فال قهوه.....

پی اسم تو می گشتم ته يک فنجون خالی....

دنبال يه طرح تازه يه تبسم خيالی.....

فنجــــــــونای لب پريده قهــــــوه های نيمـــــه خـــــــــورده....

من و عشقی که واثه هميشه مرده ...دل به عشق تو سپرده.......

فال تو رنگ فريب و گريه های عاشقونست...فال من طنين آخرين ترانست....

رنگ قهوهای چشمات رنگ خوابه ...که تا شهر بی نهايت منو برده.....

اونجا که آخره عشقه.... اونجا که  مرز سرابه ...

يه مسافر .... دو تا حلقه ....يه دريا دوری .... يه اميد خيالی..... يه آرزوی خدايی.....من و تو ......من و اسم تو....تويی که شايد بمونی شايد نمونی.... منی که چه  با تو چه  بی تو خوشبختم..... منی که جاده آينده ام روشنه ...تو...تويی که اوج می گيری چه با من چه بی من......منی که بالاخره به رهايی می رسم ..... منی که رهايی در دستامه اما به خدا پشت کردم.... و خدا ...خدای خيالی من و افسانه های من..... من و آشتی با خدا...منو تجارت شوم دنيوی.... تجارت با خدای خيالی ....عرفان و دعا برای کسب دنيای مادی ...هرگز........منو مهربونی اما زخمی ازخيانت ....منو آرزوهای دنيويم...منو آرزوی بزرگ قلبيم....منو خدا....منو خدا ...منو خدا..... و من وقتی من هستم که تکليفم رو با خدای خود مشخص کنم.....من يک پيامبر می خواهم....من کسی را می خوام که حقيقت خدا را نشانم بده....آيا می توانم پيامبر خودم باشم.....و راستی منو تو....تويی که خدا را اونقدر نزديک می بينی که می تونی در اون غرق بشی ...منی که با خدايم يه دنيا دورم.....تو و عرفان ...منو ايمان....کدامين حقيقت است.....

امشبم ميون اين خاطره های سردم ..می رم دنبال اون حادثه ای می گردم ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٥