تهی...........

خلاء... تهی بودن... خالی شدن از همه چيزو همه کس.. احساس گنگی که تو سينه دارم انگار هيچ چيز نه شادم ميکنه و نه غمگينم . من از چه خالی شدم ؟ نمی دونم مگر از چی سرشار بودم ؟ چه داشتم که حالا با از دست دادنش بخوام تهی بشم؟ گاهی از علت افرينشم مساله مند می شم ..  اين دنيا با اين عظمت  وجود من برای چيست؟ نمی خوام دلايل خنده دارو احمقانه ديگران را بر خودم ديکته کنم .......آره آره آره آره دونستم .......نمی تونم ...نمی تونم..... آخه ........  

از کجا أمده ام آمدنم بهر چه بود؟؟؟؟؟؟؟/ به کجا می روم آخر ننمايی وطنم...............

يه آشنا سگ صبور يه کس می خوام...........ديگه دارم خفه می شم نفس ميخوام........................

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥