آه باران کوير را درياب ....

بايد قبل از ساعت ۸ به بانک می رفتم پول ميگرفتم و بعد خودمو به شرکت می رسوندم، می دونستم که قطعا با تاخير می رسم ،بناير اين اگر چه عجله کردم اما با خودم قرار گذاشتم اگردير رسيدنم خودمو سرزنش نکنم ....صف چند نفره ای جلوم بود مثل بچه آدم ايستادم توی صف ..خدای من چه خوب می شه اين آقا بانکيه مثل برق کار کنه ...( ببين بيست تومان اينجا بديم ..کرايه هم بايد کنار بزاريم ...می مونه چهل تومان ....) نگاهم روی زن و مردی که جلوی من ايستاده بودن متمرکز شد .....مرد کوتاه قد جوانی با زن واقعا کوچولوش داشتن در مورد احتمالا تقسيم پولی که اين ماه در آوردن نقش ميکشيدن ....زن اصرار داشت اون چهل تومان مال من و مرد می گفت : خوب تا آخر برج هيچی نداريم نمی شه ....دلم سوخت چقدر دلم می خواست می تونستم کاری براش کنم ...راستی همه آدمها وقتی اين صحنه ها رو می بينن اول می گن کاش پول دار بودم و می تونستم کاری کنم ....اما خوب خجالت داره ،  ما که نمی خواهيم تکدی پروری کنيم .....و باز به حرفاشون گوش دادم ....دوباره همون حرفها تکرار می شد ....بيست تومان اينجا ....کرايه خونه ....ميمونه چهل تومان ....زن گفت تو چقدر توی جيبت داری ؟مرد جواب داد چيکار به جيب من داری تو؟ و سر انجام زن قانع شد و سکوت کرد ...چند لحظه ای نگذشت که مرد توی چشمای زن نگاه کرد . پرسيد چی شد؟ چی شد؟ و زن که انگار بغض گلوشو گرفته بود با تکان دادن سرش به بالا ميگفت هيچی..مرد آروم دستای زنش رو توی دستش گرفت . کمی اونو به طرف خودش کشيد ...مهم نبود مردم هستند يا می بينند انقدر از حالت زنش متاثر شد که اونو همونجا بغل کرد و بوسيد و گفت باشه ، تو اين چهل تومان و می خوای ؟ مال تو ....حالا ديگه لبخندی رو لب زنش نشسته بود و دوباره با هم مرور کردن که با پولاشون چه بايد بکنند....غم تاريکی روی دلم نشست ...می تونستم بفهم که با سيلی صورت سرخ کردن يعنی چی .....می تونستم بفهمم که اين زن هم شايد دلش می خواد برای خودش خريدی داشته باشه و برای داشتن اين مبلغ ناچيز چه سخت داره تلاش ميکنه و می تونستم بفهمم اين مرد همسرش و دوست داره اما نمی تونه خواسته هاشو براورده کنه....و به خودم فکر کردم به مهموني امشبم ...آره منم اومدم پول بگيرم تا خرج کنم ..اما برای ساعتی خوشگذرونی با دوستام ....اين مبلغ که اين زن و مرد را به درد ميکشونه فقط در ساعتی خرج خوشگذروني ما می شه ..........

آه باران کوير را درياب ..برکه های فقير را درياب ...هفت سين بهار را چيديم ...تشنه خفتيم با قباله آب....گر گرفتيم با حواله آب ...آه يارب چه شوم است امشب ...همه جا بانگ بوم است امشب ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥