دل من دست بردار........

مدتيه انگار چشمام نمی خواد به دروغها و خيالهايی که هر شب براش می بافتم توجه کنه . مدتيه چشمام ميخوان خودشون ببينن ،چيزايی رو که می بيننو باور ميکنن . هر چی دلم از عشق براش ميگه انگار با عقل دست به يکی کرده و به دلم نهيب می زنه: بچه نشو ....... ذهنم به دلم ميگه خزون عمرش صرف خيالپردازيهای اون شده و حالا مگه ديگه فرصتی برای ريسک مونده؟ !!!چشمام رو به دلم ميکنه و می گه ديگه حاضر نيست بخاطر ريسکهای اون قطره ای بباره ....انگار نه چشمام و نه عقلم ديگه به دلم اعتماد ندارند ..دل خسته دل تنها هر بار که می ياد با جسارت ،سرانجام شيرين باورهايش را ثابت کنه ،می بينه محبوبش توی يه فاز ديگه با افکار ديگه آره انگار با دلم راه نمی ياد، محبوبی که دنيای ديگه ای داره و دلی که عاشقانه بيتابه........

کاش ميفهميد  کاش باور داشت که گذشته ثانيه هايم بدون او سراسر اوهام است و پوچی .کاش فقط يک بار فقط يک بار حسرتم رو درک می کرد .اصلا کاش می فهميد وقتی دوستش دارم اين عشق قاعده و اصول نمی خواد .

چرا بايد از داشتنش تا اينقدر محروم باشم ؟ چرا حتی خيال گرم داشتنشو، حتی در روياهام به بن بسـت می کشونه؟

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٤