نمی دانی، چه ميدانی که دلتنگی چه عطر کهنه ای دارد!!.....

تو، غم اين دل تنگو نمی دونی....قصه اين خسته رنگو نمی دونی....

تو پر از زمزمه فکرهای آبی.....تو گرفتاريه   سنگو نمی دونی....

نمی دونی چه غم سخته موندن....موندن و به روی خود درها رو بستن...

رفتن از ياد همه مثل يک قصه.... تو فراموشی ، به مرگ خود نشستن....

غم روی قلب خسته من خزه بسته ...طاقتم مثل دلم در هم شکسته.....

دوست دارم جاری بشم مثل تو، اما....نمی تونم ، خسته ام، خسته خسته....

 کاش يه جوری منو از من می گرفتی....کاش منو به دست موجها می سپردی....

من تو اين خستگيهام دارم می پوسم.... کاشکی اين خسته رو با خودت می بردی....

نمی دونی چه غم سختيه موندن ................

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥