ياد باد آن روزگاران ......

باز اين ترانه ها را عشق است ...... رخش سرخ باد پا را عشق است

اين روزا مثل برق می گذره توی يک خماری خاص ، شايد مسخ شدگی وقتی احساس می کنم هيچ چيزی خوشحالم يا غمگينم نمی کنه ....انگار مرده متحرکی هستم ..گاهی بعضی وقايع يه دفعه دست به دلم می بره و قلقلکم می ده  ، اونوقت باز دلم می سوزه که چرا نمی تونم از ته دل بخندم ....می دونم زندگيم به يک تحول بزرگ نياز داره .... دلم  ، ذهنم خسته است ... از اين بيهودگی و تکرار مکررات خسته ام ......رک بگم ..الکی سر خودمو گرم کردم .... خودمو دارم بيخودی مشغول ميکنم ....هر روز به يه چيزی ....تا چند وقت پيش درس بود ...حالا خونه خريدن و چه بدونم زير قرض رفتن و اينا.... نه اين چيزا منو راضی نمی کنه .......... بخدا نمی ونم اصلا چم شده...احساس ميکنم تنهای تنها هستم ...می بينم آدمهايی که اطرافم با من هستند ..اما در بين جمع تنها .....يه رفتاری ، انگار در بين جمع با خود خلوت کردن .........يک کم دارم بخودم شک ميکنم ...می ترسم اين فشارهای روحی ، روانم را مخدوش کرده باشه .... شايد لازم باشه يکی دو جلسه برم مشاوره بشم.... اين چند وقته رفتارمو که مرور ميکنم ، می بينم که دايم دارم تصميمات متفاوت و حتی متناقض ميگيرم.... اصلا ثبات فکری ندارم.... اون قاطعيت قديم انگار در من کشته شده.... اصلا ثبات فکری ندارم........چقدر ضعيف شدم.... چقدر  احساس ضعف ميکنم در مقابل حوادث زندگی .... چقدر محتاج شدم....       ياد باد آن روزگاران ياد باد.......

موجم ولی خاموش و خسته ...با دست خود در هم شکسته....

آری من کـوه غـرورم ....درمـانــده و از پا نشســته......

پيچيده طوفان در وجودم ....شد پاره از هم تارو پودم.....

در لحظه های واپسين پيک اجل آمد مرا ...افتادم و در هم شکستم ..

بيداد طوفان آنچنان بر سنگ ساحل زد مرا ....آخرچنين از هم گســــستم ...

گفتم بخود ای موج سرگردان که آخر ... بنگر بخود چه بودی و اکنون چه هستی؟

حاصل چه بود از آن غرور بی دليلت..... آخر به دست صخره ساحل شکستی....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥