...........

امروز فقط نوشتم فقط نوشتم و فقط ترانه های درد گوش کردم ...نه ديونه نيستم ..زود قضاوت نمی کنم....من داغونم...داغون... اين سوال دائم توی سرم دور می زنه : ايا من اشتباه کردم؟ ايا فريب خوردم؟....يعنی اون همه حرف تخيل بود ايا من خواب بودم.....ايا روزی به مرحله انتخاب ميرسه و من انتخاب او نخواهم بود؟....من منی که می گفت همه زندگيشم ايا امروز بين من و زندگيش انتخاب خواهم شد؟....خدای من امروز بعد از مدتها دارم صدايت ميزنم....التماس نمی کنم ...نمی خوام اونجوری عنايت کنی که من شاد بشم ...ازت هيچی نمی خوام ....فقط منو از خودت دورتر نکن ....که اتش نفرت اگر بر سينه ام بنشيند شيطان را در وجودم پرورش خواهم دادو هرگز هرگز نامی از تو نخواهم برد.....منو تو با هم عهد کرديم ....من تمام اين مدت به عهد تو دل بستم و وارد اين وادی شدم ....بخدائيت قسم اگر مسيری که مرا در اون کشاندی سراب باشه دين و جسم و زندگيم را به باد ميدم.........طهارت عشق را به لجن می کشم .. من فقط منتظر پاسخ تو هستم .انچه می گذرد اراده تو بر عهدت با من است.....من امروز فقط به اراده تو چشم دوخته ام....هيچ تلاشی نخواهم کرد.....هيچ اصراری نخواهم داشت ...من فقط نظاره گر اين بذرم که تو در وجودم کاشتی.....من و تو و سکوت ما شاهد خواهيم بود.......

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

 

مثل ابرای زمستون دلم از گريه پره.....

شيشه نازک دل منتظر تلنگره..........

وقتی که هق هق عشق زجه احتياجه...

سر جنون سلامت که بهترين علاجه....

از دست عزيزان چه بگويم گله ای نيست ...گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نيست...

سر گرم بخود زخم زدن در همه عمرم...هر لحظه جز اين دست مرا مشغله ای نيست..

ديريست که از خانه خرابان جهانم.....بر سقف فرو ريخته ام چلچله ای نيست......

در حسرت ديدار تو آواره ترينم.....هر چند که تا منزل تو فاصله ای نيست.....

روبه روی تو کی ام من ...يه اسير سر سپرده...چهره تکيده ای که تو غبار ايينه مرده....

من برای تو چی هستم ....کوه تنهای تحمل .... بين ما پل عذابه من خسته پايه پل.....

ای که نزديکی به من، به من اما خيلی دوری ..خوب نگام کن تا ببينی ...چهره دردو صبوری.

تو سراپا بيخيالی ... من همه تحمل درد....تو نفهميدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد.... 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

چه بد کردم نکردم...........

مهم نيست بازهم مهم نيست و بارها با تکرار مهم نيست ....................کوير کوه دشت دريا باد نفس ادامه دارد......مهم نيست ....مهم نيست مهم نيست مهم نيست .................

من آن موجم که ارامش ندارم ...به آسانی سر سازش ندارم .......

من از تبار دريام از نسل چشمه سارم.....رها تر از رهايی حصار بی حصارم....

ساحل حصار من نيست ...پايان کار من نيست ..هم دردو يار من نيست .......

مهم نيست مهم نيست مهم نيست ....هر پايانی شروعی تازه است ....مهم نيست مهم نيست مهم نيست ....

می خوام ديگه پرواز کنم ....مهم نيست که ثانيه ها را به چی باختم..... از کسی گلايه ای نيست ..اگه باختم به تو باختم.....برخيز با صدای صلابت ايمان ...برخيز با يک شوک ذهنی ...می خوام با يک شوک همه چيز را پاک کنی.....سر نوشت من نبوده سرنوشتی که رقم زد ......روز اول گفته بودی ولی از تو نشنيدم...توی ايينه ديروز کاشکه فردا رو می ديدم ... گفتی ازعشقم حذر کن ...چه بد کردم نکردم.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

تو بزن تبر بزن..............

فرياد..............فرياد فرياد فرياد فرياد فرياد فرياد فرياد از بيداد زمانه ..........درونم فرياديست از خشم از حسرت از نا مردمی........اه فرياد..........

چه پرنده ها که تو جاده کوچ مهمون سفره سبز او شد ..چه مسافرا که زير چتر اون به تن خستگيشون تبر زدن

تا يه روز تو اومدی بی خستگی ..با يه خورجين قديمی قشنگ...با تو نه سبزه نه آينه بود نه آب ...يه تبر بود با تو با اهرم سنگ...

اون درخت سربلند پر غرور که سرش داره به خورشيد می رسه منم منم

اون درخت تن سپرده به تبر که واثه پرنده ها دلواپسه منم منم....

من صدای سبز خاک سربيم .. صدايی که خنجرش رو به خداست ...صدايی که توی بهت شب دشت نعره ای نيست ولی اوج يک صداست.........

رقص  دست نرمت ای تبر به دست ... با هجوم تبر گشنه و سخت ...آخرين تصوير تلخ بودن ..توی ذهن سبز اخرين درخت

حالا تو شمارش ثا نيه ها ..کوبه های بی امون تبره ..تبره که دشمنه هميشه اين درخت محکم و تناوره....

من بفکر خستگيهای پر پرنده هام تو بزن تبر بزن ...من بفکر غربت مسافرام ...آخرين ضربه رو محکمتر بزن........................................................................................................................

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

 

دويدن و دويدن و دويدن .دويدن تا به سرانجام رسيدن ....

هميشه از نگاه تو با او عبور می کنم ..از اينکه عاشق تو ام حس غرور می کنم ...دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم .. با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم ....با تو ستاره می شوم....با تو ستاره می شوم......

مقصد تويی.. انتها تويی ..خواهش دل تويی....سرانجام تويی .... اما دستهای من خاليست ...خالی از انتها ...خالی از تو....

نشـــــــد يک لحظـــــه ا ز يـــــادت جدا دل .......

زهی دل.... آفرين دل ...مرحبا دل...مرحبا دل....

 

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥