.......

چه کسی خواهد ديد مردنم را بی تو....

گاه می انديشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد...

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تورا کاشکی می ديدم....

شانه بالا زدنت را بی قيد و تکان دادن دستت که مهم نيست زياد و تکان دادن سر...

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد....

می توانی تو به من زندگانی بخشی يا بگيری از من انچه را می بخشی....

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٥

تو........

تو به شفافی شبنم روی برگا...

من مثل برگ زردی که می افته از درختا....

تو مثل طراوت گلای نرگس ...روی قلبم ، من نوشتم بی تو هرگز......

بين منو تو فاصله غوغا ميکنه ...ياد حرفای قشنگت منو رها نميکنه...

تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی... توی کوچه های غربت ، دنبالم حتی نگشتی..

تو مثل ستاره ای که توی شبهای سياهم می درخشی و می شی جون پناهم...

تو مثل طراوت گلای پونه چرا رفتی از برم ای ديونه.....

تو مثل يه تيکه ابری توی آسمون آبی پاک ساده مثل رويا مثل خوابی...

بگو يک بار آره يک بار  برميگردی يا هنوزم بی تفاوت يخ سردی....

بين منو تو فاصله غوغا ميکنه .............

 

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٥

بدون عنوان......

تيغ را برداشت توی دستاش ميچرخوند و به قدرت تيغ که می تونه انسانی رو از پا در بياره فکر ميکرد.فقط يک لحظه ،يک لحظه جسارت لازمه تا همه چيز بدست اين آلت پيش پا افتاده تموم بشه ...همه دردها ...همه غمها.... همه چراها.... و همه کينه ها..... چشماشو بست و به کلمه ترس آور خود کشی فکر کرد..... درد رقيقی توی سينش پيچيد .. اما کمتر از چند ثانيه ....چرا خودکشی .... چرا زجر ...اصلا خودکشی چه جوريه ؟// آهان خوکشی انواع داره ..اولين تحقيق در اين باره توسط دورکيم انجام شد ... خودکشی خودخواهانه و ديگر خواهانه ..... اما منظور دورکيم واقعا خودکشی و نابودی جسم بود .... فکر ميکنم من هم دارم خودکشی ميکنم .... اما نه اينکه جسممو نابود کنم .من دارم روحمو ميکشم .....هر روزو هر ساعت ...هر لحظه و هر لحظه ... عشق به من زندگی نداده ..برعکس داره نابودم ميکنه .... ناکامی ،تعارض ،پروژه جنگ سرد .... امروزه در جهان استعمار کهن و استثمار رودر رو نداريم..... امروزه دنيا توسط قدرتهای بزرگ به شيوه نوين استثمار ميشود ...امروزه مانند گذشته جنگهای صليبی نداريم ..امروزه جنگ سرد نشانگر قدرتهای جهانيست .....صدای دبير تاريخ هنوز توی گوشمه..... و سرانجام : امروزه خودکشی به شيوه کهن نداريم ،شيوه های نوين خودکشی .... عاشق کشی .... زجر دلدادگی ....مسخره ست ....تعهد يعنی تنها موندن ...تنها موندن يعنی در زندان بی کسی اسير شدن .... بی کسی يعنی من عاشقم و منتظر از راه رسيدن يارو برای خاطر اون با کسی نمی خوام باشم   ......اووووچه شعائری ...چه رومانتيک .... بابا جمع کن کاسه کوزه تو  ، يارو داره زندگيشو ميکنه ،نه فقط زندگی خودش که امورات هفت جد اونورترشو داره رله ميکنه اونوقت تو نشستی ميگی منتظرشم .... حماقت ....

خب حالا بيا فرق عاشق و خر رو مرور کنيم ... هر دو نمی فهمن که روشون سوار شدن ، هر دو نمی دونن پروژه ای که دارن تهش به کجا می انجامد ...هر دو جدول زمانبندی ندارند و بلا تکليفن .... خره منتظره بارش کنن ...عاشقه روزی صد بار بارش ميشه اما باز خره ......و من در نهايت خريت تازه دوزاريم افتاده که کجای کارم  ........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥

برو بابا............

ای بابا کيلويی چنده زندگی ...اونی که واثش ميميری اينجوری واثت تره هم خرد نميکنه ...دل به چی بستی تو....چه نفرتی ريخت توی سينم ........چه حالی شدم وقتی اون جمله رو شنيدم  ببين من ازش چی ساختم تو ذهنم .... نه ديگه نمی خوام .... برو بچه برو با اسباب بازيهای دورو ورت سر کن  مگه من بازيچه دست توام ....تورو چه به حرفهای گنده زدن ...تو رو چه به  ساختن يه زندگی .... اصلا ميدونی زندگی چيه .......ول کن بابا ...مسخره کردی گرفتی همه چيزو....، شورشو در اوردی........ خستم کردی ...از اينهمه دروغ خسته شدم .... ببين کارت به کجا کشيده يه علف بچه داره تحقيرت ميکنه ..... وای بر من وای بر من ............بابا حرفهای قشنگ زدن که کاره هر اوستا غلاميه .... روزی صد بار دوستت دارم گفتن که تو هر رمانی نوشته.....ول کن بابا ...... مگه دلتو از سر راه آوردی که هر کی ميرسه يه لگد ميزنه تا قدرت پاهاشو امتحان کنه؟  عادت شده برات  ترکش کن ....عشقه از ريشه بکن .... ديگه نمی تونم واستم ببينم که اينجوری تحقيرت کنن که .......تو منو زير پای اون له کردی ....اگه قرار بود له باشم الان هزار تا کشته واله داشتم .... ديگه از خودم بدم اومده ... ديگه تحملشو ندارم .....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥

اينم تيله بازيه ........

حتی قدر يه سر سوزن برام ارزش قايل نيست ..اصلا منو نمی بينه ...برای اون من هيچ چی نيستم و نيازهام اصلا به چشمش نمی ياد ... مثل يه يويو که هر وقت هوس بازی می کنی يا حوصلت سر ميره می اندازی به انگشتت تا کمی سرگرم بشی ..من شدم يويوی بازی تو ....حيف حيف از اون همه عشقی که تو قلب منه .... حيف از اينهمه احساس زيبايی که به تو دارم ..... حيف از اينهمه صداقت و تعهد .... چرا که نه ...چرا من نرم دنبال زيباييهای زندگی.... چرا بايد پاهامو ببندم بخاطر کسی که حتی يه ذره ارزش واثه عشق من قايل نيست ..اصلا نمی فهمه دلتنگی چيه ...اصلا نمی گيره انتظار يعنی چی ..... ارزش ديدن من از ماشين زير پای خاله ايشون کمتره.....وای چه دردناکه ....... واقعا احمقم ....دلت آخه به چی خوشه .........احمق .... به چی دل بستی .......آخه تحقير تا چقدر....... به چه قيمتی؟..... تو با اين رفتارت ارزش انسان بودنتو بردی زير سوال ......... نه ديگه نمی خوام ....... ديگه من به تو اجازه نمی دم بخاطر دلت تحقير بشم ....... مساله دوست داشتن و عشق تو به خودت مربوطه ..من تحمل اين رفتارو ندارم ............ تو منو زير پای اون له کردی .....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥

 

 

 

  تو را من چشم در راهم شباهنگام  

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥

تو می آيی بهانه من ........

فکر کردم رفتنت را می توان ازياد برد    <    تو اينجا نيستی

هيچ دانستی؟ دلم را رفتن تو پير کرد      <  ومن تنهای تنها ،با سکوتی سخت درگيرم

کاش ميشد هيچ کس تنها نبود               <   تو می دانم اگر ديگر نيايی

کاش ميشد ديدنت رويا نبود                 <  در غروبی سردو غمبار و

من دعا کردم برای بازگشت               <  پر از ترديد می ميرم

دستهای تو ولی بالا نبود                    <    تو می آيی........

گفته بودی که فردا ميرسی                 <  تو می آيی بهانه من ...

کاش روز ديدنت فردا نبود                 <  و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم

                                               <   پر لبريز از عشق و شکوه و زندگی ميگردد

                                               <     تو می ايی که من با تو تمام لحظه های تلخ

                                              <   پاييزو زمستان را

                                              <   تمام حسرت بی تو نشستن را

                                             < تمام خاطرات سردو بی روح نبودت را

                                             < شبيه قاصدک در دستان باد بيندازم

                                             <    تو ميآيی بهانه من ......

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥