اسارت............

ما را به رخت و چوب شبانی فريفته اند ...اين گرگ سالهاست که با گله آشناست......

هــر روز و هـــر لحظه اظطــراب بودن و زندگی کردن در بحبوحه دردهای آشنـــايی که هر دم گريبــانمام را می فشاردو ما بسان ديوانگان در بند عادت به غل و زنجير اسارت کرده تا لحظه ای آزادی همچون کبوتر عاشق قفس به اسارتگاه بر ميگرديم تا جلاد متعفن آزادی دست و پايمان را به بند بکشد ..... نفرين بر من که چنين زندگی بی سعادتی را انتخاب کردم ....نفرين بر هر لحظه هايی که مثل گرداب زهر، مرا در خود گرفته ....بيزارم از خود و هرآنچه پيرامونم را می سازد .... زندگی چنين تعفن انگيز ، اسارتی اينچنين دردناک ...وقتی حتی اونقدر نيستيم که برای دلمان نغمه سرايی کنيم ..... راستی ادامه راه در باتلاق سهمگين اين خاک به چه درد من خواهد خورد؟..... هل من ناصر ينصرنی؟...........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥

يه فکر تکراری.............

 هنوز جوابهای نهايی کنکور را ندادند اما من اميدی به قبولی ندارم با اينکه رتبه خوبی آوردم اما بسيار نا اميد شدم.... خوب خوشبختانه هنوز چند ماهی فرصت دارم ...قرار بود فروردين و ارديبهشت امسال تحولاتی صورت بگيره و برای من قبولی امسال خيلی مهم بود .. اما از اونجا که همه چيز با تاخير صورت ميگيره اين دفعه هم اين تاخير به نفع من شد و حالا فکر می کنم باز فرصت دارم يکبار ديگه خودم را محک بزنم و اميدوارم امسال ديگه رتبه ام تک رقمی بشه .... انشاءاله ..... بخاطر همين مجددا برنامه ريزی کردم با اين تفاوت که امسا ل وضع زبانم بهتر از پارساله و می تونم به ضريب زبان هم مطمئن باشم .... اما انصافا با يک دست چند تا هندو نه برداشتنه ... هم درس ...هم پول ...هم ورزش ..... و از همه بدتر همين کاهش وزنه .... مثل خوره ذهنمو درگير کرده ...پارسال بخاطر همين استراحت کردن و درس خوندن ،چند کيلو اضافه وزن آوردم .....حالا واثم شده معضل .... يه روز هم بايد برم انقلاب سفارش کتاب بدم ....پارسال فقط نيمی از کتابها رو داشتم و اصلا جزوه ها رو نداشتم ...حالا بايد يک روز هم با يکی از استادام هماهنگ کنم تا جزوه ها رو بگيرم .........فعلا با کتابهايی که دارم شروع کردم و هفته ای ۲ روز هم ميرم بام تهران ،واثه پياده روی ..... تا ببينم بعدش خدا چی ميخواد .......

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥

من.............

آدمها چقدر متغييرند... انسان عجب موجود پيچيده  و سختيه... خدا در قران آورده اگر زمانی خواستيد مرا بشناسيد در انسان بودنتان تحقيق کنيد ...بارها به اين موضوع فکر کردم... بارها تصور کردم که جز به جز اعضای بدنم تحت حاکميت نيرويی قرار دارد که من نمی تونم درکش کنم ... تمام احساسات و عواطفی که در درونم می جوشد تعريف کردنی يا آزمايشی نيست .... اين نيروی عجيب که بر گرفته از روح من است و روح تصوری که واقعا هيچ کس نمی دونه چيه.... چرا به اينجا رسيدم ؟ توی ذهنم چيزی ديگه بود....اينکه چطور شد من اينقدر عوض شدم ...اينکه چطور شد اونهمه خلوص نيت و خيرو برکت روحی روانی را از دست دادم ....می دونم چطور شد ... همه چيز به عهد من با خدا بر ميگشت .... و از زمانی که از ته دل خواستم دست از سرم برداره و بزاره زندگی رو که دوست دارم بکنم ...از همون وقت رهام کرد .....از همون زمان قلب من سنگی شد و زندگی يکپارچه مادی در مقابل چشمانم با ارزش شد.... خوب خسته شده بودم ...از اينکه عصا کش هر افتاده ای بودم .... از اينکه در بين تمام آدمهايی که سر راهم بودن هيچ کدوم مال من نبودند ...همه رهگذرهايی بودن که چند صباحی مهمان دل خسته من بودند و من همچون تيمار گری بال شکسته اونها رو تيمار ميکردم و پر گرفتنشانو تماشا ميکردم ......مهمان که از خونه می ره دل ادم ميگيره ...حس غريب تنهايی سينه رو فشار ميده.... خوب آره خسته شده بودم ....ميخواستم من هم مثل همه آدمهای اطرافم زندگی خودمو داشته باشم.... و اگه کسی وارد زندگيم می شه بخاطر خودم باشه ..نه اينکه برای باز شدن بن بستهاش به من پناه اورده باشه......و خداوند کم کم مهراورا از دلم بيرون کرد ... اونقدر که ديگه هيچ نگرانی از آينده اش نداشته باشم ....حالا از اون شب و اون عهد که با خدای خود بستم بيش از دو سال ميگذره و کوچولو من اونقدر بزرگ شده که می خواد زندگی مستقـلی را شروع کنه ..... وقتی زنگ زد صداشو نشناختم ....زنگ زد که بگه حالا ميتونه با من باشه.... اما من ديگه خيلی عوض شدم..... من ديگه اون آدم گذشته نيستم...... من ديگه زمينی تر از اينم که بخوام دستای الهی اون رو توی دستم بگيرم ......پس چه بايد بکنم؟.... بشينم و نگاه کنم که چطور سنگهای زندگی پاهای ظری و کم جونشو زخمی ميکنه..... يا برگردم ؟ اگه برگردم تکليف دلم ، تکليف زندگی خودم ، آينده ام ، آرزوهام چی می شه؟ تکليف عشق بی تابی که توی سينه دارم  ؟ اره من نمی تونم ......

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٥