يک لحظه سير در اعماق ذهنم.............

چی می خواستم بنويسم ....آهان پرت و پلا....هرچی به ذهنم بياد ..هر چی به دلم بيفته.... مينويسم که قافيه خالی از عريضه نباشه.... می نويسم تا بين نوشته هام يک احساس  مبهمو پيدا کنم ...به اين ميگن خود تحليلی.... شايد خودم از دست نوشته هام بفهمم چمه....تا حالا شده جلوی آينه بشينی ...و به خودت زل زل نگاه کنی ...نه نگو ديونه....تا حالا به خودت نگاه کردی؟.... وقتی دقايقی از اين تماشا ميگذره انگار با خودت غريبه ای ...انگار اونی که توی آينه است يکی ديگه است.... ممکنه ازتصوير توی اينه بترسی ...ممکنه خوشت بياد بهش لبخند بزني.... بستگی داره با چه روحياتی جلوی آينه می شينی....من هميشه از خودم می ترسم .... وقتی بيشتر نگاه ميکنم تمام تنم مورمور ميشه ...انگار يه غريبه مقابلم نشسته ...گاهی دلم ميخواد بگم برو گم شو .... اما نمی تونم از خودم گم شم که.....لابد ميگی اينقدر از خودت متنفری .... جوابی ندارم بدم که.....اما خودمو دوست ندارم..... اگه دوست داشتم اينقدر به خودم عذاب نميدادم.... انگار من هستم چون ديگران ميخوان من باشم ....من باشم چون مامان دلش برام تنگ می شه ...من باشم ...چون دوستم دارن ...من باشم چون بهم نياز دارن ...من باشم چون چون وچون ...اما نباشم چون خودم از زندگی لذت می برم؟ ....خنده داره؟...نه تاسف آوره......اگه بميرم چی ميشه؟..... دلم ميخواد در مورد مرگ صحبت کنم .... اما هر بار هيچ کس نمی خواد به حرفم گوش بده.....هی ميگن اين چه حرفيه ...يعنی چی.... نشنويما...بابا من دوست دارم در اين مورد فکر کنم ...صحبت کنم .... مرگ قشنگه چرا نمی خوان دربارش حرف بزنيم..... در باره اينکه بعد از مردنم  چی کار ميکنند .... اون روز م .... داشت قشنگ در اين مورد به س...صحبت ميکرد....خنده دار بود حرفاشون .... اما توش خيلی حرفها بود.....نمی دونم چرا اينقدر به مرگ فکر ميکنم .... اهان موضوعی که توی ذهنم خفه شده مرگه ديگه..... وای چه کلمه جالبی اينجا ميتونم هی تکرار کنم ....مرگ مرگ مرگ مرگ ..بدون اينکه هيچ کسی بتونه بگه بسته .....آره مرگ ....از م تو مهر و محبت ....از ر تو راستی و صداقت ....از گ تو گرمی و حرارت ...پس چرا از تو بيزارند ای مرگ؟......يکی مرگه يکی پرواز .... من از پرواز هم ميترسم هم دوستش دارم.... پرواز اوج رهاييه ...رهايی از چی؟...رهايی از بند ..رهايی از آدميت ..رهايی از اين تن .... فکرشو بکن اون بالاها خيلی بالا يهو رها بشی توی فضا ..... عين يه تيکه گوشت که قدرت حفظ خودشو نداره ...اسير دست بادو فضا و خلاء...می چرخی و ميغلتی و ول در اوج آسمون ....اهان آره بعدش هم اون تن بی ارزشت محکم ميخوره به زمين ...اونقدر محکم که در جا متلاشی ميشی ...و باز مرگ ....تمومه .....چيه لذت ميبری؟....نميدونم...نه ميترسم.....از اين حرفهايی که ميزنم ميترسما....اما يه اشتياقی واثه گفتنش دارم....تنم مورمور ميشه وقتی حرفای اينجوری ميزنم.....اما مطمئنم چشمام برق ميزنه.....خب الان ديگه هيچی توی مغزم نيست ..تموم شد....به اين ميگن جنون ؟.... يا يه لحظه جنون ....ايا ديگران هم مثل من هستند ؟.... يعنی ايا همه اين مدل جنون فکری را دارند؟.....فکر کردن به چيزای خطرناک ؟...يا چيزای بد؟..... چيزای بد...چه کلمه خنده داری ..مگه ما چيزه بد هم داريم؟ ...هر چی مال انسانه مال انسانه ديگه ...بد و خوب نداره ...اصلا اخلاق چه محلی توی افکار داره؟..... من مختارم همه جور فکر کنم ...پس بد و خوب نداره..... يعنی به کسی چه که من چی فکر ميکنم.....خوب بسته ..الان نميتونم در مورد نوشته هام تحليلی يا ارزيابی کنم ....ميزارم چند روز بعد ببينم نتيجه اين  خود تحليلی چی ميشه....فقط ميدونم که ديونه نيستم ..اما احتمالا دچار آشفتگی خفيف فکری هستم ....يه چيز ديگه هم توی ذهنمه.....عشق...... عشق نه.....ميخوامش همين....خيلی هم ميخوامش......حالا اسمش عشقه يا چيزه ديگه نميدونم...هميشه آخره همه افکارم هرچقدر هم پراکنده ميرسه به اينکه بابا ميخوامش.....آخه من به کی بگم ...آخه من چيکار کنم.... چرا خدا نمی فهمه...چرا نمی شنوه؟.....دراين دنيای وانفسا ....من از انسان سخن گفتم...من ازعاشق شدن گفتم ..به من بيهوده خنديدند ..مرا هرگز نفهميدن....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥