چه کنم؟.................

از کجا بگم ؟.... بازم ته دلم غمگينه.......چند ساعتی می شه که توی اتاق تنها هستم ...همه رفتن به جشن تولد نيمه شعبان و من کتابمو باز کردم تا کمی درس بخونم ..... اما يک دم فکرش آرومم نمی زاره ..... ديگه حوصله درس خوندن ندارم ...اصلا حوصله هيچی رو ندارم ...دلم می خواد برم کوه ... اما خسته ام ....خسته از همه چيز .....بی انگيزه ...... انگار هيچی خوشحالم نمی کنه..... خدای من ....دلم واثه يک خنده از ته دل تنگ شده ..... کاش می تونستم بخندم تا بلکه اين همه گرد و غبار دلم بيرون بريزه .....حتی ديگه بلد نيستم گريه کنم .....هميشه ميگفتم ادمهايی که گريه ميکنند قلب صافی دارند ....نکنه دلم کدر شده ديگه اشکم نمی ياد ..... عين يک کوير شدم که تن خشک زمينش از تشنگی ترک زده .... اما همين لبای خشک زمين اونقدر تشنگی کشيده اند که ديگه دريا دريا اب را بی محلی ميکنند و اجازه نمی دند حتی يه قطره اب درونش نفوذ کنه .... آی که دل سنگم عين خارا سخت شده ... ديگه محبت يادش رفته ... دلم مرده ...آره دلم مرده.......اون طرف پنجره کوچيک اتاق ما پيکر عظيم کوههای شمال تهرون خود نمايی ميکنه ....نمی دونی چقدر دلم ميخواست الان وسط اون کوه ها بودم ...تک و تنها ....آی داد می زدم ....آی جيغ ميکشيدم ..... يه گردگيری حسابی از اندوه دلم ميکردم ........نه شايد می خوندم:

منم اون که برای تو می ميرد .... نفسم ز خيال تو ميگيرد.......تويی اون که بهانه فردايی......تويی اون که جوان سراپايی..... موج بی آرامم ...اشک بی فرجامم....خسته از پيشم..... بی تو من می ميرم ..... بی خبر بگذاری ... چه کنم با تو اگر که مدارا نکنم...... چه کنم گر غم خود زتو حاشا نکنم ....چه بگويم که مرا نبود طاقت وغم ...به که گويم که دلم ...شده بيگانه ز من..... منو خسته ز خود بودن ...منو بی تو نياسودن ...منو اينهمه تنهايی ...غم عشق و شکيبايی...... تويی اون که بهانه فردايی .....تويی اون که جوان سراپايی ..... منم اون که برای تو ميميرم ...نفسم ز خيال تو ميگيرد...... چه کنم .............با تو اگر.......که مدارا نکنم........چه کنم...........گر غم خود............ز تو حاشا نکنم ............

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥