ميشه بيهوده نپوسيد....

تو يه تاک قد کشيده پا گرفتی توی سينم واثه پا گرفتن تو عمريه که من زمينم

راز قد کشيدنت رو عمريه دارم می بينم  داری می رسی به خورشيد ولی من بازم زمينم

می زنم چوب زير ساقت واثه لحظه های رستن  ريختن آب زير پاهات هی منو شستن و شستن

توی سرما و تو گرما واثه تو نجاتم عمری تو هجوم باد وحشی سپر بالاتم عمری

نه ديگه پا می شم اين بار  خالی از هر شک و ترديد ... می رم اون بالا مغرور... تا بشينم جای خورشيد ...تن به سايه ها نمی دم ..بسته هر چی سختی ديدم ...اونقدر زجر کشيدم، تا به آرزوم رسيدم .......

بزار آدما بدونن ، می شه بيهوده نپوسيد ..می شه خورشيد شدو تابيد، می شه آسمونو بوسيد

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

سهم من از....

سهم من از زندگی چيست؟ سهم من از سخاوت...سهم من از طراوت...سهم من از صداقت....سهم من از آرزوهای کودکی ....سهم من از آرزو چيست ؟؟؟؟شکلی از عشق بر ديوار قلبم ....شعری از درد بر صحنه سينه......راستی سهم من از زنده ماندن چيست؟؟؟//

سهم تو از عشق فراق است ...سهم تو از محبت ،تنهايی است...سهم تو از تلاش ،دستان خالی است ...سهم تو از آرزو فقط روياست ......

شگفتا وقتی بود نمی ديدم ...وقتی می خواند نمی شنيدم ...وقتی ديدم که نبود ...وقتی شنيدم که نخواند .....شگفتا از اين بازی .......

انگار حجم تاريک سينه تاب تحمل تپشهای قلبم را ندارد .... سينه دردمند از تحمل بارسنگين قلبم ....مثل هميشه وقتی به انتها می رسم خواب مرا فرامی گيرد ..... خواب تعبيری از مرگ است اما مرگی که هرگز قدم به خانه من نگذاشته .....مهمانی که حضورش نويد بخش دل بيقرار من است....................................

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

خواب شيطان............. (۲)

دستهايی که به خاموشی می رود و انتظاری که گنگ و سرد به تباهی گراييده...می خواستی بگويی که التماسهايم بی ثمر است؟ ....می خواستی بگويی لياقت داشتن آزادی را ندارم؟....می خواستی بگويی امروز در زندان ندامت آزادترم؟...می خواستی اين آخرين باری باشد که دستهايم ، ملتماسانه بر تو پيش می گسترد....دستهايی که گناه ازتار پودش می چکد .....دستهايی آلوده به خون شيطان ............شيطان از مذهب من نبود ...چرا؟ می خواستی که بچه مسلمانی را در اين بازی ننگين شريک نکنی ؟؟......من مجرمم ......من قاتل احساس و عشقم .......من با دستهای ننگ آور کمر به قتل عشق بستم و اينک خون ...خون شيطان .....بر تخت و سريرم لکه انداخته ......روی پهنه بالشتم لکه های خون ... روی ملحفه گناه ،لکه های خون ......لای گرمای پتو لکه های خون ......و من هراسان ايستاده ام و به بساط عيش و نوش و گناه خيره شده ام ......شيطان در خانه خود لابد به مرگ عشق من می خندد .... و اينک لکه های گناه را بر صحنه ديدگان من هر ثانيه ديکته می کند .....آری دستهايی که به خاموشی می رود و انتظاری که گنگ و سرد به تباهی گراييد .............نفرين بر من .........نفرين بر انتظار بيهوده من.....نفرين به عشق من............نفرين بر قلب پر گناه من............نفرين بر من..........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

خواب شيطان ..............(۱)

لحظاتی به شوخی و خنده گذشت کمی از خاطره ها گفته شد و از دلدادگيهای بی ثمر  ....مقدمات پذيرايی با سورو سات می گساری روی ميز چيده شده بود ...هر دو در مقابل هم در دو طرف ميز گرم صحبت از هر جاو هر چه .....انگار حرفها تموم شد ..نگاهی به ساعت انداخت پس مهمانها کی می رسند ؟؟/  ناگاه نگاهشان در هم گره خورد که يکباره چشمش را از او برگرفت و به زمين خيره شد .... انگار نگاه نا اشنايی به نگاهش سلام می داد ....توی دلش می خوند و می خوند که نا اشناست نا اشناست ..مستی مفرطی او را بر گرفته بود و او بی وقفه می نوشيد ....بلند شد موسيقی ديگری گذاشت .... شايد فضای سنگين شکسته شود ....لب به سخن گشود : اين منو گرم کرد ...خوبه ... من الان يه جوريم....منظورت چيه.... چه جوری بگم ، می خوام..... اخمهايش را به هم کشيد و بلند خنديد ....فکرشو ميکردم يه روزی اينو ازم بخوای .....اما هر بار از فکرش فرار کردم... باورم نمی شد روزی به اين واضحی بگی.... اما من نمی تونم ....چرا؟ ...چون اهل خيانت نيستم .....چون عاشقم ...من تو رو مجبور نمی کنم .... بگذريم.... باشه ...اين اهنگ و گوش کن.....  قشنگه ...کی خونده؟... فلانی.....راستی بلدی يرقصی ؟؟؟؟آره ...بعد بلند شد رقصيد .....روی صندلی نشست و نگاه کرد و اروم بشکن می زد .... او می رقصيد و لوندی می کرد و با عشوه خاصی به سيگارش پک می زد .... توی دلش می گفت که واثه من ادا در نيار من از حفظم اين دلبريهای مسخره رو .... اين حربه ها رو از حفظ بود ...اومد کنارش نشست ....بهم عکساتو نشون بده.... این عکس عشق منه ..... اما بچه ست ....نه خيلی بزرگه .. خيلی می فهمه.... خوشگله ..آره ... همه زندگيمه ...بخاطر اون راه نمی دی؟    نه هر چيزی بايد پيش بياد .... هر چيزی زمان خودشو داره ... پس اون برات مهم نيست ...هست اما من خيانت نمی کنم بخاطر خودم ..... خيانت يعنی چی ؟؟ نمی دونم.....دونه انگورو می ده دستش ...اينم از اون حقه هاست می دونه.....سعی ميکنه خودشو بهش بچسبونه ... ممانعتی نمی کنه ..می خواد ببينه آيا احسا سی داره يا نه/// نه هيچی اصلا ککش هم نمی گزه.... احساسی درش نيست ...يه لحظه می ره تو فکر عشقش ... اگه اون کنارش بود حتما سر شار از احساس می شد ... رطوبت لبشو احساس ميکنه و هيجان و التهابشو ... می خنده ميکشه کنار ... ميگه بسته....خاموش می شينه می گه باشه ... بازی ... نه بازی نه... پس چی... توی ذهنش  می گه بازی ... اما نه بازم بازی نه.....لختش ميکنه ... حالا بايد چيکار کنه... مثل بقيه... همون که توی فيلماست ... انگشتشو می بره اون تو... نه يکی کاری از پيش نمی بره ... با دو انگشت... بيقرار شده ... ديگه داره فرياد می زنه... تموم شد ... بلند می شه ... مثل ادمی که مرتکب قتل شده...به جنازه روی تخت نگاه می کنه ...جسد بهش می خنده ... به دستاش نگاه می کنه ...خون زير ناخنهاش جمع شده .... انتقام گرفته؟؟؟؟ ... باز می خنده بلند و بلندتر می خنده  ...من خيانت نکردم ... اگه تو ميگی نکردی پس حتما نکردی ... اره نکردم .....در به صدا می ياد مهمونها رسيدن .... مات به جنازه نگاه ميکنه ... مهمونها چه خواهند گفت.... مهم نيست من انتقام گرفتم از خودم ...از زندگی .. از خدايی که هر چه فرياد کشيدم پاسخم را نداد ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

آه باران کوير را درياب ....

بايد قبل از ساعت ۸ به بانک می رفتم پول ميگرفتم و بعد خودمو به شرکت می رسوندم، می دونستم که قطعا با تاخير می رسم ،بناير اين اگر چه عجله کردم اما با خودم قرار گذاشتم اگردير رسيدنم خودمو سرزنش نکنم ....صف چند نفره ای جلوم بود مثل بچه آدم ايستادم توی صف ..خدای من چه خوب می شه اين آقا بانکيه مثل برق کار کنه ...( ببين بيست تومان اينجا بديم ..کرايه هم بايد کنار بزاريم ...می مونه چهل تومان ....) نگاهم روی زن و مردی که جلوی من ايستاده بودن متمرکز شد .....مرد کوتاه قد جوانی با زن واقعا کوچولوش داشتن در مورد احتمالا تقسيم پولی که اين ماه در آوردن نقش ميکشيدن ....زن اصرار داشت اون چهل تومان مال من و مرد می گفت : خوب تا آخر برج هيچی نداريم نمی شه ....دلم سوخت چقدر دلم می خواست می تونستم کاری براش کنم ...راستی همه آدمها وقتی اين صحنه ها رو می بينن اول می گن کاش پول دار بودم و می تونستم کاری کنم ....اما خوب خجالت داره ،  ما که نمی خواهيم تکدی پروری کنيم .....و باز به حرفاشون گوش دادم ....دوباره همون حرفها تکرار می شد ....بيست تومان اينجا ....کرايه خونه ....ميمونه چهل تومان ....زن گفت تو چقدر توی جيبت داری ؟مرد جواب داد چيکار به جيب من داری تو؟ و سر انجام زن قانع شد و سکوت کرد ...چند لحظه ای نگذشت که مرد توی چشمای زن نگاه کرد . پرسيد چی شد؟ چی شد؟ و زن که انگار بغض گلوشو گرفته بود با تکان دادن سرش به بالا ميگفت هيچی..مرد آروم دستای زنش رو توی دستش گرفت . کمی اونو به طرف خودش کشيد ...مهم نبود مردم هستند يا می بينند انقدر از حالت زنش متاثر شد که اونو همونجا بغل کرد و بوسيد و گفت باشه ، تو اين چهل تومان و می خوای ؟ مال تو ....حالا ديگه لبخندی رو لب زنش نشسته بود و دوباره با هم مرور کردن که با پولاشون چه بايد بکنند....غم تاريکی روی دلم نشست ...می تونستم بفهم که با سيلی صورت سرخ کردن يعنی چی .....می تونستم بفهمم که اين زن هم شايد دلش می خواد برای خودش خريدی داشته باشه و برای داشتن اين مبلغ ناچيز چه سخت داره تلاش ميکنه و می تونستم بفهمم اين مرد همسرش و دوست داره اما نمی تونه خواسته هاشو براورده کنه....و به خودم فکر کردم به مهموني امشبم ...آره منم اومدم پول بگيرم تا خرج کنم ..اما برای ساعتی خوشگذرونی با دوستام ....اين مبلغ که اين زن و مرد را به درد ميکشونه فقط در ساعتی خرج خوشگذروني ما می شه ..........

آه باران کوير را درياب ..برکه های فقير را درياب ...هفت سين بهار را چيديم ...تشنه خفتيم با قباله آب....گر گرفتيم با حواله آب ...آه يارب چه شوم است امشب ...همه جا بانگ بوم است امشب ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥