کوير............

رفاقت هم حرف گنده تر از دهنه... همونطور که خون و همخونی هم يه لقمه گنده ست که توی گلو گير ميکنه ... لرزش کوچيکی ته دلم حس ميکنم ..مدتهاست که ياد گرفتم آدمها رو تجربه کنم ، آدمها رو نگاه کنم ..اما گاهی علی رغم تمام اطمينانی که به يک نفر بودن در قبيله داری باز ته دلت از اينهمه می لرزه ...نه نمی لرزه آدم انگار بغضش ميگيره ...اما گريه نمی کنه چون می دونه و باور داره که همونی پيش اومده که هميشه انتظار داشته ....توی اين يه هفته ای که تصميم گرفتم يه معامله کوچيک انجام بدم ...اگه بگم ديدن و تماشا کردن چقدر قلبمو به درد آورده قابل باور نيست ....کسانی که هميشه از زندگيم براشون می زدم آنقدر صميمانه و اختاپوسانه با من مدارا کردن که تمام عمر شرمنده نامرامی هاشونم ....راستی آدمها را چه دير می شه شناخت ...آدمها آره حتی پدرم....و صميمی ترين رفيقم ... توی شرايطی که حتی فقط دلم می خواست با همدردی مساعدتشونو اعلام کنند منتظرند که در تنگنا ، قيمت آنچه برای فروش دارم پايين بيارم و آنها توی يه مزايده برنده بشن.....جالبه ....نه غم انگيزه .... فقط از اين بابت غم انگيزه که نزديکان من به صرافت قرصت طلبی از من افتادن ....منی که ......غم انگيزه ...فقط همينو می تونم بگم ....رفيق من تمام هم و غمش اينه که سهام منو زير قيمت بخره ....پدر من می خواد ماشين منو زير قيمت بخره ،  خونتو بدم اينقدر بهت بدم....... مسخره است نه؟ نه اصلا مسخره نيست ....قانون زندگيه ..بحث معامله است ...حساب حساب... کا کا برادر...دنيا دو دو تا چهار تاست ... تويی که هنوز در عصر هجر سير ميکنی به عواطف دل می بندی... تويی که عقبتر از واقعيت رفاقت بخرج می دی...قصه رفاقت کمتر از قصه عشق نيست ...اما عجب دنيای پيچيده ای داريم ...توی اين ۳ سال زندگی مستقل چه چيزا ديدم ...چه باورها و چه ناباوريها... خداوندا هر روز که پيش می ره چيزای غم انگيزی بهم نشون می دی ، قدرت ريسک منو پايين می اری و من بدبين تر از گذشته ديگه امروز به پدرم هم دل نمی بندم ....نزديکترين رفيقم هم جايی توی دلم نداره ....کينه و بدبينی  دلمو پر کرده ...من از همشون بيزازم ....................

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته ...جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته .....

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست......   

می خوام فرارکنم از اينهمه بی مرامی ...نفرت وجودمو پر کرده......حتی از درو ديوار زندگی بيزارم....دلم می خواد برم يه جای دور ....يه جايی ...به دور از اينهمه ادعاهای لطيف مسخره....يه جا که انسانهای غريبی باشن.. ..و ظلم با شهامت خودشو نشون بده....نامردها مردوونه خنجر به سينه ام بکشن .... با کمدی مسخره ترحم به آدمها نگاه نکنن....آه ... از سرزمين ننگين مادری ....آه ازپدر که آينده منو به باد داد.....چقدر دلم کوير می خواد ....

تنها بود اما گرمای کوير صورت سوخته اش را نوازش می داد ، قدمهای سنگين و بی جانش رو به نيستی می رفت اما برلبانش لبخندی از آزادی بود....گاه که بر زمين می خورد صورت خشکيده از رنجش مرگ به دست خاک داغ کوير نوازش می گرفت ....صورتی که ديگه آرزوی هيچ دستی رو ندارشت می رفت که به دست کوير تجزيه بشه ....خاک تنها رفيقه بی ادعابا او می آميخت و پيکر نحيفش را در خود می فشرد ...

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥