کاشکی تاريکی می رفت فردا می شد ..صبح می شد چشمون تو پيدا می شد ...

لبای ناز تو با قصه عشق ، مثل گلهای بهاری وا می شد ...تا دلم شکوه رو آغاز می کنه ...ديگه اشکم واثه من ناز می کنه.... 

يادته قول دادی پيشم می مونی ...قصه عشق زير گوشم می خونی ...نمی دونست دل وا مونده من ...که تو رسم بی وفايی می دونی ...

تا دلم شکوه رو آغاز می کنه ...ديگ اشکم واثه من ناز می کنه....

هنوز از مهر تو لبريز تنم ...عاشق چشمون ناز تو منم ..نمی دونم چرا منم مثل تو نمی تونم زير قولم بزنم ...

تا دلم .............ديگه اشکم...........

توی گسترده رويا ...ای سوار اسب ابلق....دنبال کدوم مسيری ...توی تاريکيه مطلق ...ای به رويا سر سپرده ...با توام ای همه خوبی....راهی کدوم دياری؟  آخه با اين اسب چوبی ....

با توام ای که تو فکرت ...با هر عشقو با هر اسمی...رهسپار فتح قلب ماه پيشونيه طلسمی...توی دستای نجيبت عکس ماه پيشونی داری.... واثه پيدا کردن جاش دنيا رو نشونی داری ....

ماه پيشونيه تو قصه فکر بيداری تو خوابه ...خورشيد هفت آسمون نيست ...عکس خورشيد توی آبه ...از خواب قصه بلند شو ...اسب چوبيتو رها کن .....ماه پيشونی مال قصه است ...مرد من منو صدا کن ...

اگه از افسانه دورم... اگه ماه پيشونی نيستم ...اگه با زمين غريبه... اگه آسمونی نيستم ...واثه خواب خستگيهات مثل يه قصه لطيفم ....به صداقت تو مومن ، مثل قلب تو شريفم.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦