدمهای او مژده نمی داد .....دخترک پيرو فرتوت با کمر خميده باز هيزم می سوزاند و با چشمان بی فروغش هنوز چشم به جاده داشت ....تا اينکه يه شب صدايی شنيد .. صدای قدمهای مسافر ....پير زن با گامهای خسته با چشمان بی نور هيجانزده و مضطرب به بيرون کلبه دويد.....اما سراب بود ...هيچ کس نبود ....انگار اون شب ديگه قلبش شکست ...انگار اون شب باور کرد که ديگه مسافر برنمی گرده .....قدمهاش سست شد ..به زمين خورد ...خواست بلند شه ...پاهايش ياری نميکرد ....خواست ببينه راه کلبه از کجاست چشمانش نمی ديد ...فقط نور ضعيفی را ديد .... فکر کرد کلبشه ...رفت بطرف نور ...اما افتاد توی آتيش و سوخت ....آرام آرام در آتيشی که خود به پا کرده بود سوخت ....و کسی حتی صدای سوختنش را نشنيد ...همانگونه که سالها در انتظار مسافر سوخت و  کسی صدای سوختنش را نشنيده بود.........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

ياد باد..............

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

سهم من از بوسه باد..چی بگم ای دادو بيداد

....عقل می گه : حساب کتاب زندگی ....دل ميگه : عشق احساس دلتنگی ....

عقل ميگه :ديونه به خيال خامی نشستی ....تو رو چه به عشق ...مگه چقدر عمر می خوای بکنی ؟ برو دنبال زندگيت....برو دنبال آرزوهات...فرصت اکسير ندرت است و خفاش مرگ روزو شب نمی پايد....

دل ميگه : همه آرزومه ...دوستش دارم....زندگی بدون او برام قشنگ نيست.... عقل ميگه: اون هيچ وقت نمی ياد و تو با خيال خامی عمر ميگذرونی...دل می لرزه اما نمی خواد باور کنه که او نمی ياد....دل ميگه :بازم صبر می کنم....عقل ميگه:آخه چند سال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟دل ميگه نمی دونم......عقل ميگه : آخه ديونگی با دله اما همين که ديونه می شن ميگن عقل نداره....بابا من که دارم می گم انتظارت باطله ، گوش نمی ده فردا همه می گن عقلش کم بود ..بدنا ميش  ماله منه......

هميشه اينجا که می رسه دل ديگه حرفی نداره بزنه ....عقل می گه :چرا نمی خوای دو دو تا چهار تا کنی ؟ چرا نمی يای گذشته رو مرور کنی ...دل می گه :اين يکی فرق داره...عقل می گه :به هر کی رسيدی گفتی فرق داره ..به همه فرصت دادی ، ديدی همه مثل هم هستن ...ديدی فرقی نبود تا امروز...به اين هم فرصت می دی اما باز به حرف من می رسی.....دل بغضش می گيره .... می خواد گريه کنه....ديگه افتاده به ترديد ... مدتهاست که با ترديد داره سر ميکنه اما به روی خودش نمی ياره ..خودشو زده به نفهمی....

عقل که حالا مثل هميشه تو بحث پيروز شده ميگه: خودت می دونی ...من نمیخوام بشکنی ..اگه تو بشکنی زندگی چه فايده داره ؟هر دفعه که با ندونم کاری هات شکستی چوبشو من خوردم تو فقط نشستی گريه کردی ...تو فقط شکستی اما من از زندگيم عقب موندم ...حالا هم هی ميگم باز کاره خودتو ميکنی...اگه به حرف من گوش بدی چيزی از دست ندادی...مگه چی الان داری که بخوای بخاطرش تحمل کنی...عشق ؟نکنه به روياهای شبانت که می بافی می گی عشق؟آره خوب خنده داره مسخره است ....نکنه به دو تا کلمه دوستت دارم دل بستی؟غم انگيزه....نکنه فکر ميکنی اون می ياد و زندگی شيرين می شه وووو خيال قشنگيه اما با کدوم تضمين ؟از کجا معلوم؟.....دل ديگه می زنه زير گريهبازم ميگه :خدا آخه من چی کار کنم؟  خدا ميگه برو بابا حوصله داری بزن کنار بزار باد بياد ............

گريه کن گريه قشنگه...گريه سهم دل تنگه ....گريه کن گريه غروبه...مرهم اين راه دوره...سر بده آوازه هق هق ...خالی کن دلی که تنگه.... گريه کن گريه قشنگه ...گريه قشنگه ...گريه سهم دل تنگه....گريه کن گريه قشنگه....بزار پروانه احساس دلت و بغل بگيره...بغض کهنه رو رها کن تا دلت نفس بگيره... نکنه تنها بمونی ... دل به غصه ها بدوزی ... تو بشی مثل ستاره ...تو دل شبا بسوزی ...گريه کن گريه قشنگه ...گريه سهم دل تنگه...گريه کن گريه غروبه ....مرهم اين راه دوره....سر بده آوازه هق هق ...خالی کن دلی که تنگه ...گريه کن گريه قشنگه............

 

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥