خودکشی.........

لحظه انتخاب ،بين بودن و نبودن.... لحظه انتخاب ...باور اختيار .... آری اينبار اين من هستم که انتخاب ميکنم .... من هستم که تصميم ميگيرم .... اين لحظه ديگه حتی خدا هم جلوی مرا نمی گيرد... لحظه ای که برای هميشه قلبم را به نيستی ميکشم ...لحظه ای که ديگه قلبم برای کسی نيست .... فقط مال خودمه .... برای خودم ....لحظــــه ای که قلبــــم بـــرای خـــودم می تپه ...لحظه ای که قلبم فقط برای خودم انتظار ميکشه ... لحظه ای که هيچ چيز در ذهنم نيست ... ذهن من خالی از هر چی ...خالی از همه ....من هستم و اختيار ..من هستم و انتخاب .... من هستم و من و تنها من ...... پرواز ...اوج..... رهايی..... اوج اوج اوج تا معراج.............................................................................................

 از اين بالا نگاه کردم .... زمين منو صدا می زد ....

يکی ميگفت بپر پايين .....  يکی تو قلبم جا می زد...

وقت تموم کردن کار.......  شهامت دل بريدن.......

خط کشيدن دوره همه ...  به حس پرواز رسيدن...

حالا بايد چيکار کنم ...خاطره ها رو خط  می زنم ...

کاری که اينجا ندارم ....   گذشتن و خوب بلدم.....

برای گريه کردنات.....   يکی دو روزی کافيه ....

سياه بپوش برای منم ....  اينم برای بازيه...........

فقط من از اينجا می رم ... فکر نکنم چيزی بشه ...

نه آسمون زمين می ياد ....  نه ابری بارونی می شه....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥

فاصله.........

ای بابا باز که دلتنگی .. باز که داری می باری ...مگه نگفتی ...مگه قول ندادی اين جور لحظه ها بهش فکر نکنی .... مگه قرار نبود دل داغونتو ديگه اذيت نکنی .... مگه قول ندادی ديگه قلبت درد نگيره ....پس چرا ؟ چرا باز کم آوردی؟... وقتی می بينم يه گوشه کز ميکنی و به زور بغض فرو ميدی ... دلم برات ميسوزه .... آخه مگه يه آدم چقدر تحمل داره....چرا بفکر خودت نيستی.... تو تباه می شی .... يادت هست آخرين بار کی خنديدی؟...اصلا يادته؟...آره مدتهاست که از ته دل نخنديدم .... مدتهاست که خودمو درست حسابی توی آينه نديدم .... همه ميگن چرا اينجوری شدی.... تو بگو....منم دارم ازت می پرسم ...چرا اينجوری شدی؟.... می خوام بميرم .. ديگه زندگی و دوست ندارم....

 آخه من کجا برم ...هر جا برم بازم تويی....توو فاصله با هم يکی شدين .... منو پاهام به رسيدن نااميد...کاش می شد می رسيدم تا بدونم.... توو فاصله به هم چيا می گين ...من به تو نمی رسم ..ای همه خوبی من ... تو نه دور می شی نه نزديک .. به پای چوبيه من ....

آهای تو که اينهمه دوری از من ... اين روزا در حال عبوری از من...

آهای تو کـــه فــکر می کنی سوزوندی...دارو ندارم و با دوری از من....

طاقت نداری ببينی می دونم .....       اينهمه طاقت وصبوری از من......

ستاره ها ميگن پشيمون شدی .... می خوای بگی که غرق نوری از من...

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥

مزاحم تلفنی ۲

شب گذشته منزل يکی از دوستان مهمان بوديم و در رابطه با مسايل روز بحثمو ن داغ شده بد که صحبت به مزاحم تلفنی کشيده شد ،خوب چی کار کردی؟...هيچی فعلا که ادرس و شماره هاشو ،مشخصات خانوادشو اينا رو دارم ...حتی تا تاريخ تولد مامانشو ..اوکی ..پس صبر کن اگه دوباره مزاحم شد تهديدش کن و بهش بگو اقدام قانونی ميکنی.....توی همين صحبتها بوديم که دوباره گوشی من زنگ خورد .... الو ....الو .... و صدای يه اقا که قطع کرد ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥

مزاحم تلفنی.....

لباسهامو پوشيده بودم و ديگه داشتم از خونه بيرون می رفتم که به يکباره موبايلم زنگ زد ..بدون اينکه به شماره نگاه کنم  بخيال اينکه همکارام هستند و می خوان بگن که سر خيابون منتظر سرويسند جواب دادم ....الو... الو خانم ... ...؟ بفرماييد.... ............................................................................ شماره منو کی به شما داده؟  .... يه آقايی ... غلط کردی بگو يه خانمی.... چرا خانم ....چون شماره من دست اقاها نيست .... ..............ببين کوچولو اون بابايی که تلفن منو به تو داد نگفت با کی طرف داری ميشی ...نگفت من گيرت بيارم بيچارت ميکنم ...... اااااااا  ......اها ن شما شخصيتين ...اقای ... عموی منه..... اوکی  کوچولو وقتی اومدم سراغت بعد به گريه افتادی بهت ميگم  من کی هستم و عموت کيه..... پنج دقيقه بعد زنگ زدم ...گوشی رو برداشت .... هيچی می خواسنتم مطمئن شم خودت گوشی رو بر ميداری .... و تلفن خودته ...قطع کردم ..... پيدا کردن تلفن، آدرس و مشخصات اين بابا کار سختی نبود . ظرف يک روز بدون داشتن حکم دادرسی بدست آوردم ....

حالا من چند تا کار می تونم بکنم .... به جرم مزاحمت ايشون را به زنــــدان بکشم با توجه بـه حــــرفهـــای نا مناسبش .... باهاش صحبت کنم بگم می خوام اينکارو کنم و خودش اعتراف کنه شماره رو از کی گرفته.... برم سراغ مادرش و مساله را به خانوادش بکشم .... يا بی خيال قضيه بشم .....

بهر صورت زمانی که نادانسته واثه يک سری حيوان درنده سفره می اندازی و سر انجام اونها رو از يه سفره شيرين جدا ميکنی ،خوب همان نمک خورده ها حالا تيکه پارت ميکنن .... حالا در صرافت انتقام می افتند و اينچنين بارها و بارها گير ميدن....ظاهرا اين ديگه آخرين ترکشهاشونه....مثل جنگ می مونه ديگه ..اول با زورو تحريم و سر اخر به بمب اتم ميکشه .... حالا ديگه دارند بمب بارونم ميکنند....مهم نيست من اون چيزی رو که ميخواستم بدست آوردم..... و فکر ميکنم اونقدرذکاوت دارم که بين اين سگهای هار تلنگی نخورم........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥

دل من دست بردار....

دلم بد جوری گرفته .. دلم بد جوری بيقراره .... از صبح هر کاری کردم بی تابی نکنه  گوش نداد ....می دونم چشه..می دونم حرفش چيه ....اما خوب ديگه مثل مادری شدم که به نق نق کردنهای کودکش عادت کرده ... کمتر بی تابی هاشو تحويل ميگيرم .... به خودم ميگم خوب بايد عادت کنه ... وضع همينه ....چاره ای نيست ...اما انگار نمی خواد عادت کنه ...گاهی عين بچه ته دلم جيغ ميکشه اونقدر ونگ می زنه   بی تابی ميکنه که کلافه ميشم و دلم می خواد با مشت بکوبم توی دهنش ....شايد نمی فهمه ...اما من  می خوام بفهمه ...بفهمه که وضع همينه و من کاری نمی تونم براش بکنم ...بفهمه که من ازدست  بيقراريهاش خسته شدم ...

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥

خواستگاری تلفنی.....

 زنگ تلفن ساعت ۵/۱۱ شب .... دیگه نوبره ...الو بفرمایید ....سلام خانم..... علیک سلام....شما؟....منو نشناختيد ؟ بايد می شناختم ؟.... من ... هستم .... بفرمایید ...مگه شماره منو نمی شناسيد ؟.... بله؟.... بايد شماره شما رو حفظ ميکردم؟....حالا بفرماييد .... در مورد خونه قبلی که من الان توش هستم ...خوب؟ .... این مشکلاتی که من باهاش روبرو هستم شما هم داشتین؟..... من نمی دونم چه مشکلاتی داريد اما چه ارتباطی به من داره؟......اگه مشکلی دارید خوب با صاحب خونتون تماس بگیرید .... اخه می خواستم ببینم شما هم شاکی بودین ...گیرم که بودم یا نبودم چه فرقی داره ... باشه من الان بیرونم ..نیم ساعت دیگه می یام خونه بهتون زنگ می زنم .... بله؟... به من زنگ می زنید؟ مگه من خونه رو به شما دادم يا طرف قراردادتون منم؟...نه در مورد يه موضوع ديگه.... بابت چی اونوقت ؟....خوب در مورد یه موضوعی ...چه موضوعی؟... حالا میگم .... ارتباطی به من یا خانم ...داره .... نیشش باز شد ...آره ای کلک پس می دونی.... یعنی چی آقا درست صحبت کنیدچرا ناراحت می شید من قصد بعدی ندارم ... لطفا قصدتونو رک و صریح بفرمایید من نه وقت اضافه دارم نه حوصله زیادی... شما ازدواج کردید؟ ... یا قبلا ازدواج کرده بودید؟.... شما همیشه در مورد مسائل خصوصی مردم دقت دارید؟..... نه اما می خوام بدونم .... به شما ارتباطی پیدا میکنه ؟....  گفتی رک و راست حرف بزنم راستش در مورد یه امر خیر .... دیگه چی؟..... نه دیگه گفتید رک و راست حرف بزنم ...باشه بگو گوش می دم.... من از همون روز اول ازتون خوشم اومد .... بعد خانم ... به من گفت که شما دختر خوبی هستید البته از وجناتتون مشخصه ...من راستش زیاد هم توی فکرش نبودم اما الان این حرف خودمه و می خوام که ..... اوکی ... اولا خانم ... واثه خودش کرده که منو به شما پيشنهاد داده ...دوما شما لطف داریدکه از من خوشتون اومده  ..اما من قصد ازدواج ندارم .... نه دیگه نشد ...بزارید در موردش صحبت کنیم .... { مرتیکه پر رو پوله منو جون کنده توی ۳ نوبت داده ... نمی تونه تونبونشو بالا بکشه حالا زن هم می خواد} ببین آقای ... من الان دارم جواب شما رو میدم ... بزارید صحبت کنیم من نیم ساعت دیگه به شما زنگ می زنم ....یعنی چی اقا مگه من شوخی دارم .... حالا چرا عصبانی می شید ؟   واثه اینکه شما نمی خواهید بفهمید که نصفه شب جای این بحثها نیست و من اگه الان عصبانی هستم خوبه بدونید که ممکنه هر جوابی بشنوید ....نه حوصله دارم و نه توی مود این حرفها هستم .... خواهش میکنم من یک ربع دیگه زنگ می زنم ...من یک ربع دیگه خوابم و تلفنم خاموشه .... پس فردا شب ؟ ای بابا من جوابمو دادم اگه وقت اضافه داری و می خوای الاف شی خودت می دونی ... اما حرف اول و آخر من یکیه .....

خوب اينم سوژه جديد ....حالا تا کی ادامه داره نمی دونم ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥