بعد از اين........

بعد از اين ديگر نيايم بی وفا حتی به خوابت .....

می شوی تنهای تنها می دهم اينسان عذابت .....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٥

باز آی ساقيا که هوا خواه خدمتم....

باز آی ساقيــا که هواخواه خدمتم .....مشتـاق بنـدگی و دعــا گــوی دولتــم.....

زانجا که فيض جام سعادت فروغ توست.... بيرون شدی نمای زظلمات حيرتم..

دورم بصورت از در دولتسرای تو......ليکن بجــان و دل ز مقيمـان حضرتم......

من کز وطن سفر نگزيدن بعمر خويش ....در عشق ديدن تو هوا خواه غربتم.....

دريا و کوه در ره من خسته و ضعيف .....ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم....

هر چنـــد بحـــر گنــاهم ز صــد جهت ........تا آ شنای عشق شدم اهــــل رحمتــم.....

عيبم نکن به رندی و بد نامی ای حکيم .......کاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم .....

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختيار .....اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم ....

حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان .....

دراين خيالـــم آر بــــدهــد عمر مهلتم............

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥

کاش رها بودم......

کاش رها بودم ...رها از چون چرا ها ... نه نگو باز چته... می دونی که يه روز نبينمش می ريزم بهم ... نگو آروم باش ...گلوم پراز بغضه ..... به زور نم چشمامو خشک ميکنم تا کسی نبينه.... اصلا می دونه؟ اصلا براش مهمه ؟ اينجور بهم نگاه نکن .... اسمش که برام مرور ميشه   يادش که تو ذهنم ميچرخه نمی دونم بخـند م يا گريه کنم .... چقدر کم دارمش .... چقدر بهش محتاجم ... چقدر در برابرش ضعيف شدم.... دلم چه التماسی داره.... هميشه از اوج عشق می ترسيدم ..حالا حالا اصلا معلومه چت شده؟ .... يه روز نديـديـش اين بچه بازيها چيه اخه ؟.... نمی دونم دست و دلم به هيچ کاری نمی ره .... انگار خون تو رگهام کم دارم .... انگار تمام انرژی زندگيمو ازم گرفتن .... از صبح صد دفعه چک کردم ببينم اومد يا نه .... وای دريغ از يک خط ..هيچی هيچی.... کاش رها بودم ...رها...مثل يه پرنده ....

ثانيه ای چشمانش را بست ودر دل آرزو کرد که ای کاش يک کبوتر بود ...سفيد و زيبا .. با بالهای کشيده ..... می خواست اوج بگيره .... خدا پاسخ داد کبوتر شو ... چشمانش را گشود ديد آرزويش برآورده شده ... از ثانيه های انتظار بيرون آمد ...ديگه انتظار معنا نداشت بايد پر می کشيد ... بدون لحظه ای تعلل رفت بر بام دقيقه ها ... عقربه زمان را نگاهی کرد ... و يکباره پر کشيد ..... بر فراز آسمان آبی ... ديگه زمين را نمی ديد با زمينيها کاری نداشت .... می رفت تا به خورشيد دل، برسه ....اونقدر رفت تا بر بام خانه اش فرود آمد ...خسته و بی رمق ... بالهايش از فرط خستگی ديگه توان بال زدن نداشت .... فقط اميد ديدار دوباره بود که نفسهايش را جون می بخشيد ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥

 

اونکه رفته ديگه هيچ وقت نمی يا د

تــا قيــامت دل من گريــــه می خواد

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥

فرصت اکسير ندرت است......

ياد داری که ز من خنده کنان پرسيدی ...چه ره اورد سفر دارم از اين راه دراز......

چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گويد.....نم اشکی که فرو خفته ز چشمان نياز.........

چه ره آورد سفر دارم من ای مايه ناز.... سينه سوخته در حسرت يک داغ دراز....

 بعد از مدتی ، بعد از مدتی طولانی انگار خداوند دوباره ، نگاهش را برای اندکی به چشمانش دوخته بود و از لطف و برکت اون نگاه ثانيه ها آرامش خود را طی ميکرد ....وقتی توی ذهنش بررسی ميکرد هيچ دليلی برای اين آرامش نمی ديد ...اما انگار ته دلش نويد آشتی با خدا را می ديد.....انگار ياد گرفته که هر وقت مورد لطف خدا قرار ميگيره براش يه سوژه جديد پيش بياد ....از آخرين باری که با خدا عهد کردم ديگه نمی خوام برای کسی باشم  فقط ميخوام به زندگی خودم برسم ..اينکه من هم حقی دارم ....انگار خدا همه محبت هاشو از من گرفت و ديگه دست هيچ غرق شده ای را توی دستم نگذاشت و انگار بهم گفت باشه برو زندگيتو بکن اما من ديگه نيستم ..... و من هم رفتم زندگی خودم را با انديشه خودم بسازم ...و ساختم اما هرگز رضايتی نداشتم انگار جای خالی خدا در زندگيم هر دم حس می شد ...و من بيقرارو آشفته به هر چيزی می رسيدم برام پوچ و بی معنا ...او هم گهگاهی نيم نگاهی می انداخت و هر از گاهی تماسهايی مثل گذشته داشتم ....اما اونقدر بی تفاوت به اين تماسها برخورد ميکردم که ديگه تکرار نمی شد ....نميگم حالا پشيمون شدم نه ...من بيشترعمرم را واثه خودم طی نکردم ، پس هنوز معتقدم سهم خودو را از زندگی نگرفتم ...اما راستش دلم ميخواد باز گهگاهی برگردم .....دلم برای کوچه پس کوچه های تنگ و پر از نکبت فقر تنگ شده ... دلم ميخواد باز برم بين بچه های قدو نيم قد شبانه روزی ..... دلم می خواد باز دستای پيرو فرتوت ليلا خانم را توی دستام بگيرم .. و لبخند اميد و بزارم جای بارقه های درد توی چشمای بی نورش ..... آره دلم واثه آرش کوچولو تنگ شده ....

ای بابا چرا که نه ...بهتر نيست همين هفته برم يه سری بزنم ؟... اما نه هنوز زوده .... اصلا لازم نيست خودت بری دنبال اين قضايا .. بزار خودش پيش بياد .... اگه جايی لازم باشه خودش پيش می ياد ، پس بهتر باز بفکر خواسته های خودت باشی ..... از همه مهمتر هنوز از برنامه هايی که در نظر گرفته بودی عقبی ... بايد به هدفهای تعيين شدم برسم ....هنوز زوده.....اما می دونی خيلی هم فرصت نداری ... دائم انگار يادت می ره اين ثانيه ها دارن ميگذرن ... و هر روز کمتر از قبل زمان داری ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥