کاشکی تاريکی ميرفت فردا می شد ...صبح می شد چشمای تو پيدا می شد......

لبای ناز تو با قصه عشق ...مثل گلهای بهاری وا می شد....

 تا دلم شکوه رو آغاز می کنه ...ديگه اشکم واثه من ناز می کنه...

يادته قول دادی پيشم می مونی ...قصه عشق زير گوشم ميخونی ...

نمی دونست دل وا مونده من ...که تو رسم بی وفايی ميدونی...

تا دلم شکوه رو آغاز می کنه ...ديگه اشکم واثه من ناز می کنه...

هنوز از اسم  تو لبريز تو تنم.....عاشق چشمونه ناز تو منم .....

نمی دونم چرا منم مثل تو .....نمی تونم زير قولم بزنم..........

تا دلم شکوه رو آغاز می کنه ...ديگه اشکم واثه من ناز می کنه...

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥