خسته از شور و شر زندگی ام ........

اما بريم سر وضعيت فعلی شرکت ...شايعات زيادی پخش شده ...بعضی می گن حدود ده هزار نفر قراره تعديل نيرو بشن ....بعضی می گن قراره دو شيفته کار کنيم و از همه مهمتر ظاهرا اداره کل ما روی هواست و قراره منحل بشه.... خوب اين شنيده ها يعنی اينکه به سختی می شه روی آينده شغلی ام حسابی باز کنم ... خوب نتيجه کنکور هم ثمر بخش نبود .... حالا با اين همه قرض و قوله ،بايد يه تصميم صريح بگيرم .... چند تا راه دارم...... ۱) تا زمان انحلال و تعديل نيرو به درسم بچسبم مجدد بخونم ....که خوب حتی اگه قبول بشم هم چاره ای برای وضعيت کارم نيست ..... منتقلی بگيرم به يکی از شهرستانها برم اونجا کار کنم که امنيت شغلی بالاتری داره.....يا برم کارخونه توی کار خودم کار کنم ،که خوب هم امنيت شغلی داره ..هم به قرضام می رسم و هم می تونم درس بخونم ....اما خوب راهش دوره ديگه ..... اون موقع مجبورم برم کرج خونه بگيرم ..... بهر حال همه اين تصميمات تا مرداد ماه قابل اجرا نيست .... بستگی داره به جواب درخواستم ... اگه قبول کنند ديگه نمی مونم .... حس عجيبی دارم مثل آدمی که توی آسمان رها باشه و يه تخته لغزان زير پاهاش تنها امنيت زندگيشه.... هر لحظه ممکنه از يک سو پرتاب شه ..... همه اينها مثل يه چنگک  فلزی قلبمو  در خودش فشار می ده ... درد عجيبی توی سينه ام دارم ....کاش شدت پيدا کنه ...کاش يک دفعه بايسته ..... کاش همه چيز تموم شه .... ديگه برای بودن ، برای ادامه دادن انگيزه ای ندارم..... کاش می شد مثل اصحاب کهف سالها خوابيد ... نه حتی دلم نمی خواد اين خواب بيداری داشته باشه ...کاش می شد برای هميشه بخوابم........... راستی هيچ وقت به خودکشی فکر کردی؟ آره تنها باری که فکر کردم ۱۰ سال پيش بود ..... اما جرات نکردم .... می شه خيلی آرومو بی درد اينکارو کرد .. فقط کمی جرات می خواد... جرات؟ چرا جراتشو نداشته باشی.... مگه وضع ازاينی که هست بدتر هم می شه..

 

به سختی قدم بر می داشت ... مثل روح ...شايد هم می خواست قبل از مرگش روح بودنو تجربه کنه ... ديگه نزديک شده بود همونجايی که ۱۰ سال پيش ايستاده بود..... زير پاهاشو نگاه کرد ... ارتفاءزيادی نيست اما ماشينها با سرعت عبور می کنند  ... می دونه حتی اگه از افتادن نمیره ، به سرعت برق با يکی از همين خودروها تصادف ميکنه و انقدر اين اتفاق سريع می افته که ديگه درد هم نداره..... درد؟ از درد می ترسی .... تمام اين مدت قلبت به درد اومده نترسيدی ... حالا از دردی که شايد به ثانيه نکشه می ترسی .... تصوير نويد هنوز توی ذهنمه ... هيچ کس فکر نمی کرد که اون روز روز آخر زندگيش باشه ...يعنی نويد از تو شجاعتر بود .....خوب نويد حشيش کشيد بعد اينکارو کرد..... آره خوب يه داروی توهم زا ........ اصلا الکل .... آره الکل .... مثل اون شب ... با الکل می تونی سنگ کوب کنی .... همه چيز تموم می شه توی مستی و بی خبری ...........چيه می ترسی ؟ چرا دستات می لرزه ؟.... نه ترس نيست هيجانه ...  مثل هيجان يه راننده که با تمام وجودش پدالو فشار می ده و اصلا به مانع فکر نميکنه.........................ببين می دونی حرف مفت چيه؟ همين شرو ورايی که می زنی... هنوز ته دلت چند تا آرزو داری که بخاطرش حاضری بميری ... تکليف اونا چی می شه.... نه ديگه آرزويی ندارم ..... هيچی توی قلبم نيست ..هيچی توی سرم نيست .....بحران .... استاد باز توضيح می داد دوران ما دوران گذر است ... ما در بحران عصر سنتی و مدرنيته گير کرديم و در حال گر از سنت به مدرنيته تاوان زيادی خواهيم پرداخت ..همانطور که قبل از ما پرداختن .....استاد من از اين پايان نامه خسته شدم ببينيد چند می شه بدين بره ديگه ...  پايان نامه برای خيلی ها معضله دانشجو داريم که سر پايان نامه خودکشی کرده ... استاد می خوام هیپنوتيزم ياد بگيرم ... دستمو تو دستش گرفت و گفت می دونی اعتماد به نفس نداشتن يه معضله ...آره ....خوب حالا بدون اعتماد به نفس زيادی داشتن از اون بدتره .... اينقدر روی خودت حساب باز نکن   ... اگه يه وقت شکست بخوری تحملش برات سخت می شه ..... بابا من نمره کاروزيم الف من شرايط بورس شدنو دارم .... هيج جا مملکت خودمون نمی شه .... تو هيچ جا نمی ری.... آيندم برات مهم نيست من می خوام ادامه تحصيل بدم ...همين جا بده.... اينجا با اينهمه شهيدو جانباز با اينهمه حق کشی .... همين که گفتم نفر اول بشو ...... اصلا يه نفر می خوان تو نفر اول بشو ..... باشه می شم ..... اعتماد به نفس زيادی داشتن هم خوب نيست ...اگه بشکنی.... بيخيال درس بابا تو چرا زندگی نمی کنی ...چه جوری .. اينهمه کار می نی واثه چی حالشو ببر ... با رفيقات ... وای نمی دونی چه دخترای نازی ... من ؟ خوب به من چه؟   تو بگو اوکی بقيش با من.... باشه اونم تجربه می کنم .... همه بچه ها دوستت دارن تو خيلی لارجی.....منو نمی خوان پولمو می خوان ... بده سرت گرمه ديگه ... و زمان می گذشت ....و گذشت و گذشت   .. از رفيق بازی خسته ام ... دلم عشق می خواد .. يه معبود يه معشوق ... دلم فقط اونو می خواد .... اوه عمری اگه بتونی  ..تحويلتم نمی گيره ... اما من می خوام و بدست می يارمش ...و باز گذشت ۱ سال  ... نه بگو يه عمر .... .و حالا........... ديدی مال تو نبود ...........وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی خداااااااااااااااااااا خسته ام ِ داغونم ،

خسته از شورو شر زندگی ام ... يک دم آسوده ز غمها بگذاريد مرا.... من در افتاده ام از پای ...دگران همسفران ... ببريد از منو تنها بگذاريد مرا.... عاقلان راه سلامت به شما ارزانی ... من که مجنونم  ، رسوا بگذاريد مرا....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥