خيلی وقته که دلم برای تو تنگ شده....

ديگه نمی دونم از چه حربه ای استفاده کنم . می گم دلتنگم ...ميگم دوسست دارم...ميگم نيايی ميميرم ...انگار نه انگار آب از آب تکون نمی خوره .ميگم اگه نيايی ديونه می شم ميگه دوستت دارم ..ميگم آخه دوست داشتن تنها که کافی نيست  اخه من می خوام با من باشی ...ميگه منم می خوامت ...اما باز انگار نه انگار ...وقی فکر ميکنم می بينم ايقدر ازم دوره ..اينقدر بينمون فا صله است ...وقتی می بينم برام عين سرابه...

خيلی وقته که دلم برای تو تنگ شده ..قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده...بعد تو هيچ چيزی دوست داشتنی نيست ..کوه غصه از دلم رفتنی نيست ...حرف عشق تو رو من با کی بگم ...همه حرفا که آخه گفتنی نيست .....خيلی وقته.........

حتی حالا ،حتی حالا هم نميگه که بخاطر داشتنم برمی گرده ....برو خيالت راحت باشه من ديگه هيچ اهرمی برای متقاعد کردن تو ندارم .... حالا من موندم و سرابی از عشق او  .... می دونم که توی آرزوی داشتنت می ميرم ....می دونم .....

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥