جاده ادامه دارد......

يک شب گذشت با تمام کابوسهای دردناکش ... با همه نگرانی و ترس از دست دادنش ..... با علم به  شکستن همه آرزوها و روياها..... دل به عقل ميگه: راستی اگر همه اون خيالها نقش بر آب بشه چی؟..... عقل ميگه: مگه خيالهای تو حقيقت داشت که از نقش بر آب شدنش ميترسی..... دل باز خاموش  سکوت ميکنه...... عقل ميگه: می فهمم   ... سخته .. اما تحمل کن .... فقط يک هفته ....توی  اين هفت روز، هفت چشمه آب از قلبت عبور می کنه .... و پايان هفته ، قلب تو مثل روز اول صاف صاف ..آروم بی دغدغه..... دل که ديگه خجالت ميکشه گريه کنه به سختی بغضشو غورت ميده.... عقل مادرانه با او همدردی ميکنه .... ميگه :می تونی سرتو روی سينه من بزاری گريه کنی.... دل ميگه: مدتهاست ارزوی گرمی آغوشش رو داشتم.... عقل ميگه: آرزوهاتو فراموش کن .... تو مجبوری با واقعيات زندگی سر کنی.... رويايی شدی .... يادت رفته داری زندگی ميکنی ...انگار همش توی خوابی .... بيا بيرون از اين کابوس ...چشما تو باز کن ... دل می گه : می دونم دوستم داره.... عقل می گه: تا چيزی رو نديدی باور نکن ..... به اندازه کافی صبر کردی .... دل ميگه: آخه تو که نميدونی شرايط .....عقل نيش خند می زنه....تو هم که داری حرفای اونو تکرار ميکنی..... کدوم شرايط ... زندگی هميشه مشکلات خودشو داره و اين شرايط هرگز تمامی نداره..... هر روز يه مساله ای واثه حل کردن هست.... آيا اين شرايط با زندگی تو آميخته است ؟؟.... دل می گه : نه ...مشکلات خودشن..... عقل ميگه : باش تا مشکلاتش تمام بشه ....... دل ميگه: آخه ....... عقل ميگه : ..........  عجب احساس می کنم بين احساسم با عقلم توافق ايجاد شده.....   آره يه شب گذشت ..........

قدمهايش را استوار  می کنه ..... چشم به دور دست انداخته ...و جاده زندگی را در جريانی مبهم نگاه ميکنه...... انتهای راه کجاست ؟ ديگه مهم نيست ... اين نيز بگذرد .... پس جاده ادامه دارد و اين انتهای زندگی نيست .....

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٥