برای تو.....

برای تو می نويسم ...برای توکه لحظه ای جدا از عطر نفسهايت زنده نمی مانم ...برای تو مينويسم ...برای تو ای تنها خاطر زندگی ... .

نشد يه لحظه از ياد من جدا دل... زهی دل  ...آفرين دل ...مرحبا دل....به چشمانت مرا دل مبتلا کرد.....

می خواهم ثانيه ای با تو خلوت کنم ...لحظه ای کنارم بنشينی ، دمی دستانت را در دست بگيرم ..با شهامت به چشمانت نگاه کنم ... مهربانی را در نگاهت بيابم ...شايد دست پيش آوردی بر قلب خسته ام گذاشتی ...شايد اين بی تابی دل را آرامشی دادی .... نمی دانم ...اما می خواهم لحظه ای کنارت بنشينم ......تو از بی تابی من بی تاب نشو ...که من تاب اينهمه لطف خدا رو در وجود تو ندارم ... دستانم اگر می لرزد شوق در دست داشتن دستان توست .... صدايم اگر می لرزد اشتياق چشمان تو است .... بر من خرده نگير که اينگونه بی تابم ....تو هم اگر محبت خدا را در آغوش می کشيدی اينگونه بيقرار بودی .... که خداوند بر من منت نهاد تو را بر من نازل کرد.....نگو چرا نگاهم را از چشمانت می دزدم ...که تو نمی دانی برق نگاهت وجودم را به آتش ميکشد ....نگو چرا ساکتم ...که درونم غوغای خواستن توست ... مرا از ميان سکوتم ، مرا از ميان بی تابيم ، مرا از بين دستانت شکار کن ....شهد لبانت را بر لبهای تشنه ام ارزانی کن ....به من فرصت بده ...دمی فرصت بده تا حس داشتنت را گرم در آغوش بگيرم ..... به من فرصت بده لحظه ای با تو زندگی را تجربه کنم ...به من فرصت بده بگويم دوستت دارم ........

من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام ...تا قشنگترين قصه عالم را بسازم....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٥