مسافر .......

صدای خشن درب چوبی کلبه توی تاريکی شبهای چنگل اونقدر وهم انگيز بود که حتی حيوانات وحشی جنگل جرات نزديک شدن به اون کلبه شوم رو نداشتند ...بعضی ميگفتند اين کلبه کلبه شيطانه ....بعضی ميگفتن روح پير زنی آنجا می چرخد و دنبال گمشده اش می گردد....واثه همين هم هيچ کس نمی خواست نزديکش بشه....کمی دورتر از جنگل توی يه ده سر سبز مردم حرفهای عجيبی در مورد کلبه می زدند...

سالها پيش دختره جوونی از ده ، عاشق مسافری خسته شد ....مسافر چند صباحی بيشتر در ده نبود ..رهگذری بود که با دستای گرمش دست به دل دخترک برده قلبشو تسخير کرده بود....اما يه شب توی تمام التهاب و آرزوی دخترک کوله بار سفر بست و رفت ....اما از اونجا که از عشق جز رنگ و بوی زندگی نمی شه ديد ...دخترک از ده بيرون زد تا توی جنگل به دور از حرف مردم کلبه ای بسازه و با ياد و خاطر معشوق سرکنه ...اطراف کلبه پر از گلهای رز ...آخه دخترک عاشق گل سرخ بود ....روزها بوی عطر غـذ ا فضای جنگل را رويايی ميکرد ....و شبها هر شب و هر شب بيرون کلبه صدای سوختن تلی از هيزم به گوش می رسيد ...ميگن دخترک روزا هيزم جمع ميکرد و شبا اونا رو آتيش می زد تا نور اتيش همه جا رو روشن کنه تا اگه يه شب ناغافل مسافرش رسيد ، همه جا روشن و گرم باشه ....اما روزها و سالها ميگذشت و جاده خبری از قدمهای او مژده نمی داد .....دخترک پيرو فرتوت با کمر خميده باز هيزم می سوزاند و با چشمان بی فروغش هنوز چشم به جاده داشت ....تا اينکه يه شب صدايی شنيد .. صدای قدمهای مسافر ....پير زن با گامهای خسته با چشمان بی نور هيجانزده و مضطرب به بيرون کلبه دويد.....اما سراب بود ...هيچ کس نبود ....انگار اون شب ديگه قلبش شکست ...انگار اون شب باور کرد که ديگه مسافر برنمی گرده .....قدمهاش سست شد ..به زمين خورد ...خواست بلند شه ...پاهايش ياری نميکرد ....خواست ببينه راه کلبه از کجاست چشمانش نمی ديد ...فقط نور ضعيفی را ديد .... فکر کرد کلبشه ...رفت بطرف نور ...اما افتاد توی آتيش و سوخت ....آرام آرام در آتيشی که خود به پا کرده بود سوخت ....و کسی حتی صدای سوختنش را نشنيد ...همانگونه که سالها در انتظار مسافر سوخت و  کسی صدای سوختنش را نشنيده بود.........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥