بغض نمی کنم ببين......

دلم بد جوری گرفته... داغونم داغون......

تو ای مادر که يک عمره دلت با غصه دمسازه ... صبوری های تو مادر منو به گريه می اندازه.....

مثل يک طفل خوابالوده من محتاج آغوشم ...... از اون لالايت مادر بخون بازم توی گوشم.......

نوازش کن مرا مادر که فرزند تو غمگينه.........

امروز از اون روزاست که خنده روی لبام نمی شينه .... نمی دونم چرا نمی دونم چی اينطوری منو بهم ريخته ...اما می دونم که يک تحول نياز دارم ....بی پرده بگم دلم خونه تکونی می خواد.... دلم ميخواد آدمی ديگه بشم ...يه آدم نو يه آدم جديد .... با آرزوهای تازه ...دلم ميخواد متحول بشم ..... دلم ميخواد از اين جسم بيرون بيام يکی ديگه بشم ..... از خودم خسته ام ..... از آرزوهام ...از خواسته هام .....از بلا تکليفی .... از ندانستن خسته ام ....

دلم يه تولد جديد ميخواد ....مردن .... و از همه چيز رها شدن .... از خودم رها شدن .....رفتن و رفتن و رسيدن به سرايی که  اينجا نباشه ....

در اين فضای خشک که حتی گرمای دانه های خاک مثل خورشيد پوست پاهاشو ميسوزونه .....او با قدمهای خستگی ناپذير خود پيش می رفت .... با خلوت خود ...کسی چه می دانست او به کجا می رود ...او پيغمبر خود با نگاه عميق به انتها می نگريست و استوار پيش می رفت .... کوير يادگار قدمهايش را بر سينه حک ميکرد.....و او می رفت بی اعتنا به حسرت کوير ......بی اعتنا به قدمهای بر جا مانده ....به کجا؟... کسی نمی داند ...اما او خود می داند که می رود تا در طلوع خورشيد ناپديد شود .... او می رود تا به ابديت بپيوندد ........او را می بينی..... ...او هميشه در جاده زندگی من قدمهايش را بجا ميگذارد ........او پيغمبر من است ........او وعدگاه من و روح من است ...... او چاوش دار جاده زندگی من است ...... گاه ازش دور می افتم ..اما مثل کودکی پا برهنه مجبور می شم مسير پيموده اش را به پايش بدوم ...و او حتی برای رسيدن من لحظه ای درنگ نمی کند ....ای مرد.... ای بيگانه آشنا....دستهای سردم را تنها نگذار .... پاهای نحيفم در اين راه جز به اميد تو قدم بر نمی دارد.....

سفر نکن خورشيدکم ..ترک نکن منو نرو ....نبودنت مرگ منه ...راهی اين سفر نشو .... نزار که عشق منو تو اينجا به آخر برسه ... بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه.......

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥