يک جمع نکوشيده رسيدن به مقصد.......

سفر نکن خورشيدکم ترک نکن منو نرو نبودنت مرگ منه راهی اين سفر نشو نزار که عشق منو تو اينجا به اخز برسه  بری توو مرگ من از رفتن تو سر برسه

ديگه روزا کم کم داره تاريک و تاريک تر می شه .اره خوب زمستون تموم شده اما نه برای دل من  راحت بگم بريدم  اينجا برام ته خطه چطوری بگم چطوری به تصوير بکشم ثانيه های تلخ فلبمو ........... به کی بگم وقتی صدام تو هق هق گنگ غريبيم می لرزه .. امشب با خدا بحث کردم .. امشب باز به خداييش گله کردم  اما انگار اون هم به ناله های من عادت کرده ... انگار ديگه دلش برام نمی سوزه انگار دوست نداره ثانيه ای خوشی روی پيشونيه من نقش ببنده ... اره ديگه بريدم ..........ديگه به اخر خط رسيدم ......... اخه ترک قلبم ديگه به شکاف رسيده ..حالا ديگه هر وقت درد می گيره از لای درز شکافش قطره قطره خون گريه ميکنه ... همينو به خدا گفتم ..گفتم انصاف نيست : يک جمع نکوشيده رسيدن به مقصد     عمری دويديمو به مقصد نرسيديم ...

می گن چوب خدا صدا نداره اما من هر چی فکر ميکنم کاری نکردم که لايق اينهمه بی محبتيش باشم ...ديگه بايد کم کم خورجينمو بردارم ..باز توش پر از خاطرات اندوه .. راهيه جاده بی انتهای زندگی ...اره اين کلبه هم کلبه من نبود ..مدت زمانی برام ارامش بود اما واقعيت اينه که اين کلبه هم سرای قلب من نيست  .. هر چقدر بيشتر به رنگو بوی محبتش دل ببندم رفتن برام سختتر می شه .. کلبه عشقه من نمی فهمه درد اين سينه از کجاست ...نمی دونه حرارت اين تن از بيماريه .. نمی دونه قطره های اشک چکه های خونه .. اون ثانيه های تنهاييه يه مسافرو نمی شناسه ... اون نمی دونه پيرو خميده عشق ديگه کمرش طاقت بار اندوهو نداره  .. اونقدر جوونوسرشار از ارزو و محبته که نمی تونم نمی دونم چطور می تونم وضع بی سامان روحمو براش شرح بدم چطور بگم قلبه پاره پاره، تحمل رنج نداره .. چطور بگم اينده ای که اون تو روياهاش می بينه برای من الانه .. چطور بگم زمان برای مرگه ...

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤