يه شب و روزه با مزه...........

تازه رسيده بودم خونه مامانم ..رفتم دست و صورتمو بشورم که خواهرم گفت تلفن با تو کار داره ....تعجب کردم معمولا کسی اونجا به من زنگ نمی زنه يا کسی شماره خونه مامانم را نداره ..... يک پامو شسته بودم يک پای ديگم هنوز تو جوراب بود که با همون شکل و شمايل رفتم پشت گوشی ...الو .....سلام من خ هستم ...بجا نمی آرم ...شما خانم .. هستيد همون که مددکاره .... آره .... من خ هستم ۷ سال پيش توی امام زاذه .... يادتونه؟..... با من صحبت کرديد ؟.... آه بله يادم اومد شما دوست ...هستيد ..... آره ..... خوب...من دنباله اف..... می گردم ..... تازه اومدم يک شنبه هم باز بر ميگردم الان يک ماهه دارم ميگردم ...اما امشب ديگه با نا اميدی واثه بار آخر شماره شما رو گرفتم که جواب داديد..... بله اين خونه يک سالی مشد که تخليه بود ما تازه اومديم ....و من هم انفافی منزل مادرم هستم ...من رفتم از بين تمام کاغذ پاره های قذيمی گشتم اين دفترچه تلفن و پيدا کردم و تنها شماره شما اونجا بود .....ادامه داد ...بعد اون مشاوره که داشتيم من ازدواج کردم ...با کدومشون؟ ...با همونی که شما پيشنهاد کرديد......  خوب زندگيت چطوره /..... خوبه خيلی خوب .... يک سالی توی ...زندگی کردم بعد هم رفتيم ....خوب خدا رو شکر ...من خواهش می کنم دوستمو برام پيدا کنيد ...من گمش کردم.....و اصرار ميکرد ....گفتم خوش بحالش چه دوست خوبی داره اينقدر تلاش کردی که پيداش کنی؟...گفت من دوست شما هم هستم ....پس يادت باشه منو گم کردی بهم زنگ بزن برات خودمو پيدا کنم.اما باشه فکر ميکنم بتونم دوستتو پيدا کنم خودم هم الان چند سالی می شه نديدمش .....می تونم اينکارو بکنم ...بهم فردا رو مهلت بديد ميدونم کجا ممکنه بايد پيداش کنم .....

امروز که رفتم شرکت بعد از کلی تماس فهميدم که اف می ياد سازمان خودمون ...خوشحال شدم و وقتی اومد از سر جلسش کشيدمش بيرون تا منو ديد بغلم کرد ...وای چقدر توپولو شدی  خنديد گفت همش نشستيم ديگه  و پيغام خ بهش دادم .....اونم خيلی خوشحال شد و گفت من گمش کرده بودم ......من هم خوشحال شدم که دو تا دوستو بعد از سالها بهم رسوندم....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥