ميخوام ترکت کنم........

از چه می گريزی عزيز دل؟... با که بيگانه ای مرهم دل؟....از چه اينگونه بی تابی کودک قلبم؟... با که اينگونه غمگينی گلکم؟......غمگينی؟...اندوه بر دلت سايه انداخته؟.... از بی کسی ميگريزی کودکم؟.....محبت می طلبی عزيزکم؟.....اشک می ريزی؟....چرا اشک می ريزی؟.....نيفشان اين دردانه ها را  بر گونه... که جانم در آتش می گدازد.....بيا اين دستهای من ..اين آرزوی من...اين زندگی من.... اين ثـــانيــــه های من..... از چه اينــگونه بی تابی؟.... باش باش تا هق هق گنگم با دردانه های چشمــــانت بياميـــزد.....باش تا نفـــس در سينـــه تو را می جويد....پاک کن اشکهايت را با  بوسه های من ..... پاک کن گذشته تلخ بی من بودن را.....رها کن داستانهای شيرين و فرهاد را.....با ز کن چشمان عسلگون زيبايت را.....پس بزن خاطره های غم انگيز را از چهره ....رها کن انتظار تلخ عبث را...باز کن آغوش مهربانی را.....نفس بکش ....نفس بکش از عطر بارانی نسيم.....زنده کن جانت را که فرصتی نمانده برای زندگی کردن....به من نگاه کن عزيز دل، با من حرف بزن، با من حرف بزن...............................................................................................ميخوام ترکت کنم.......ميخوام ديگه دوستت نداشته باشم....می خوام رها بشم از بندهای اسارت تو..........................بزار با درد خودم بميرم .............

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥