زچشمات گله دارم ....آخه گريه هامو نمی بينه

وای خدا داغونم .......هيچ چی انگار توی سرم نيست ...هيچی انگار توی مخم نمی ره...........دلم می خواد داد بکشم ............دلم می خواد جيغ بکشم ....دلم ميخواد ذره ذره احساسو از تارو پودم بيرون بريزم ..............آه خدايا از من آهن بساز ...از سينه ام سنگ بساز ...........لحظه هايم بی شباهت به لحظه های ترک يک معتاد نيست .......بافتهای وجودم متبلور شده ...........فکر نبودن فکر نبودن فکر نداشتنش فکر خواستنش ........خدايا کمکم کن تا اين روزها به سرعت بگذره.............خدايا خوابم کن تا نبودنش را نفهمم .......خدايا کابوس روزهای شوم زندگيم را هر دم با تو مرور ميکنم پس کمکم کن .........به زجه هايم اعتنا نکن ...به خواهشها و التماسهای قلبم بی توجه باش .....سخته اما چاره ای ندارم .......... باش تا هق هق من بند بياد ...باش تا بهترو بهتر باشم....باش تا هق هق من بند بياد............................

خوش بحالت تکه سنگ که نداری دل تنگ ......حسوديم می شه به تو بی صدای و يه رنگ ......

دل عاشق نداری پيش کسی جا بزاری ....   تا با غمگين کردنش از چشمات خون بباری.....

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥