حالا من يه آرزو دارم تو سينه....

جاده در انتظار نسيم صبح توی تاريکی دل شب با رويای لحظه درخشش نور خورشيد ، بغض تنگشو آروم غورت می داد . ريزش نرم برگها روی تن سردش بوی پاييزو مياره .نگاه سردشو به عبور گهگاه عابر دوخته که انگار خونه براش جای موندن نيست و اومده توی دل شب خلوتشو با جاده تقسيم کنه. می شنوه گاهی صدای آوازه عابری خسته رو که از درد دوری نوای دل سر داده.  ....حالا من يه آرزو دارم تو سينه ... که دوباره چشم من تو رو ببينه......چه غم انگيز می خونه عابر خسته ..... چه دردی تو سينه داره جاده ....دلش ميخواد بغضش بترکه و با صدای بلند گريه کنه ... دلش می خواد آسمون هم گريه کنه ...بباره  بباره و بی وقفه بر تن سردش بباره .....اونقدر بباره که با  اشک چشماش تمام جاده رو واثه اومدنش ،واثه قدمهاش آب پاشی کنه ...جاده با نوای دل عابر چشماشو می بنده تا توی رويای آرزوی ديرينش غرق بشه ....اما انگار بارون داره می باره ..چشماشو باز ميکنه ،می بينه عابر هق هق تنهايی سر داده ..سقوط اشک عابر توی قلب جاده می شکنه ....جاده فرياد ميکشه ....آسمون هم می باره...

دوباره دل هوای با تو بودن کرده ...نگو اين دل دوری عشقتـو باور کرده

دل من خسته از اين دست به دعاها بردن .....همه آرزوهام با رفتن تو مردن

حــالا من يه آرزو دارم تو سينــه ...که دوبـــاره چــشـم من تـورو ببيـنــــه

واثه پيدا کردنت تن به دل صحرا می دم ...آخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم

توی هفت تا آسمون تو تک ستاره منی....بخدا ناز دو چشمات و به دنيا نميدم

حالا من.........................................................................

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥