و جاده ادامه دارد........

خوب اين روزا جو اجتماعی به تاثير از جو سياسی متشنج شده هر روز هر جا صحبت از انرژی هسته ای و تحريم و احتمال جنگ . مردم به ظاهر دارن به زندگيشون می رسند در حاليکه صحبتهای مداوم . پراکنده اونا بوی ترس می ده . خوب اين بحثا برای ما تازگی نداره وقتی دو تا کشور همسايه جلوی چشم خودمون به خاک و خون کشيده شدن حالا ديگه فايده نداره سرتو بالا بگيری و واثه خودت سوت بزنی . فوقش سوت هم بزنی باز انگار نوای حماسی سر دادی .  انرژی هسته ای حق مسلم ماست ..... اين شعار توی اين چند روز راهپيمايی ديگه تو دهن بچه کوچولو ها هم افتاده . ....تلويزيون و باز می کنم :(امريکا چی خيال کرده ،ايران يه اتم دو اتم نداره که ۶۰ميليون اتم داره .....انرژی انرژی حق ماست ...) ياد گذشته ياد روزای انقلاب . اون زمونا من فقط دو سالم بود اما شعارهايی که ورد زبونمون بود بدون هيچ شناختی تکرار می کرديم . يادمه توی مدرسه جلوی درب ورودی پرچم امريکا نقاشی شده بود تا موقع عبور از روی اون رد شيم و به اصطلاح لگد مالش کنيم ... اما در همان دوره که پرچم امريکا زير پاهای ميليونها محصل ما لگد مال می شد امريکا داشت نقشه تسهيلات هسته ای ايران را برای چنين روزی طرح می کرد . راستی چقدر از موج تنفکر گرايی اون زمان در من رخنه کرده ..؟؟ همه اين مردمی که شعارهای گرمشون خيابونو به لرزه می انداخت اگر فقط يک پيشنهاد از تحصيل توی يکی از اون دانشگاهای امريکا رو داشته باشند همه چيز يادشون می ره   البته اين نظر منه . اون چيزی که مسلمه هيچ کس هيچی نمی دونه ...

 بوی خون می ياد ... بوی اوارگی ... بوی تهديد.. بوی مصيبت ... ای ادمها يک نفراز دور دست می ايد ... پدر نيست ... محبت نيست... انسانيت نيست ....اسارت است ... قفلهای بندگی به خاک است که جوانيم را زير انبوه سنگينش له ميکند ...چشمهای مادر از که از امواج ترس ميگريد. کودکی خردسال است که برپهنه دشت بی وقفه می پوسد .... کمی دورتر من هستم که همه چيز را در خورجين زورو اجبار فرو کرده ام وراهی شده ام . به کجا ؟ نمی دانم ... شايد به سرای دل ... و او می رود و با هر قدم که برميدارد  بر ميگردد .. پشت سر را .. راه پيموده را نگاهی گز می افکند ...چيزی نمانده جز دود و اندود ... و جاده ادامه دارد.................... 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤