خلوتی صادقانه با دل......

بنظر می رسه آروم شدی ..خوب ۲ شب گذشته ... طبيعيه که عصبانيتم خوابيده باشه.... بيا با هم صادق باشيم ... تو گفتی می خوای فراموشش کنی ..گفتی ديگه نمی خوامت ... و اون گفت حتی اگه تو نخوای من می يام ... خوب چی داری بگی؟ ... خوب چيزی که گفتم واقعيت نداره ... من دوستش دارم ... و تمام بحثها و اختلافاتمون هم سر همينه که چرا اون نيست ... اگه برام مهم نبود يا نمی خواستمش ديگه بحثی معنی نداشت.... اما تو عملا اونو از خودت طرد کردی.. نه ... نه ... من طردش نکردم .. شايد تحريمش کردم....قبلا هم حربه های زيادی بکار بردی اما نتيجه نگرفتی .... پس تحريم هم می تونه بی فايده باشه .... آره خوب .. اينو می دونم ... اما بالاخره يک سره می شه....تا کی ادامه داره؟... تا هر وقت که يه تکونی به خودش بده.... تا زمانی که ببينم دوست داشتنش فراتر از حرفه ... دوستش داری؟ خيلی .. خيلی .. لحظه ای بدون فکرش نمی تونم زندگی کنم .... اين دو شب چه جوری گذشت ؟ مثل يه معتاد در حال ترک ... می خوای بگی بهش عادت کردی ؟.... به چت کردن باهاش عادت کردم ... انگار يه چيزی گم کرده باشم ..کلافه بودم... خوب چت تنها وسيله ای که می تونم باور کنم هست...چت که نباشه احساس ميکنم ندارمش ... چت کردن باعث شده که هر دوی ما باور کنيم که همديگرو داريم در حالی که نداريم ... دوست ندارم آرزوی بوسيدن و در آغوش گرفتنش رو با اين صورتکها نمايش بدم .... دلم می خواد لمسش کنم ...گرمی وجودشو حس کنم ....چت به ظاهر دلمونو خوش کرده ...شايد اگه چت نبود اون الان اينجا پيش من بود .. اما چت خيال اونو راحت کرده ....اگه نياد ؟  می ميرم .... پس چرا اينقدر اذيتش ميکنی؟ وای از دستش عصبانيم .... شانس آورده  دم دستم نيست وگرنه خفش کرده بودم...... بی فکر .. بی مسئو ليت ....واقعا بی مسئوليته؟ نه برای همه .... فقط به خواسته های من بی توجهی ميکنه... بی انصاف نباش برات خيلی وقت گذاشته.....واثه همينه نمی خوام ديگه با چت وقتی بزاره ... شايد اينجوری بفهمه من چی ميخوام .....اين چت کردن مستمر براش کافيه ... در حالی که برای من اصلا کافی نيست ، من خودشو می خوام ....نمی خوام که سرم گرم بشه که..... ريسک بزرگی کردی ممکنه فراموشت کنه..... آره خوب اگه اينطور بشه هم شايد قسمته ... قسمت ؟ اما تو داری اين قسمت و باعث می شی؟   ديگه متهمم نکن ..... حداقلش اينه که می فهمم دوستم داره يا نه.... و حداکثرش اينه که از اين بلا تکليفی در ميام.........اما اگه بره؟ ديگه همه چيز تموم می شه....فراموشش می کنی؟ نه..هرگز....هيچ وقت خواستی بدونی که تو چقدر به خواسته هاش بی توجه بودی؟  راستش نه ....هيچ وقت نگفته.... يه بار گفت درکم نمی کنی.... ديشب هم گفت نيشدار حرف می زنی...خوب چرا درکش نمی کنی؟  چون بيشتر مشکلاتش مال خودش نيست ...هروقت  مال من شد درکش می کنم ... صادق باشيم .. جوابت  از روی لجبازی بود... آره ..کفرم ميگيره وقتی می بينم از درسش می زنه واثه کار بقيه ... اگه نمی خواد بخونه چرا مونده ؟... اگه کارش يا درسش مهم نيست خوب چرا برای من نه؟.... من اينجا انتظار نمی کشم که اون بخواد مشکلات اطرافيانشو حل کنه.... خيلی بی رحمانه حرف می زنی..... خيلی خودخواهی... آره من هم خودخواهم  ...هم منفی گرا.... دست از سرم بردار .... خسته ام کردی...

مثل ابرای زمستون دلم از گريه پره..............شيشه نازک دل منتظر تلنگره ................

به خيالم که تودنيا واثه تو عزيزترينم ..... آسمونها زير پامه اگه با تو رو زمينم........

به خيالم که تو با من يه هميشه آشنايی ..... به خيالم که تو با من ديگه از همه جدايی.....

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی.... اين ديگه يه التماسه من می خوام بيايی بمونی...

 

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥