سخت نگير..................

چشمانش را بست تا شايد لحظه ای آرام بگيرد ...تمام جسمش خسته بود ..خسته از تنگناهای سخت ، شايد مدتی  در مستی خواب آرام گرفته بود که يکباره  پنجه های سخت اون ،  قلبش را در خود گرفت و به سختی فشرد.....درد امانش را بريده بود ...اماخسته تر از اون بود که بتونه چشمـاشو باز کنه .... حالا ديگــه نفسـش هم به سختی بالا می اومد ..........اروم دستش رو برد به طرف سينه اش تا شايد هيولای دردناک قلبش را بيرون بکشه ...اما انگار دستانش هم توان نداشت ....

خوب مدتيه ازم دور شده ... قبلا اگه يه روز اينجوری ازم فاصله ميگرفت انگار دنيا برام سياه می شد .... اما الان انگار عادت کردم ..انگار اون تنشها و استرسهايی که در نبودش داشتم از بين رفته .... به خودم می گم بيا دوباره مرور کنيم نکنه توی دلم ، احساسم بهش کمرنگ شده .....باز می شينم و با خودم احساسمو مرور ميکنم ...می بينم نه ...کمرنگ نشده ...پس چرا ديگه  اونجوری بيتابش نيستم ؟.....باز بخودم ميگم قبلا از اينکه نبود دائم گله مند بودی .....می بينم الان انگار بی تفاوت به آمدن يا نيامد نش شدم..... راستی من عوض شدم.... نه شايد سرخورده شدم.... مثل آدمی که وقتی می شنوه بايد حبس ابد بکشه ،  ديوانه می شه....حتی ممکنه تا مدتها جنون داشته باشه و يا در شوک باشه ....اما بعد از مدتی انگار مجبوره به زندگی پيش آمده عادت کنه.... آره من هم اوايل برام خيلی سخت بود ...شايد تا همين چند هفته پيش ... اما انگار ديگه به نبودش عادت کردم ....انگار باورم شده که بيتابی بی فايده است ... با خواستن يا نخواستن من هيچ چيز عوض نمی شه ... انگار دلم لج کرده باشه .... ديگه نمی خواد به اين مساله حتی فکر کنه ..... اما خب چرا الان باز يادم اومد ؟.... مهم نيست .......طبيعيه...گهگاهی ممکنه بازگشت موقتی به اون حالا هوا داشته باشم ... و به مرور کمرنگتر می شه....

وقتی که هق هق عشق زجه احتياج ...............................سر جنون سلامت که بهترين علاج

شايد ديگه خيلی مهم نباشه .... مثل يه آرزو .... مگه آدم به همه آرزوهاش می رسه؟ کی گفته که قراره هر چی از خدا خواستيم بگه باشه ؟..... مثل يه خواب .... کی گفته هر چی خواب ديديم بايد تعبير بشه ؟حتی اگه خواب شيرينی باشه......راستی  فلسفه رو از ياد بردی .... فراموش کردی همه چيز مال اونه و همه چيز به اون برميگرده... فراموش کردی هيچ چيز ابدی نيست ...نکنه داری واثه کسی که هرگز ابدی نيست بيتابی ميکنی ....مگه خودت ابدی هستی..... تمام زندگيتو ميخوای در حسرت چی باشی؟..... فرض کن همانی شد که تو ميخوای ...چشم بهم بزاری زمان ميگذره يه روز می بينی هيچ چيز نيست ..هيچ چيز ...حتی خودت هم نيستی.... ای عاشق بيچاره.....سعدی ميگه :  يار ناپايدار دوست مدار ...دوستی را نشايد اين غدار .... دنيايی که به اين فريبندگی و زودگذريه ... دنيايی که به اين ناپايداريه ..... به چيش آخه دل بستي؟ اووووووووه چه خبره.. چه مرتاض شدی يه دفعه .... از کجا به کجا رسيدی...... شايد هم اسم اين شرايطو بشه منطقی شدن گذاشت ...شايد از باب احساسی اومدی توی مدخل منطقی شدن.....اين ديگه ربطی به علاقه نداره ..... واثه همينه که برخلاف آرامشی که الان دارم خيلی هم دوستش دارم..... در هر صورت يه چيز در ضمير ذهنم نشسته و اون اينکه او انتخاب زندگيمه ...حتی اگه قرار باشه يه روز از زندگيم باشه.....اصلا بيخيال بابا چه افکاری داری تو.............................................................................................................................

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥