تو بزن تبر بزن..............

فرياد..............فرياد فرياد فرياد فرياد فرياد فرياد فرياد از بيداد زمانه ..........درونم فرياديست از خشم از حسرت از نا مردمی........اه فرياد..........

چه پرنده ها که تو جاده کوچ مهمون سفره سبز او شد ..چه مسافرا که زير چتر اون به تن خستگيشون تبر زدن

تا يه روز تو اومدی بی خستگی ..با يه خورجين قديمی قشنگ...با تو نه سبزه نه آينه بود نه آب ...يه تبر بود با تو با اهرم سنگ...

اون درخت سربلند پر غرور که سرش داره به خورشيد می رسه منم منم

اون درخت تن سپرده به تبر که واثه پرنده ها دلواپسه منم منم....

من صدای سبز خاک سربيم .. صدايی که خنجرش رو به خداست ...صدايی که توی بهت شب دشت نعره ای نيست ولی اوج يک صداست.........

رقص  دست نرمت ای تبر به دست ... با هجوم تبر گشنه و سخت ...آخرين تصوير تلخ بودن ..توی ذهن سبز اخرين درخت

حالا تو شمارش ثا نيه ها ..کوبه های بی امون تبره ..تبره که دشمنه هميشه اين درخت محکم و تناوره....

من بفکر خستگيهای پر پرنده هام تو بزن تبر بزن ...من بفکر غربت مسافرام ...آخرين ضربه رو محکمتر بزن........................................................................................................................

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥