خواب شيطان ..............(۱)

لحظاتی به شوخی و خنده گذشت کمی از خاطره ها گفته شد و از دلدادگيهای بی ثمر  ....مقدمات پذيرايی با سورو سات می گساری روی ميز چيده شده بود ...هر دو در مقابل هم در دو طرف ميز گرم صحبت از هر جاو هر چه .....انگار حرفها تموم شد ..نگاهی به ساعت انداخت پس مهمانها کی می رسند ؟؟/  ناگاه نگاهشان در هم گره خورد که يکباره چشمش را از او برگرفت و به زمين خيره شد .... انگار نگاه نا اشنايی به نگاهش سلام می داد ....توی دلش می خوند و می خوند که نا اشناست نا اشناست ..مستی مفرطی او را بر گرفته بود و او بی وقفه می نوشيد ....بلند شد موسيقی ديگری گذاشت .... شايد فضای سنگين شکسته شود ....لب به سخن گشود : اين منو گرم کرد ...خوبه ... من الان يه جوريم....منظورت چيه.... چه جوری بگم ، می خوام..... اخمهايش را به هم کشيد و بلند خنديد ....فکرشو ميکردم يه روزی اينو ازم بخوای .....اما هر بار از فکرش فرار کردم... باورم نمی شد روزی به اين واضحی بگی.... اما من نمی تونم ....چرا؟ ...چون اهل خيانت نيستم .....چون عاشقم ...من تو رو مجبور نمی کنم .... بگذريم.... باشه ...اين اهنگ و گوش کن.....  قشنگه ...کی خونده؟... فلانی.....راستی بلدی يرقصی ؟؟؟؟آره ...بعد بلند شد رقصيد .....روی صندلی نشست و نگاه کرد و اروم بشکن می زد .... او می رقصيد و لوندی می کرد و با عشوه خاصی به سيگارش پک می زد .... توی دلش می گفت که واثه من ادا در نيار من از حفظم اين دلبريهای مسخره رو .... اين حربه ها رو از حفظ بود ...اومد کنارش نشست ....بهم عکساتو نشون بده.... این عکس عشق منه ..... اما بچه ست ....نه خيلی بزرگه .. خيلی می فهمه.... خوشگله ..آره ... همه زندگيمه ...بخاطر اون راه نمی دی؟    نه هر چيزی بايد پيش بياد .... هر چيزی زمان خودشو داره ... پس اون برات مهم نيست ...هست اما من خيانت نمی کنم بخاطر خودم ..... خيانت يعنی چی ؟؟ نمی دونم.....دونه انگورو می ده دستش ...اينم از اون حقه هاست می دونه.....سعی ميکنه خودشو بهش بچسبونه ... ممانعتی نمی کنه ..می خواد ببينه آيا احسا سی داره يا نه/// نه هيچی اصلا ککش هم نمی گزه.... احساسی درش نيست ...يه لحظه می ره تو فکر عشقش ... اگه اون کنارش بود حتما سر شار از احساس می شد ... رطوبت لبشو احساس ميکنه و هيجان و التهابشو ... می خنده ميکشه کنار ... ميگه بسته....خاموش می شينه می گه باشه ... بازی ... نه بازی نه... پس چی... توی ذهنش  می گه بازی ... اما نه بازم بازی نه.....لختش ميکنه ... حالا بايد چيکار کنه... مثل بقيه... همون که توی فيلماست ... انگشتشو می بره اون تو... نه يکی کاری از پيش نمی بره ... با دو انگشت... بيقرار شده ... ديگه داره فرياد می زنه... تموم شد ... بلند می شه ... مثل ادمی که مرتکب قتل شده...به جنازه روی تخت نگاه می کنه ...جسد بهش می خنده ... به دستاش نگاه می کنه ...خون زير ناخنهاش جمع شده .... انتقام گرفته؟؟؟؟ ... باز می خنده بلند و بلندتر می خنده  ...من خيانت نکردم ... اگه تو ميگی نکردی پس حتما نکردی ... اره نکردم .....در به صدا می ياد مهمونها رسيدن .... مات به جنازه نگاه ميکنه ... مهمونها چه خواهند گفت.... مهم نيست من انتقام گرفتم از خودم ...از زندگی .. از خدايی که هر چه فرياد کشيدم پاسخم را نداد ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥