رويای تو....

منو لحظه های تلخ بی تو ...منو انتظار گرم خواستن ... منو ثانيه های بی تو بودن ....با هجوم هر تباهی ....

کلافه از گرما... تمام لباسهايش را کند ...گرما بهانه است ...هميشه با لباس احساس خفگی ميکند ....دلش يه رودخونه اب ميخواست ...تا بی پروا تن گرما زده را به دست آب بسپارد.....با همين خيال دقايق را زير دوش آب طی ميکرد .....قطرات آب مثل روح در سلولهای بدنش می خزيد و او احساس لطيف زنده بودن را در وجب به وجب اندامش می چشيد ....هميشه همينطور است .....او هر ثانيه احساس بودن و زنده بودن را می چشد ...حتی در لحظه های اندوه.... به خود گفت :آری اين من هستم .....اين وجود من است و اين احساس من ...من زنده ام و می توانم حس کنم .... کمی بعد تن خيسش را روی تخت رها کرد تا لذت قشنگ خواب را تجربه ای مکرر کند....وزش خنک نسيم روی اندامش باز حس زنده بودن و زندگی کردن را به او ديکته ميکرد.....چشمانش را بست تا اندام رها شده اش را به تصوير بکشد .....قامت کشيده اش با بلورهای آب بجا مانده روی پوستش .....راستی اين تن قسمت کيست؟...... چه کسی با گرمای دستــانش بلورهای آب را از تنم می چيند؟......عطش  کدام تشنه لبی  از ترانه های تن من سيراب ميگردد؟....آهی عميق از نهادش برآمد ....منو لحظه های تلخ بی تو... منو انتظار گرم خواستن....منو ثانيه های بی تو بودن.....با هجوم هر تباهی ...... حالا ديگه حس سرما روی تن برهنه اش نشسته بود و وجودش از درون ميلرزيد....کاش بود ...با خيال گرم بودن او ....دستهای تشنه اش را بر پيکرش احساس ميکرد ..... جرات نداشت چشمانش را باز کند ...می ترسيد ...می ترسيد از اينکه رويا باشد .....می ترسيد چشمانش را باز کند و ببيند که همه خواب بوده و خيال ....سرخوش از احساس لطيفش با خودش گفت :حتی اگر خواب است بگذار باشد ....دستهایش بر تن وازده ام بی وقفه می لغزيد ....آنگونه که حسرت خواستنش در سينه ام زبانه ميکشيد...نفسهای کوتاهم  را می شنيدم ....و او آرام و ارام به نوازش شيرينش ادامه می داد.....لحظه ای جرات پيدا کردم تا دستش را شکار کنم .....ممکن بود دستانم در هوا به خيال رويايی پی ببرند و من را از اين احساس شيرين بيرون بکشند...اما عطش خواستن جرات داد .....دستش را گرفتم برروی لبهايم گذاشتم.....انگار منتظر بود چيزی بگويم ....آرام زير نرمی دستش گفتم دوستت دارم .... لبخندی زد ...لبهايم گرمای لبهايش را حس کرد......بی وقفه بوسه ميزد.....بی وقفه بر تشنگی ام می افزود....ديگه نفسهايم به شماره افتاده بود.... بی تابی به من چنگ می زد .....دلم ميخواست دريا ميشد تا درونش غرق شوم .....دلم ميخواست تمامی وجودش را با تمامی وجودم آشنا کند.....می خواستم چمن عشق را بر خاک وجودم بگستراند....انگونه که نسيم راهی بر من نداشته باشد.....  بخواب لحظه ای در آغوشم بخواب .....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥