حسرت يک لحظه..........

آهای خبر نداری دلم داره می ميره  ...رفيق بی کسی ها تو بی کسی اسيره.....

ثانيه ای دستهای گرمت را بر تپش قلبم بگذار.... لحظه ای نگاه زيبايت را به چشمانم بدوز.... اندکی از شهد لبانت بر خشکی لبهايم بریز  .... دقيقه ای بگذار در آغوشت آرام بگيرم .......

نمی دونه ...خبر نداره ...چگونه در عطش وجودش بال بال می زنم..... نمی دونه آرزو دارم يه بار فقط يه بار ديگه بتونم دستاشو بگيرم..... کاش می شد ثانيه ای فقط ثانيه ای وجودش را لمس می کردم...... فــد ای چشماش ، دوباره ديدن نگاهاش همه عشقمه...... حسرت يک لحظه بودنش به دلم نشسته...... آی صحراها ...آی بيابان ، آی درياها و تو ای خدای من ... هرچقدر ثانيه های تلخ فاصله را بر قلبم ديکته کنيد من تشنه تر از هميشه ...روزی فاصله را خواهم شکست..... بدون او زندگی رو نمی خوام ..... اگه بهشتی وجود داره فقط توی چشمای عشق منه..... اگر آتشی تلالو زندگی آدميت باشه ، فقط عشق توی سينه منه .....آی آی آی آدمها  من در حسرت لحظــه ای داشتنـش می ميرم.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥

 

به تو ميگم که نشو ديونه ای دل .....به تو ميگم که نگير بهونه ای دل..........

ميدونم تو ديگه عاقل نمی شی ....تو ديگه برای من دل نمی شی......

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥

مژده دادند كه بر ما گذری خواهی كرد....

امروز بعد جوری دلم هواشو کرده ....اما حتی برام يه خط هم ننوشته ...انگار سرش اونقدر شلوغه كه داره كم كم يادش می ره من هم هستم ........................حال هجران ، تو چه دانی كه مشكل حاليست............

خب توی همه دلتنگيم حافظ خيلی آرومم كرد ...يه تفال زدم......

ماهم اينهفته شداز شهر و بچشمم ساليست .................حال هجران،تو چه دانی كه مشكل حاليست......

مـــردم ديـــــده زلــــطــــف رخ او در رخ او...................عكس خود ديد گمان برد كه مشكين حاليست .....

ميچــكد شير هنوز از لب همچـــون شكرش ................گر چه در شيوه گری ،هر مژه اش قتاليست........

ايكــه انگـشــــت نايی بكـــرم در همه شهر......................وه كه در كار غريبان عجب ايهماليست...........

بعد از اينــم نبود شائبــــه در جوهــــر فرد.........................كه دهان تو درين نكته خوش استدلاليست.......

مژده دادند كه بر ما گـــــذری خـواهـــی كرد....................نيـــت خير مگــردان كه مبـــارك فالـــيست..........

 كوه اندوه فراقت به چه طاقت بكشد ........

حافظ خسته كه از ناله تنش چون  ناليست....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٥

خسته ام

هرسودی يا مزايايی هزينه خودش را دارد.... اين جمله ای بود همکارم وقــتی ديد از بابت گره خــوردن امــوراتم گله مندم بهم گفت ...اما نه من باورم شده که بد شانسم .... آخه مگه می شه آدم چهار بار تا پای قرارداد بره بعد به راحتی همه چيز بهم بخوره .... اصلا چرا ثبات توی گفته ها و رفتارها نيست .... وای خيلی بده ..همش ميگن خب قسمت نبوده ...بابا چه حرفيه ....من واقعا گيج موندم ....اصلا نمی فهمم چرا اينجوری ميشه ..... انگار يکی نفرين کرده که هی گره بيوفته توی نخ زندگيم ...اما من بميرم هم خونه بابا برنمی گردم ...اگه همه اين جريانات واثه اينه که من برگردم ، شده از اين شهر برم هم برنميگردم ......اه اصلا حوصله ندارم ..... تا اين وضع سروسامون نگيره داغونم .............حس ميکنم يه اشتباه بزرگ تو زندگيم کردم .......تنهايی زندگی کردن توی اين شرايط خيلی سخته ..... مجبورم از خيلی از نيازهام چشم پوشی کنم .......   من کاملا از رفاهم زدم ..... از اين مدل زندگيم اصلا رضايت ندارم ........وای پول يعنی همه چيز ..... و من توی اين دو سال چقدر تشنه پول شدم ........  چرا پدر من بايد اينقدر بد باشه که من از همه چيز محروم بمونم....... چرا خدا اينقدر بی رحمه ............ وای وای بيزارم از اين مدل زندگی ..... خدايا کی تموم می شه ........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥