خواب شيطان............. (۲)

دستهايی که به خاموشی می رود و انتظاری که گنگ و سرد به تباهی گراييده...می خواستی بگويی که التماسهايم بی ثمر است؟ ....می خواستی بگويی لياقت داشتن آزادی را ندارم؟....می خواستی بگويی امروز در زندان ندامت آزادترم؟...می خواستی اين آخرين باری باشد که دستهايم ، ملتماسانه بر تو پيش می گسترد....دستهايی که گناه ازتار پودش می چکد .....دستهايی آلوده به خون شيطان ............شيطان از مذهب من نبود ...چرا؟ می خواستی که بچه مسلمانی را در اين بازی ننگين شريک نکنی ؟؟......من مجرمم ......من قاتل احساس و عشقم .......من با دستهای ننگ آور کمر به قتل عشق بستم و اينک خون ...خون شيطان .....بر تخت و سريرم لکه انداخته ......روی پهنه بالشتم لکه های خون ... روی ملحفه گناه ،لکه های خون ......لای گرمای پتو لکه های خون ......و من هراسان ايستاده ام و به بساط عيش و نوش و گناه خيره شده ام ......شيطان در خانه خود لابد به مرگ عشق من می خندد .... و اينک لکه های گناه را بر صحنه ديدگان من هر ثانيه ديکته می کند .....آری دستهايی که به خاموشی می رود و انتظاری که گنگ و سرد به تباهی گراييد .............نفرين بر من .........نفرين بر انتظار بيهوده من.....نفرين به عشق من............نفرين بر قلب پر گناه من............نفرين بر من..........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥