يادم بمون........

اين فاصله ها تو رو از من هر روز دورتر ميکنه ..انگار نگاهت سرد شده ..انگار ديگه واثه ديدنم بيقرار نيستی...انگار از روی عادت ميگی دوستم داری...اين روزا حتی نيم ساعت هم باهم نيستيم.....از فاصله ها ميترسم ...درست همين زمانهاست که بر فراز قله می ايستم و به دور دست ابهام مينگرم ....

نگار من رفتی تو از کنار من ....

وای از منو اين دل بيقرار من...

رحمی کن ای خدا به روزگار من...

دل نگرونم که ز يادت برم ..نمی ره اين غصه ديگه از سرم ..

يادم بمون ای مهربون ..يه وقت نشی نامهربون ....

شبا که تنها توی راهی ....

محو نگاه ستاره هايی...

يادت باشه که يارت يه گوشه ای نشسته تو تنهايی ...

حرفات همه حرف دوستت دارم بود...

نگات ميگفت دلت گرفتارم بود...

يادم بمون ای مهربون ...يه وقت نشی نامهربون...

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٥

شدم ۱۸.........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥

شدم ۱۸.........

من معتقدم ۶۰سال زندگی ميکنم ،امروز نيمه اول زندگی من به پايان رسيد و پا به نيمه دوم گذاشته ام ...نمی دونم چه احساسی دارم اما انگار هنوز خيلی کار دارم که انجام نداده ام ....معنيش اينه که من در نيمه اول برای چند سالی عقب افتادم ...واقعيتش اينه که ادامه تحصيل بايد در نيمه اول تمام می شد و من چند سالی کوتاهی کردم ...الان يکی از مشغله های ذهنيم مساله درسه....اما خب می تونم به جرات بگم بر خلاف خيلی های ديگه ، راه زندگيمو بخوبی انتخاب کردم ...شايد خيلی ها هنوز نمی دونند که مسير زندگيشون چگونه خواهد بود ..اما من می تونم تا انتهای راه را ببينم ...

طی سالهای گذشته تجربه های زيادی کسب کردم و فکر ميکـــنم بقــيه اش هم روی همـــان تجـــارب ساخــته می شه ...اما اگه بخوام با خودم صادق باشم تا ۲۵ سالگی بخوبی جلو رفتم اما برای ۵ سال اخير واقعا توی زندگی کاهلی کردم و صرفا به راحت طلبيم فکر کردم ...اگر چه به معنای واقعی لذت جوانی راچشيدم ....چيزی که باز خيلی ها ازش بی نصيبند.....اونقدر اين تجارب را عميق و با سرعت طی کردم که واقعا چيزی بعنوان حسرت داشتن توی دلم نيست ....بخودم تبريک ميگم و از ۲۰ نمره بخودم ۱۸ می دم....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥

يه روز ديگه....

خب وقت طلاسيت ديگه ، بخاطر همين هم هر جا که می خواهيم بريم بايد صبح زود بريم توی صف واستيم ...حالا ديروز من بايد هم حقوقم رو از بانک ميگرفتم هم اينکه سفته ميخريدم و از اين مدل کارا ...طبق فرمايش رياست محترم جمهور قرار بود ساعات کار ۱ ساعت جلو بيفته خب اين يعنی اينکه بانکها حداقل  بايد ساعت ۷ باز بشه ...با اين خيال راس ساعت ۷ جلوی بانک بودم که مثلا هم کارمو انجام بدم هم به موقع به شرکت برسم ...زهی خيال خام ....وای چه صفی ...باشه پس بايد توی صف بايستم ..... قبل از من ۷ نفر بودند  من سعی کردم چهره همشونو توی ذهنم ثبت کنم ...هميشه اينکارو ميکنم ... جون ميخوام اگه يه ادمی رو دوبار می بينم يادم باشه ... چه جالب اينهايی که جلوی من ايستاده بودند همه پير بودند ..اين يعنی اينکه پير ها از ما سحرخيز ترند .. . يا شايد هم چون پيرند ميترسند و نگرانند و هميشه در مسائلشون عجله دارند ... لابد اومدند که حقوق بازنشستگی  بگيرند .. يعنی يک روزی هم من اينجوری مثل اينها می يام جلو بانک با موهای سفيدو تن فرتوت حقوقمو بگيرم .... دلم بحال خودم يک لحظه سوخت ...نه خدا جون ...دوست دارم تا جوونم بميرم....با همين خيالها توی شيشه بانک، حياط پشت سرم را نگاه ميکردم که يک دفعه طرز راه رفتن يک آقايی برام آشنا اومد ... اها اين همون آقاست که دفعه پيش با خانمش توی همين بانک جلوی من بودند و سر بيست هزار تومان با هم چونه می زدند و وقتی خانمه ناراحت شد اون آقا جلوی همه بوسش کرد .... حالا چرا تنهاست پس؟.....وای دختر چقدر فضولی خوب اين که درب ورودی بانک نيست اينهمه ادم واستادن اگه اين در باز شه همه می خوان بدوند داخل تا اول صف باشند ..بيچاره اين خانم پيره ... دلم يه لحظه واسش سوخت ...خوب اين خانم که آخه پا نداره...... از همه هم زودتر اومده اما می دونم اخرين نفر می رسه به گيشه بانک ...و بالاخره دربانک باز شد من هم تقريبا جلو بودم نفر اول کار من بايد انجام بشه .....اونايی که جلوی من بودن با گيشه های ديگه کار داشتن ..اين هم از خوش شانسي من بود ... تا خواستم کارتم رو بکشم خانم پيره اومد و من اونقدر ذوق زده شدم که اومد طرفم . قبل از اينکه حرفی بزنه گفتم شما زودتر از من اومدين ..بفرماييد .... لبخند قشنگی رو لبش نشست ... خب کارم تموم شد اومدم بيرون ..ای ول ... باز اون اقاهه با خانمش ..نشستن روی پله های فروشگاه و خانم سرش را گذاشته روی پای  اقا و اقا با لطافت داره سر زنشو نوازش ميکنه بابا مگه خونه ندارين آخه .....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٥