يکی از اونور ابرا می رسه.....

گاهی  آدم در ميان جمع با خود خلوت می کند ديشب بين جمع خانوادگی ، س می گفت نگاش کن اصلا پير نشده ، راست ميگفت ، هروقت توی صورتش نگاه ميکنم در حال تبسم است .گفتم : يعنی خوشبخته؟ گفت : آره  گفتم : خوب چر که نه ، زن خوب ، بچه شاداب و سالم ، خونه با محبت و زندگی شيرين چه غمی داره؟.... لبخندی زد و گفت تو خوشبخت نيستی؟..گفتم : من از اون موفق ترم ، اما حتی يه ذره از خوشبختی  اونو ندارم......

يه شب از همين شبا ...يه شب سرد و سياه ... يکی از اونور ابرا می رسه ....غصه های منو  باور ميکنـــه ...گل تنهـــاييـــمو پر پر ميکنه ......واثه من قصه بودن می خــــونه ........می مـــونه همــــيشه با من می مونه ........می نويسم اسمشو روی همه پنجره ها ...چه عزيزه واثه من مثل هوا مثل خدا .....يه شب از همين شبا يکی می ياد ...با صدای مهربونش توی باد ...شب من رنگ ستاره ميگيره ....می ميره فصل جدايی ميميره.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥