رويا.....

توی گردش باد قدمهايم را آرامو آرام کردم تا با اهنگ باران همنوا گردد .نرمش دونه های بارون به لطافت شيرينی نوازش دستان تو توی خيالم منو به جشن شادمانه برگشتن تو می برد . رويا بود اما به شيرينی حقيقت بودن تو . نرمش سر انگشتان تو بود که بر پيکر تشنه ام هر دم ديکته می شد ...تراوش لبهای تو بود که لبان خشکم رو مرطوب ميکرد . قدم می زدم اما انگار دستی مرا بر اسمان بالا می برد . گامهايم روی زمين نبود چشمانم را بستم تا بيشترو بيشتر بر صفحه ذهنم به تصوير درآيی ...صدای باد نبود صدای نفسهای تو بود که  صورت يخ زده ام را گرما می يخشيد و تو بی وقفه همراه با قطرات باران پيا پی بر صورتم بوسه می زدی...منو تو در هم می جوشيديم ... منو تو در هم غرق می شديم و هر بار لحظه ای نگاه تو بند دلم رو پاره ميکرد.....ای کاش زمان می ايستاد تا هرگز اين لحظه به پايان نمی رسيد .......بارون بی وقفه می باريد و منو تو خيس و خيس تر .. توی موهايم چنگ می زدی  ...نفس توی سينه ام به شماره افتاده بود ... می خواستم چيزی بگم زبانم قادر نبود ... توی چشمات خيره شدم شايد بتونی از نگاهم حرف دلم رو بخونی ... اما انگار توی دنيای ديگه ای بودی.. تو پيش می آمدی تا  لبهايم را ببوسی اما من دلهره حرفهای نگفته ام را داشتم ... تب تند نفسهات ديوانه ام کرده بود ...می خواستم بگم اما نمی تونستم ... صدام تو گلوم خفه شده بود ... که آروم زير گوشم گفتی: برمی گردم ...ديگه خيالم راحت شد ....چشمامو باز کردم و قدمهايم را آرامو آرام کردم تا با اهنگ باران همنوا گردد. .....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٥