این هم يه مدل زندگيه ديگه......

يه زن خونه دار صبح که بلند ميشه اونم صبح که نه، لنگ ظهر ، طرفای ساعت ۹ هلک هلک يه دوش ميگيره...بعد بساط صبحانه ..بعدش هم ۱ ساعت جلوی آيينه سرو صورتی صفا می ده ....بعد می شه يه تيکه هلو .... فوقش ساعت شده ۱۱ ظهر ...خوب چند تا خريد کوچولو ...مثل نون داغ و دوغ و بعدش هم يه آشپزی قشنگ اونم سر فرصت و با دقت تموم ...که اگه دستت به غذاهاش برسه ميخوای انگشتاتو هم بخوری..... حالا اگه شوهرش ظهر ناهار بياد پيشش که با هم ناهارشونو ميخورند ...اگه هم نياد اصلا بساط ناهار درست کردنو بيخيال بشيم ......خانم ميتونه راحت پاهاشو روی هم بندازه کتاب مورد علاقه اش را دست بگيره و بدون اينکه بفکر پول در آوردن باشه، ساعتها با خيال راحت مطالعه ميکنه ...يا اگه دلش بخواد بساط رنگ و روغنو يه طرح  رديف و يه تابلو آويخته ...وای زندگی آيا قشنگتر از اين ميشه؟..... تازه ظهر که احساس خستگی ميکنه راحت چند ساعتی ميخوابه......بعد از ظهر يه تلفن کوچولو با دوستاش بريم يه دور بزنيم ؟.... آره بريم....  ساعت ۷ ، ۸ که می شه می ياد خونه منتظر شوهرش ،بساط شام اونم اگه حالشو داشته باشه آماده ميکنه ...اگر هم که حسش نباشه شام رو بيرون می خورن.....بعد هم که .... راستی يک زندگی اين مدلی قشنگه يا يک زندگی کارمندی ....يکی مثل من که صبح پا به پای رفتگرای محله شايد هم نانواها بايد بيدار شه ....بعد بمدت ۱۲ ساعت پشت ميز بشينه ...و کار کنه ...نه حالا همش کار کردن ، شايد گاهی کتاب را هم باز کنم ....اما جدی اين چه زندگيه؟...صبح که آفتابو نمی بينم ...شب هم تاريک بر ميگردم....بعد هم که پا توی خونه می زارم لابد بايد به ديوارو در و پنجره سلام کنم ....خونه ای که هيچ چشمی نگرانش نيست هيچ انتظاری توش نيست ...هيچ آغوش گرمی نداره ...همش تنهايی تنهايی... اه انصافا خسته ام از اين مدل زندگی..... آره تقصير خودمه ....می تونم دوباره متولد بشم ..می تونم اين وضعو تمومش کنم .....می تونم مثل همه دوستام و اطرافيانم باشم ...اما من چرا ؟ چرا نيستم ....شايد مسخ شدم ...شايد تنبيه ميشم ....نه اين استقلال نيست..... اين حماقته.....عمری که مثل برق ميگذره و موهايی که روی سياهی روديگه نخواهد ديد مگر اينکه رنگش کنم .....

شايد خيلی ها بگن ديونه داری زندگيتو ميکنه، استقلال داری توی زندگيت ...کسی نيست بگه چه بکن چه نکن .... اما من خودمو می شناسم ...من اين مدل زندگی رو دوست ندارم .... من آرزوی يه زندگی سنتی ايرونی رو دارم .... من دلم ميخواد يه زن ايرونی باشم با همون عشقی که به شوهرو بچه هاش داره .... آره دلم ميخواد توی خونه ام بوی محبت و صميميت بپيچه ...خونه ای که توش دو تا چشم با هم درگير بشن ..دو تا دل واثه هم بتپند....خونه ای که توش تنهايی نباشه ....دلم ميخواد بدون هيچ دغدغه ای بتونم ساعتها کتاب بخونم ..... بابا از کار کردن بدم می ياد ....

آهای اهالی شهر، حرف و سخن زياده....حال همه گرفتست..... درد دلها زياده.......

تا به کسی می رسی ناله و دلواپسی ...وقتی می پرسی چرا، داد می زنه بی کسی....بی کسی............

هر چی صدا می زنی هيچ کس جواب نداره ...وقتی رفاقت ميخوای هيچ کس وفا نداره...

بدون رفاقت سخته ...بی همزبونی سخته ...ميون صد تا آدم ....تنها بمونی سخته....

منتظر فرارم ..... از دنيا گله دارم ....برای گفتن از دل...... يه عالمه حرف دارم.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥