نمی دانی، چه ميدانی که دلتنگی چه عطر کهنه ای دارد!!.....

تو، غم اين دل تنگو نمی دونی....قصه اين خسته رنگو نمی دونی....

تو پر از زمزمه فکرهای آبی.....تو گرفتاريه   سنگو نمی دونی....

نمی دونی چه غم سخته موندن....موندن و به روی خود درها رو بستن...

رفتن از ياد همه مثل يک قصه.... تو فراموشی ، به مرگ خود نشستن....

غم روی قلب خسته من خزه بسته ...طاقتم مثل دلم در هم شکسته.....

دوست دارم جاری بشم مثل تو، اما....نمی تونم ، خسته ام، خسته خسته....

 کاش يه جوری منو از من می گرفتی....کاش منو به دست موجها می سپردی....

من تو اين خستگيهام دارم می پوسم.... کاشکی اين خسته رو با خودت می بردی....

نمی دونی چه غم سختيه موندن ................

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

قيمت رهايی ........

ميان جاده زندگی به دو راهی تصميم رسيده ....در يک سوی جاده، چشمانی شوخ و سينه ای آتشين آغوشش را باز کرده و او را فرا می خواند  و در سوی ديگر انتظاری طولانی و عشقی بلند مرتبه و قلبی که در التهاب رسيدن سالها به گذشت زمان چشم دوخته  ..... هر دو سوی جاده نطفه رهايی است ...رهايی از بندهای تکرار .... جاده معنای گذشتن دارد ...گذر از تنگناهای تکرار...شروعی تازه است ....زندگی ای تازه .... چيزی که مثل الان نيست .....اما کدامين راه درست است؟..... جاده عشق؟....يا جاده مبهم آتش ؟..... گاهی دست به آتش می برد و زمانی ديگر دست به عشق .... اما قدم گذاشتن در هر کدام از اين دو مسير يعنی وداع مسير ديگر.... سرش را خم ميکند تا اعماق قلبش را ببيند .... توی عمق سينه وجـد رهايی بســـوی عشــق را می بيند ... اما ...اما چه؟.... هميشه اين اما مانع از قدم گذاشتن در مسير عشق بوده ....بگو اما چه؟ ... اما می ترسد ...می ترسد چون عشق سنت شکن است و کسی چه می داند در آزاد راه عشق، تنها نماند .....کسی چه می داند در غربت عشق، به مرگ پناه نبرد ....مرگ زندگی ..مرگ عشق....ترس از مردن عشق .... به آنسو می نگرد .... جاده آتش ....رنگ و بوی عشق ندارد ،اما هر چه هست سنت است و تعهد ... و رفتارهايی که در قالب قوانين تضمين شده اند....پايداری و پايبندی نوشته شده..... اما و آيا ندارد .... فقط خالی از عشق است ...خالی از احساس ...دليلش فقط رهاييست .....کسی چه ميداند بدون عشق شکستی دوباره نباشد .... نمی دانم ...نمی دانم .... راستی قيمت رهايی چيست ؟..........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥

دوستت دارم.........

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥

 

هميشه برای گرفتن يک تصميم بايد دو دو تا چهار تا کرد ... اما گاهی اينقدر شرايط تنگه بنظر می رسه که آدم به هيچ چيزی جز فرار کردن فکر نمی کنه ....شايد هم تا حالا خيلی دست دست کردم ...اما شايد هم باز مثل گذشته دوباره پشيمون بشم ...نمی دونم ...اما دلم ميخواد ديگه شروع کنم ..اين دفعه جدی تر از گذشته .... نمی دونم چی دايم پاهامو سست ميکنه ....من خسته تر از اونی هستم که بتونم باز به اينجا دل ببندم ....اما اين چيه که نمی زاره ....نمی دونم ...............کاش خدايا می شد چشمامو ببندم ووقتی باز ميکردم همه چيز عوض می شد ...ديگه  من بودم و رهايی ........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ مهر ،۱۳۸٥

يک کيسه رنگی ........

ديروز روز اول مدرسه بود و مدرسه ای ها بعد از ۳ ماه تعطيلی می رن که مثلا کسب علم و فضل کنند.....خوب خيابونا هم شلوغ و ترافيک بيداد می کرد.... کوچولوهای ناز و مامانی که انگار تازه سر از تخم در آوردن ...اما تا اومدن بيرون فوری يه کيسه تنشون کردند که نکنه سرما بخورند.... راستی نکنه سرما بخورند يا نکنه گربه نيششون بزنه؟..... ملت احمق ..... اصول مسخره ....دختر بچه ۶ ساله توی يه کيسه رنگی .....موهای نازش اون زير درگيره پوشششی عبث ....اين مقدمه اسارت است..... اسارتی که فلسفه ای جز تحقير روحی روانی ندارد...اين همه روانشناس توی اين  مملکت ريخته يکی جرات نداره بگه بابا آخه اين وضع چه تاثيرات سويی که روی روان بچه می زاره....از اينهمه بی توجهی دلم گرفت .... اما بايد قيافه اين کوچولوها رو می ديدی .... هنوز پاهای کوچولوشون توان کشوندن خودشونو نداره که يه مانتو با جنس کلفت تنشون کردند و موهای خوشگلشونو زير حجابی پوشالی پنهون کردند تا برای ساعتها اين موها نفس نکشند.... کوله پشتيهای رنگ و وارنگ که مامانا سعی کردن با رنگ مانتو ها ست کنند روی دوش ضعيفشون ...... می رند که مقدمه ورود اجتماعی را جشن بگيرند ..... با خصلتی ميش وار می روند و با خصلتی گرگ وار بزرگ خواهند شد ......کمی دورتر را نگاه کنی همين کوچولوهای بزرگ شده رو می بينی که حالا ۱۶ ۱۷ سالشونه با همين پوشش و حجاب اما کمی دخل و تصرف آرايش و رنگ مو .... اين همان فلسفه حجاب است ...... آره کسی تمرد نکرده، کسی پوشش خود را خلاف خواست قوانين عوض نکرده ،هنوز هم همان حجاب ...فقط کمی مدرنيزه شده .........شايد کمی خنده دار ...فقط کمی فلسفه مطلب زير سوال رفته ....فقط کمی به من و تو ميگويد که اين روند هرگز پايگاهی در سينه همين کودک صورتی امروز نداشته و ندارد......ای بابا رودخونه جارجرود ...ملتی که يه روز اومدن تفريح کنند .... مردهای برهنه که براحتی تنی به آب می زنند و زنهای آرزومندی که با لباس دست و صورت می شورند ......حالم از اينهمه تبعيض بهم ميخوره .....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥

بغض نمی کنم ببين......

دلم بد جوری گرفته... داغونم داغون......

تو ای مادر که يک عمره دلت با غصه دمسازه ... صبوری های تو مادر منو به گريه می اندازه.....

مثل يک طفل خوابالوده من محتاج آغوشم ...... از اون لالايت مادر بخون بازم توی گوشم.......

نوازش کن مرا مادر که فرزند تو غمگينه.........

امروز از اون روزاست که خنده روی لبام نمی شينه .... نمی دونم چرا نمی دونم چی اينطوری منو بهم ريخته ...اما می دونم که يک تحول نياز دارم ....بی پرده بگم دلم خونه تکونی می خواد.... دلم ميخواد آدمی ديگه بشم ...يه آدم نو يه آدم جديد .... با آرزوهای تازه ...دلم ميخواد متحول بشم ..... دلم ميخواد از اين جسم بيرون بيام يکی ديگه بشم ..... از خودم خسته ام ..... از آرزوهام ...از خواسته هام .....از بلا تکليفی .... از ندانستن خسته ام ....

دلم يه تولد جديد ميخواد ....مردن .... و از همه چيز رها شدن .... از خودم رها شدن .....رفتن و رفتن و رسيدن به سرايی که  اينجا نباشه ....

در اين فضای خشک که حتی گرمای دانه های خاک مثل خورشيد پوست پاهاشو ميسوزونه .....او با قدمهای خستگی ناپذير خود پيش می رفت .... با خلوت خود ...کسی چه می دانست او به کجا می رود ...او پيغمبر خود با نگاه عميق به انتها می نگريست و استوار پيش می رفت .... کوير يادگار قدمهايش را بر سينه حک ميکرد.....و او می رفت بی اعتنا به حسرت کوير ......بی اعتنا به قدمهای بر جا مانده ....به کجا؟... کسی نمی داند ...اما او خود می داند که می رود تا در طلوع خورشيد ناپديد شود .... او می رود تا به ابديت بپيوندد ........او را می بينی..... ...او هميشه در جاده زندگی من قدمهايش را بجا ميگذارد ........او پيغمبر من است ........او وعدگاه من و روح من است ...... او چاوش دار جاده زندگی من است ...... گاه ازش دور می افتم ..اما مثل کودکی پا برهنه مجبور می شم مسير پيموده اش را به پايش بدوم ...و او حتی برای رسيدن من لحظه ای درنگ نمی کند ....ای مرد.... ای بيگانه آشنا....دستهای سردم را تنها نگذار .... پاهای نحيفم در اين راه جز به اميد تو قدم بر نمی دارد.....

سفر نکن خورشيدکم ..ترک نکن منو نرو ....نبودنت مرگ منه ...راهی اين سفر نشو .... نزار که عشق منو تو اينجا به آخر برسه ... بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه.......

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥

این هم يه مدل زندگيه ديگه......

يه زن خونه دار صبح که بلند ميشه اونم صبح که نه، لنگ ظهر ، طرفای ساعت ۹ هلک هلک يه دوش ميگيره...بعد بساط صبحانه ..بعدش هم ۱ ساعت جلوی آيينه سرو صورتی صفا می ده ....بعد می شه يه تيکه هلو .... فوقش ساعت شده ۱۱ ظهر ...خوب چند تا خريد کوچولو ...مثل نون داغ و دوغ و بعدش هم يه آشپزی قشنگ اونم سر فرصت و با دقت تموم ...که اگه دستت به غذاهاش برسه ميخوای انگشتاتو هم بخوری..... حالا اگه شوهرش ظهر ناهار بياد پيشش که با هم ناهارشونو ميخورند ...اگه هم نياد اصلا بساط ناهار درست کردنو بيخيال بشيم ......خانم ميتونه راحت پاهاشو روی هم بندازه کتاب مورد علاقه اش را دست بگيره و بدون اينکه بفکر پول در آوردن باشه، ساعتها با خيال راحت مطالعه ميکنه ...يا اگه دلش بخواد بساط رنگ و روغنو يه طرح  رديف و يه تابلو آويخته ...وای زندگی آيا قشنگتر از اين ميشه؟..... تازه ظهر که احساس خستگی ميکنه راحت چند ساعتی ميخوابه......بعد از ظهر يه تلفن کوچولو با دوستاش بريم يه دور بزنيم ؟.... آره بريم....  ساعت ۷ ، ۸ که می شه می ياد خونه منتظر شوهرش ،بساط شام اونم اگه حالشو داشته باشه آماده ميکنه ...اگر هم که حسش نباشه شام رو بيرون می خورن.....بعد هم که .... راستی يک زندگی اين مدلی قشنگه يا يک زندگی کارمندی ....يکی مثل من که صبح پا به پای رفتگرای محله شايد هم نانواها بايد بيدار شه ....بعد بمدت ۱۲ ساعت پشت ميز بشينه ...و کار کنه ...نه حالا همش کار کردن ، شايد گاهی کتاب را هم باز کنم ....اما جدی اين چه زندگيه؟...صبح که آفتابو نمی بينم ...شب هم تاريک بر ميگردم....بعد هم که پا توی خونه می زارم لابد بايد به ديوارو در و پنجره سلام کنم ....خونه ای که هيچ چشمی نگرانش نيست هيچ انتظاری توش نيست ...هيچ آغوش گرمی نداره ...همش تنهايی تنهايی... اه انصافا خسته ام از اين مدل زندگی..... آره تقصير خودمه ....می تونم دوباره متولد بشم ..می تونم اين وضعو تمومش کنم .....می تونم مثل همه دوستام و اطرافيانم باشم ...اما من چرا ؟ چرا نيستم ....شايد مسخ شدم ...شايد تنبيه ميشم ....نه اين استقلال نيست..... اين حماقته.....عمری که مثل برق ميگذره و موهايی که روی سياهی روديگه نخواهد ديد مگر اينکه رنگش کنم .....

شايد خيلی ها بگن ديونه داری زندگيتو ميکنه، استقلال داری توی زندگيت ...کسی نيست بگه چه بکن چه نکن .... اما من خودمو می شناسم ...من اين مدل زندگی رو دوست ندارم .... من آرزوی يه زندگی سنتی ايرونی رو دارم .... من دلم ميخواد يه زن ايرونی باشم با همون عشقی که به شوهرو بچه هاش داره .... آره دلم ميخواد توی خونه ام بوی محبت و صميميت بپيچه ...خونه ای که توش دو تا چشم با هم درگير بشن ..دو تا دل واثه هم بتپند....خونه ای که توش تنهايی نباشه ....دلم ميخواد بدون هيچ دغدغه ای بتونم ساعتها کتاب بخونم ..... بابا از کار کردن بدم می ياد ....

آهای اهالی شهر، حرف و سخن زياده....حال همه گرفتست..... درد دلها زياده.......

تا به کسی می رسی ناله و دلواپسی ...وقتی می پرسی چرا، داد می زنه بی کسی....بی کسی............

هر چی صدا می زنی هيچ کس جواب نداره ...وقتی رفاقت ميخوای هيچ کس وفا نداره...

بدون رفاقت سخته ...بی همزبونی سخته ...ميون صد تا آدم ....تنها بمونی سخته....

منتظر فرارم ..... از دنيا گله دارم ....برای گفتن از دل...... يه عالمه حرف دارم.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥