ای خدا قسم به اسمت .....

شب آخر هم رسيد ..اما من هنوز توی نا باوری دقايق را پشت سر می زاشتم بدون اينکه بتونم حتی يک لحظه تصور دوريش را تحمل کنم ...بغض تنگی توی گلوم حلقه زده بود ..خوابم نمی اومد اما از بغض خميازه می کشيدم ...چيزی نمی گفتم فقط فرصت نگاه کردنش را نمی خواستم از دست بدم ... گاهی توی چشمام نگاه می کرد با شيطنت زير لب می گفت دوستت دارم منم می گفتم می دونم ...هزار بار توی دلم قربون صدقه قدو بالاش رفتم هميشه به قامتش که نگاه می کردم توی دلم می گفتم الهی فدات بشم....اما ايندفعه می دونستم که از فردا اين چشمها، اين قامت ، اين صدا رو ندارم ..دلم می خواست تنگ توی آغوش بگيرمش عطر تنش رو با ولع بچشم و ببوسمش . بارها و بارها، اونقدر که از بوسه های بی وقفه من به تنگ بياد ..اما نمی شد .اونجا کسی از احساس منو تو خبر نداشت ...نمی شد ....ولی باز من مسخ بودم منگ و گيج ...باورم نمی شد که قدمهايت را از روی چشمام برداری سوار بر بال پرواز از من دور بشی ...بخودم می گفتم عين فيلمهای هندی در ثانيه آخر پشيمون می شی ...بر می گردی و من غرق اشتياقت واثه هميشه تو رو کنارم خواهم داشت ...اما تو رفتی ....ديدم که توی چشمات اشک حلقه زده ..می دونستم که دل تو هم بی تابه ...می دونستم پاهات تاب رفتن نداره ....می ديدم که با نگات بهم می گفتی غصه خور .....اما عزيزم وقتی رفتی وقتی ديگه بر نگشتی دلم تازه کنده شد ..تازه بغضم شکست ..نمی دونستم جلوی بقيه چه جوری اشک نريزم ..اما اشکهای من خسته از تنگی ديدگانم خودشونو رها کرده بودن ....دلم می خواست داد بکشم بگم خدا اخه چرا..... يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد ....عمری دويديم و به مقصد نرسيديم .......خدا اين فراق و دوری تا کی ادامه داره؟ خدا روز وصل ما کی می رسه؟ خدا طاقت بده ....خدا صبر ايوب بده....خدا خدا خدا

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦